یکشنبه 06 ارديبهشت 1405 , 15:52




قابهای ماندگار در یک خانه؛ قرچک و روایت چهار پرواز
فاش نیوز - به قرچک که رسیدیم چند دقیقهای آدرس را گم کردیم همان گم شدن کوتاه، فرصتی شد برای نفس کشیدن پیش از مواجهه با واقعیت اما وقتی بالاخره به در خانه رسیدیم و زنگ زدیم، دیگر فرصتی برای تعویق نبود.
به گزارش خبرگزاری ایرنا، در انتهای کوچهای باریک در قرچک، خانهای همکف و ساده، حالا به روایتی زنده از فقدان تبدیل شده است؛ جایی که شهید میلاد محتشم، دو فرزند خردسالش و همسرش، بیآنکه نسبتی با میدان جنگ داشته باشند، در یک لحظه از این خانه رفتند و چهار جای خالی بهجا گذاشتند.
مسیر قرچک طولانیتر از همیشه به نظر میرسید؛ نه بهخاطر فاصله تا مرکز تهران بلکه بهخاطر سنگینی خبری که با خودمان میبردیم. همراه تیم فیلمبرداری و چند رسانه از جمله ایرنا راه افتاده بودیم برای دیدار با خانوادهای که در یک لحظه، چهار عضو خود را از دست داده بود؛ پدری جوان، دو فرزند پسر و مادری که ستون آن خانه بود.
دلگیری در جمعمان موج میزد. نه از جنس تردید یا پرسش از معنای شهادت؛ که سالهاست در این سرزمین، شهادت را با افتخار میشناسند اما اینبار ماجرا فرق داشت؛ روایت، روایت یک خانواده غیرنظامی بود که بیهیچ نقشی در میدان جنگ، هدف قرار گرفته بودند. همین، غم را سنگینتر و فهمش را دشوارتر میکرد.
جاده اما حالوهوای دیگری داشت. اردیبهشت، زمین را سبز کرده بود؛ مزارع سبزیجات و درختانی که در دو سوی مسیر کشیده شده بودند، انگار جاده را به رنگی آشنا درآورده بودند؛ سبزی که بیاختیار آدم را به یاد نام و راه سیدالشهدا میانداخت. تضاد عجیبی بود؛ طبیعتی زنده و روایتی از مرگ.
خانه در انتهای کوچهای باریک قرار داشت؛ کوچهای که در ابتدای آن، تصویر بزرگ و روشنی از شهید میلاد محتشم و فرزندانش نصب شده بود؛ تصویری که پیش از رسیدن، روایت را آغاز میکرد. خانهای همکف و نقلی اما دلباز و زیبا. وقتی درِ توری و پردهها را کنار زدیم و وارد شدیم، ناخودآگاه یاد خانههای مادربزرگهایمان افتادیم؛ خانههایی پر از صفا و سادگی. این خانه در کنار آن صفا، زخمی عمیق هم با خود داشت؛ زخمی از عزیزانی که بیگناه پر کشیده بودند.
پدربزرگ با پیراهنی مشکی و چهرهای که غم در آن تهنشین شده بود در را باز کرد. نگاهش عمیق بود و در همان حال، نشانی از مهماننوازی قدیمی در رفتارش موج میزد. ما را به داخل دعوت کرد؛ خانهای که حالا بیش از هر چیز، جای خالی چهار نفر در آن فریاد میزد.
ساعتی بعد، خانه پر شد از رفتوآمد مسئولان کشوری و محلی که برای عرض تسلیت آمده بودند. فضا رسمیتر شد و ناچار شدیم برای شروع کارمان صبر کنیم. وقتی خانه دوباره خلوت شد، تازه روایت اصلی آغاز شد.
دوربینها که آماده شدند، بغضها هم دیگر تاب نیاوردند. هقهقهایی که تا آن لحظه پشت چهرههای صبور پنهان شده بود، آرامآرام سرریز شد. پدر، برادر، خواهر، داماد، عمهها و مادرِ شهید خانواده—همان مادری که فرزند و همسرش را همزمان از دست داده بود—با مهربانی ما را پذیرفتند. حتی در همان حال، با چشمانی اشکبار، در چیدن صحنه و آمادهسازی فضا کمکمان میکردند؛ انگار که هنوز هم نقش میزبان را رها نکردهاند.
در آن خانه، نامها فقط اسم نبودند؛ هر کدام روایتی بودند از یک زندگی ناتمام:
شهید میلاد محتشم، پدر خانواده؛
شهید مانی محتشم و شهید ماهان محتشم، دو کودک این خانه؛
شهیده اکرم رضایی، مادری که با خانوادهاش پر کشید.
اینجا، نقطهای بود که روایت ما آغاز میشد؛ از دل خانهای که هنوز صدای زندگی در آن خاموش نشده و جای خالی چهار گل لاله، در هر گوشهاش دیده میشود.
مهرداد محتشم، برادر شهید میلاد محتشم، خودش را تیتروار معرفی میکند و من در گوشهای، همان تیترها را در ذهن مرور میکنم؛ تیترهایی بیانتها از یک خانواده:
«میلاد محتشم (شهید)، هانیه محتشم، متولد ۶۸؛ آقا میلاد، متولد تیر ۷۳ که به شهادت رسید؛ و من، فرزند کوچک خانواده، متولد ۱۳۷۹.»
