دوشنبه 25 خرداد 1405 , 12:25




گفتم اگر جلویت را بگیرم جواب حضرت زهرا را چه بدهم!
دفاعپرس، شهید «مصطفی رحیمی» از جمله شهدای مردمی و بسیجی دوران دفاع مقدس سوم بود که در سحرگاه آخرین چهارشنبه سال گذشته، در پی حمله تروریستی پهپادی دشمن آمریکایی-صهیونیستی به تور ایست و بازرسی بسیجیان در میدان هفت تیر، به همراه جمعی از دوستان خود به شهادت رسید. از این شهید دو کودک به نام علی (دوساله) و ریحانه (چهار ساله) به یادگار مانده است.

همسر این شهید در گفتوگو با خبرنگار دفاعپرس درباره شهید رحیمی چنین روایت کرد:
از زندگی تا شهادت
آقا مصطفی رحیمی، ۳۹ ساله و متولد دیماه سال ۱۳۶۵ بود. وی در یک خانواده مذهبی رشد یافت. پدر بزرگوارشان جانباز جنگ تحمیلی، استاد ادبیات فارسی و عضو هیئت علمی دانشگاه هستند که اکنون بازنشسته شدهاند. دایی شهید نیز در سن ۱۸ سالگی در دوران دفاع مقدس اول به شهادت رسیدهاند.
با این پیشینه، شهید رحیمی در خانوادهای فرهنگی رشد کرد که برای زندگی هدف و مقصدی مشخص داشت. از جوانی به مسائل فرهنگی و آموزشی و کار تربیتی علاقهمند بود و تا حد توان برای نوجوانان و علاقهمندان به این حوزه فعالیت میکرد. این فعالیتها در فضای مسجد، بسیج و مدرسه انجام میشد. ابتدا در محل سکونت خود و سپس در محله سهروردی و مسجد طلاچیان، به برگزاری جلسات آموزشی و حلقههای تربیتی صالحین مشغول شد.
فعالیتهای فرهنگی جدای از شغل
فعالیتهای فرهنگی و تربیتی همسرم جدای از شغلش بود. وی در مجموعه رسانهای بانک مرکزی به عنوان مسئول روابط عمومی و پشتیبانی مشغول به کار بود که به طور ناگهانی تعدیل نیرو شد. تا ۲۷ بهمنماه سال گذشته نزدیک به یک سال بیکار بود و در آزمونها و مصاحبههای مختلف استخدامی شرکت کرد. پس از شهادتش متوجه شدیم که در استخدام بانک مرکزی پذیرفته شده بود. اما شهید در ۲۷ بهمنماه موفق به شروع کار در روابط عمومی شهرداری تهران شد. با این حال، فعالیتهای جهادی او همواره جدای از فضای کاری بود.
در جریان جنگ ۱۲ روزه و کودتای ۱۸ و ۱۹ دیماه، شهید به همراه دوستانش در میدان و خیابان حاضر بودند و اگر کاری از دستشان برمیآمد، خالصانه و بدون هیچ چشمداشتی انجام میدادند. این حضور داوطلبانه در حالی بود که پاسدار نبودند و به عنوان بسیجی فعالیت میکردند.
این حضور تا زمان جنگ رمضان و پس از شهادت حضرت آقا ادامه یافت و حتی شدت بیشتری پیدا کرد. پیگیری امور جنگ، شرکت در تجمعات شبانه، تأمین امنیت آنها و سپس حضور در تورهای ایست و بازرسی در نیمهشب، از برنامههای معمول آقا مصطفی بود. این روند تا شب چهارشنبهسوری ادامه داشت تا اینکه در روز سهشنبه ۲۶ اسفندماه از ساعت ۳ بعدازظهر آمادهباش بودند تا ساعت ۱۲ شب، و از ساعت ۱۲ تا ۴ صبح نیز زمان مأموریت تور ایست و بازرسی آنها در محدوده میدان هفت تیر بود.