سوالها آغاز میشود و پاسخها در رفتوآمدی بیامان میان کلمات جاری میشوند. در بیرون از قاب دوربین، اشکها بیوقفه از چشمان اعضای خانواده سرازیر است؛ اشکهایی که گویی پایانی برایشان متصور نیست، مثل رودی که راه خود را پیدا کرده و دیگر بازگشتی ندارد.
مهرداد میگوید: «اهل قرچک هستیم و اصالت پدری و مادریمان به توابع یزد و اصفهان برمیگردد.»
در همان حال، چند کودک خردسال، فارغ از چشمان اشکبار بزرگترها، مشغول بازیاند؛ در عمق نگاهشان، ردّی از هراس و اندوهی بیپایان دیده میشود. اندوهی که دیگر تنها بر دوش بزرگترها سنگینی نمیکند؛ انگار کودکی هم دیگر پناهگاهی برای فرار از آن ندارد.
تکیه گاهی که دیگر نیست
مهرداد از لحظه اطلاع یافتن از حادثه میگوید؛ از شبی که آخرین تماس تلفنی با برادرش، میلاد و فرزندانش برقرار شد؛ شبی پیش از آن تراژدی (۱۶ فروردین). روایت میکند که نخستین بار، خواهرشان از ماجرا باخبر شد و بعد، خبر مثل دومینویی فرو ریخت و میان اعضای خانواده پیچید.
حادثه در اسلامشهر رخ داد؛ بامداد هفدهم فروردین، موعد «معراجی شدن»شان بود. پیکر شهدای خانواده محتشم به بیمارستان امام حسین (ع) اسلامشهر منتقل شد؛ تا بار دیگر، این تعبیر در ذهنها زنده شود که راه شهدا، بیشباهت به کربلا نیست.
مهرداد با چشمانی اشکبار از لحظات آخر مانی میگوید؛ از اینکه تا دقایقی از عملیات نجات زنده بود. از فریادهای بیامانش؛ از «عمو، عمو» صدا زدنش، که سرنخی شد برای یافتن پیکرها و شناسایی دقیق محل. مانی، همان کودکی که پس از پیدا شدن، در مسیر بیمارستان، به پدر، مادر و برادرش پیوست؛ تا حتی در معراج هم یک خانواده باقی بمانند.
در میان اشکهای مهرداد، متوجه نمیشوم که چه زمانی نوبت به خواهرش میرسد. هانیه محتشم از زندگی برادرش میگوید؛ از سختیها و تلاشهایش: «برادرم در پمپ بنزین کار میکرد. دو سال پیش، بعد از سالها تلاش، توانست یک واحد آپارتمان برای خانوادهاش بخرد.»
او از زندگی ساده اما سرشار از محبت میلاد و همسرش، شهیده اکرم رضایی، میگوید؛ از مهماننوازی همیشگی او و رابطه گرمش با خانواده همسر. به گفته هانیه، این روزها بیشترین دغدغه اکرم، کلاسهای آنلاین مانی و ماهان بود؛ مانی که باید کلاس اول را به پایان میرساند و در امتحاناتش شرکت میکرد.
کاسبی از جنس معامله با خدا
هانیه از روزهای جنگ و دلگرمیهایی که میان خواهر و برادر رد و بدل میشد میگوید؛ از اینکه میلاد، در میان اضطراب بمباران، نقطه اتکا و آرامش خانواده بود. مهرداد هم از ویژگیهای اخلاقی برادرش میگوید؛ از «رزق حلال» که برای میلاد اصل بود. از توصیههای همیشگیاش درباره برکت، مال حلال و روزی با رضایت خدا؛ گویی او، نه برادر، که بزرگتر خانواده بود و بار هدایت دیگران را بر دوش داشت. آرامش، شوخطبعی، صمیمیت و رفاقت با دیگران، از دیگر ویژگیهایی بود که در روایتها تکرار میشد.
خاطرات کودکی مانی و ماهان، ما را به کودکی خودمان میبرد؛ اما با یک تفاوت تلخ. کودکی آنها آغشته به بوی باروت و سایه موشک بود. حتی برای اسباببازیهایشان هم نگران بودند؛ مبادا هدف حمله قرار بگیرد. گویی ترس در این نسل زودتر از آنچه باید قد کشیده بود.
برای هانیه، «خواهر شهید بودن» بار سنگینی است اما از گفتن افتخارش ابایی ندارد. میلاد را «شهیدی زنده» توصیف میکند؛ کسی که شهادت برایش «حق» و لطف خدا بود؛ لطفی که، به گفته او، نصیب بندگان خاص میشود.
مهرداد از حرفهای ناگفتهاش با برادر میگوید؛ از کارهای پنهانی که بعدها دوستان میلاد برایشان تعریف کردند؛ کارهایی برای گرهگشایی از مشکلات دیگران، بیآنکه دیده شود. انگار میلاد، خوشحالی دیگران را برای توشه آخرتش کنار میگذاشت.
مهمان نوازی عادت مهمانان خدا
در ادامه، دو عمه خانواده وارد قاب دوربین میشوند؛ فاطمه و راضیه محتشم. اما نگاه من، بیشتر به عمه بزرگتر است که توان صحبت ندارد و در گوشهای، بیامان اشک میریزد و حاضر به آمدن روبروی دوربین نیست. روایت عمهها، پُر است از خاطرات تلاش، سختی و صبوری میلاد؛ از ارادتش به امام حسین (ع) و حضور همیشگیاش در مراسم محرم.
میگویند با وجود مشکلات اقتصادی، هرگز گلایهای نداشت. برای زندگی برنامه داشت و آینده روشنی برای خانوادهاش میدید. از همسرش، شهیده اکرم رضایی، بهعنوان بانویی مهماننواز یاد میکنند؛ زنی «خوشسفره» که با وجود همه محدودیتها، خانهاش همیشه گرم و گشوده بود. لبخند، مهمان دائمی چهره این زوج بود؛ گویی مکمل یکدیگر بودند.
اما دلتنگی عمهها، بیش از همه برای مانی و ماهان است؛ برای شیطنتهای کودکانهشان و شیرینی بزرگ شدنشان. از لحظات جستوجو و بیرون آوردن پیکرها از زیر آوار میگویند؛ از اینکه میلاد، آخرین نفری بود که پیدا شد. یکی از عمهها از لحظه شنیدن خبر میگوید؛ از مسیری که طی کردند تا به محل حادثه برسند؛ مسیری که به اندازه یک عمر طول کشید. روایتی که ناخواسته ما را به مسیر خودمان تا قرچک برمیگرداند.
پدر و مادری از جنس صبر
با روایت پیدا شدن آخرین پیکر، خاطرات عمهها هم به پایان میرسد و نوبت به پدر و مادر میرسد. با وجود گذشت چندین ساعت از شروع کار، وقتی آنها روبهروی دوربین مینشینند، اندوه دوباره جان میگیرد.
صادق محتشم، پدر میلاد، خودش را اینگونه معرفی میکند: «پدر میلاد محتشم، پدربزرگ ماهان و مانی و پدرِ همسر اکرم رضایی هستم.» شاید این دردناکترین معرفی بود که در طول این روایت شنیدم.
او میگوید: «پسرم عاشق امام حسین (ع) بود؛ دوست داشت همیشه هیأت داشته باشد.» از بیتوقعی، پرهیز از حقالناس و تلاش میلاد برای برداشتن بار اقتصادی از دوش خانواده در همان جوانی میگوید. از عروسی که برایش حکم دختر داشت.مادر، اما چهره دیگری از میلاد را روایت میکند؛ از علاقهاش به ولایت و نگرانیاش برای رهبری. میگوید: «وقتی رهبر را شهید میدانستند، میلاد میگفت انگار پدرم را از دست دادهام.»
این روحیه، برای فرزند یک جانباز جنگ، دور از انتظار نبود. پدری که روزی در میدان جنگ ایستاده بود، حالا فرزندی چنین تربیت کرده بود. در دل، بیاختیار تحسینش کردم. مادر در یک جمله، همه چیز را خلاصه میکند: «میلاد یک مرد واقعی بود.» میگوید آنها طاقت دوری از هم را نداشتند؛ و همین شد که با هم، راهی آسمان شدند.
در هنگام تعریف و خاطره گویی از پسر و عروس و نوههایشان قدرت و صبر عجیبی با آنها هست و در انتهای هر پاراگراف میگویند: «شهادت حق بچههای ما بود.» احساس قدرت میکردند و سرهایشان بالا بود و طوری از شهادت فرزندانشان تعریف میکردند که گویی آنان قهرمان و پیروز نهایی این جنگ هستند. بله شما بُردید و آنها باختند.
با اینکه روایت پدر و مادر کمتر از یک ساعت طول کشید، برای ما که پشت صحنه بودیم، انگار ساعتها گذشته بود. کار تمام شد. باید میرفتیم اما سنگینی فضا، اجازه جدا شدن نمیداد. بهسختی وسایل را جمع کردیم. خانواده، با همان حال، ما را تا ماشین بدرقه کردند. با وجود این همه داغ، شرمنده بودند که چرا مهمان سفرهشان نشدهایم.
در آغوشی سنگین از اندوه، خداحافظی کردیم.
مسیر بازگشت، شبیه بازگشت از دنیایی دیگر بود. اینبار، حتی راننده هم سکوت کرده بود. هیچکس حرفی نمیزد. خستگی در چهره همه بود؛ نه خستگی کار، بلکه خستگیِ مواجهه با این حجم از اندوه.
ماههای جنگ، بار سنگینی بر دوش ما در حوزه خبر گذاشته بود؛ اما این روایت، شبیه آواری بود که بر سرمان فرو ریخت. آنقدر سنگین که حتی توان حرف زدن را از ما گرفت؛ انگار ما هم، جایی زیر همان آوار، در سکوتی مشترک با خانواده محتشم، فرو مانده بودیم.






