شب آخر
با شهید تماس گرفتم و پرسیدم آیا برای سحری به خانه میآیی؟ گفت معلوم نیست. آن شب پسر دو سالهام نمیخوابید و بیقرار بود. حدود ساعت چهار صبح دوباره تماس گرفتم تا ببینم میآید یا نه، اما پاسخ نداد. سحری مختصری را خوردم و آماده نماز شدم. چون مقید بودیم نماز را همیشه به جماعت بخوانیم، باز هم تماس گرفتم که منتظر بمانم برای نماز؟! که باز هم پاسخ نداد.
با دلشوره نماز خواندم و دختر چهارسالهام نیز در همان موقع بیدار شد. حدود یک ساعت پس از اذان صبح، چند بار با نگرانی تماس گرفتم. دقایقی بعد، شخصی ناشناس با گوشی من تماس گرفت و پرسید: «شما با گوشی آقا مصطفی تماس میگیرید؟ گوشی ایشان در تصادف با موتور آسیب دیده و نمیتواند پاسخ دهد و ایشان بابت صدمات وارده به ناحیه سر در اتاق عمل هستند.»
به بیمارستان مراجعه کردیم و در آنجا بعد از گذشت ساعتی اعلام کردند که به دلیل خونریزی شدید ناشی از اصابت، نتوانستند کاری انجام دهند و آقا مصطفی به شهادت رسیده است.
در این حمله تروریستی آمریکایی-صهیونیستی سه تن از دوستان شهید، یک نفر از افراد تیم ایست و بازرسی بعدی و یکی از کارکنان شهرداری که نزدیک آنجا بود به شهادت رسیدند و به فضل پروردگار به فیض شهادت نائل آمدند.
مسیر شهادت از ابتدا
ما در محل سکونت، آشنایی خانوادگی با خانواده آقا مصطفی داشتیم. یکی از اولین سؤالاتی که از بنده پرسیدند این بود که اگر من پیگیر این مسیر شوم و شهادت روزی من شود، شما چه نظری دارید؟ من پیش از این نیز به این موضوع فکر کرده بودم و برایم ناآشنا نبود. هدفگذاریمان در زندگی این بود که هر چند کم، اثری در مسیر اسلام داشته باشیم و در نهایت، اگر خدا بخواهد، شهادت روزیمان شود. ایشان در روزهای ۱۸ و ۱۹ دیماه، وصیتنامه خود را مجدد بازنویسی کردند که بنده بعد از مدتی متوجه این امر شدم.
در جریان جنگ رمضان که فعالیت ایشان بیش از پیش شد، بر آن شدیم که بسیاری از مسائل را با هم هماهنگ کنیم؛ مسائلی مانند وام بانکی، دیون و غیره… به گونهای که اگر شهادت روزی ایشان شد، بدانیم در چه وضعیتی قرار داریم و چه اموری را باید پیگیری کنیم.
گفتگوی آخر
دو روز قبل از شهادت ایشان بود که به صراحت از من پرسید: «شما نمیخواهید جلوی من را بگیرید؟ با توجه به حضور بچهها که پرجنبوجوش هستند، برایتان سخت نیست؟ نمیخواهید من نروم و به فعالیتهایم بسنده کنم؟» من به او گفتم: نمیتوانم این کار را بکنم. حتی اگر دلم بخواهد هم نمیتوانم، زیرا نمیتوانم پاسخ حضرت زهرا (س) را در آن دنیا بدهم. ایشان عزیزانشان را برای اسلام هدیه کردند و عزیزان ما در مقابل عزیزان ایشان قابل طرح نیست؛ بنابراین اگر خودتان مسئولیت آن را میپذیرید و میتوانید پاسخگوی حضرت زهرا سلاماللهعلیها در سرای قیامت باشید، نروید. من چنین جرأتی ندارم. اکنون هم اگر به آن موقعیت برگردم، همین نظر را دارم و نمیتوانم جلوی شهید را بگیرم.
فقط همواره به ایشان سفارش میکردم: «مراقب خودتان باشید تا حتی دو روز بیشتر، نفعتان به اسلام برسد. اما اگر موقعیتی پیش آمد که تشخیص دادید نیاز هست، حضور پیدا کنید. زیرا جان ما عزیزتر از جان عزیزان حضرت زهرا سلاماللهعلیها نیست.» اکنون نیز راضی هستم و از خداوند بیش از گذشته شکرگزارم. چراکه جانی را که به آن ملکیت دارد و مالک آن است، مجدد از ما خرید. چنانکه در آیه ۱۱۱ سوره مبارکه توبه میفرماید: «خداوند جانها و اموال مؤمنان را به بهای بهشت میخرد.» خداوند جان را از ما خرید و به فضل و کرم خود با ما رفتار کرد. الحمدلله رب العالمین.
شهیدی با زندگی عادی
نکته دیگری که به ذهنم میرسد این است که معمولاً گمان میرود که شهدا افرادی هستند که نماز شب و اعمال عبادی کامل انجام میدهند. ایشان به نماز اول وقت مقید بود و به بسیاری از مسائل پایبند، اما به گونهای نبود که نماز شبش ترک نشود. اهل فیلم دیدن، بازی فوتبال، تفریح و سفر بود. بسیار سرحال، سرزنده و سادهزیست بود. سادگی در زندگیاش به گونهای بود که لباس خاصی برایش مطرح نبود، اما آراستگی برایش مهم بود. مانند همه مردم عادی زندگی میکرد. گاهی به مزاح به او میگفتم: «اگر فلان کار را بکنی، از شهادت دور میشوی.» میگفت: «اگر خدا شهادت را برای کسی نوشته باشد، روزیاش میشود.» میخواهم بگویم که خیلی وقتها به دنبال چیزهای خاص میگردیم، اما شهید رحیمی زندگی عادی داشت و سعیاش بر این بود که عمداً معصیت انجام ندهد و در نهایت خداوند جانش را خرید.
یکی از ویژگیهای بارز شهید گذشت بود. اگر با او برخورد به دور از انصافی میشد، پس از مدتی میدیدید که اصلاً در ذهنش نیست و عادی برخورد میکرد. یک بار از او پرسیدم، گفت: «آن رفتار برای آن موقعیت بود. نیازی نیست به آن توجه کنیم و در ذهن نگه داریم.» گمان میکنم یک ویژگی خاص باید داشت تا جان ما را خریدنی کند. به نظرم شهید رحیمی این ویژگی را داشت. شهید ماه قبل از شهادت (۲۷ بهمن) در روابط عمومی شهرداری تهران مشغول به کار شد و در ۲۷ اسفند نیز به شهادت رسید. الحمدلله.
خوشحالم به خاطر چنین دامادی که نصیب ما شد
مادر همسر این شهید نیز در ادامه این گفتوگو چنین روایت کرد: شهید بسیار خوشاخلاق و خوشرو بود. از نظر رفتاری با همسرش مهربان بود. در یک سال اخیر شاغل نبود و به دنبال کار در جاهای مختلف میرفت، با این حال وقتی به خانه برمیگشت، سرحال و قبراق و بسیار خوشحال بود. به گونهای با همسر و فرزندانش رفتار میکرد که انگار نه انگار بیکار است یا کمبودی احساس میشود. با بچهها بازی میکرد و به خوشرویی برخورد میکرد. من هیچوقت ندیدم اخم کند. خندهرو بود. بسیار مهماننواز بود و دوست داشت یا به مهمانی برود یا مهمان برایش بیاید. دوست داشت اطرافش شلوغ باشد.
بعد از شهادتش، هنوز نمیتوانم باور کنم که ایشان به شهادت رسیده است. نمیتوانم به خودم بقبولانم. واقعاً فرد بسیار خوبی بود. خواهرم میگوید: «ما داماد خیلی خوبی در فامیل داشتیم، خداوند او را گلچین کرد.» من واقعاً خوشحالم که شهید داماد من بود. گل سرفراز ما بود. خداوند خانوادهاش را حفظ کند که چنین فرزندی پرورش دادند. امیدوارم تحت عنایت حضرت زهرا سلاماللهعلیها باشد و بر سفره سیدالشهدا مهمان. من از شهید بسیار راضی هستم و خوشحالم که داماد من بود.

















