چهارشنبه 01 مهر 1405 , 10:40




روایت نسلی که جنگ را ندید، اما مدیون مردان میدان است...
از گهواره تا سنگر مراقب قدمهایت باش!
گاهی به فکر فرومیروم دلم میگیرد؛ از نگاه زیبای پشت عکس شهید، از رفتوآمدهای آن جانباز نابینا که سهم او فقط تاریکی است و یا آن جانبازی که فقط به لبها نگاه میکند و دنیایش سکوت است و یا جانبازی که....
فاش نیوز - مراقب قدمهایت باش. روزگاری جنگی درگرفت؛ نمیدانم تو آن زمان کجا بودی. سر کلاس؟ سرکار؟ سر زمین کشاورزی؟ مناطق جنگی؟ یا یک ویلای امن دور از شهر؟ نمیدانم! اما میدانم خودم کجا بودم؛ در گهواره. روزگاری جنگی درگرفت و من و تو شاید هنوز به دنیا نیامده بودیم و یا آنقدر کوچک بودیم که حتی نمیدانستیم جنگ یعنی چه! و اگر کشته هم میشدیم، حتی نمیدانستیم به چه جرمی. که البته خیلیها در شهرها، در مدارس، همسن و سالهای من و تو، حتی در خواب، در گهواره، شهید شدند.
روزگاری جنگی در گرفت و عدهای بهای امنیت من و تو را پرداختند و امروز تو ای دوست من، مراقب قدمهایت باش. شاید مکانی را که گاهی و بعضاً برخی از ما در آن قدم بر میداریم و چشمها را آلوده نگاهها و گوشها را آلوده صداهای حرام میکنیم، یکزمانی در همان مقطع کودکی ما، شور و نوای حسینیانی (در دفاع مقدس، دفاع از حریم و حرم و ...) را تداعی میکرده که نگاهشان جز نگاه به عشق الهی که همان ولایت بود و شنوایشان، زمزمههای سخنان ازدلبرآمده مولایشان خمینی ره، آن پیر فرزانه دوران بود.
گاهی با خودم حرف میزنم، و باز از خودم میپرسم! مگر بچههای ما در دهه شصت چه کرده بودند و چه دیده بودند که آنطور در شهر زندگی میکردند و آنطور در مقابل دنیا ایستادگی کردند؟ مردان و نوجوانان دهه شصت چه چیز داشتند که اکنون من در جستجوی آنم؟ و باز پاسخم را میدهم، آنان زندگی در زمان سختی را داشتند. زندگی همزمان با جنگ را تجربه کردند. مردان و زنان آن دوران، چه زیبا در برابر سختیها مقاومت کردند که حتی ذرهای خلل در آرمانهایشان که همانا دفاع مشروع از دین و اعتقاداتشان بود، پدید نیامد.
کار را با چه خلوصی انجام میدادند! اصلاً کسی به فکر جاه و مقام و جمعآوری ثروت نبود. مردم در شهرها، با آنکه خود مشکلات اقتصادی داشتند، اما در پشتیبانی و جمعآوری کمک به جبهههای جنگ از هم سبقت میگرفتند. در مدارس، قلکهای کمک به جبهه بین دانشآموزان پخش میشد. مدارس دخترانه انواع شالوکلاه را برای رزمندگان میبافتند. مادران چه کلوچههای شیرینی را میپختند و برای جبهه ارسال میکردند.
رهبرش چه ساده زندگی میکرد. مسئولین به فکر کمک بودند و ارتقاء کار و توسعه، آن هم باوجود آن جنگ نابرابر و ویرانگر... جنگی که دنیا (بیش از ۸۰ کشور -که آمریکا اصلیترین آنها بود- به دو دلیل، آزادسازی گروگانهایش و مهار انقلاب اسلامی و جلوگیری از صدور آن، بهصورت رسمی و غیررسمی بود؛ چنان که بریژنسکی، مشاور وقت امنیت ملی آمریکا بهصراحت گفت بود، آمریکا در مقابله با انقلاب ایران، باید تقویت دولتهایی را که توان انجام عملیات نظامی علیه رژیم ایران را دارند، موردتوجه قرار دهد) در برابر نظام نوپای جمهوری اسلامی صفآرایی کرده بود و ملت قهرمانمان دست در دست یکدیگر، متحد و یکصدا، فقط یک هدف را دنبال میکردند و آن هم اعتلا و پیروزی بود.
شنیدم صدامی که به مرزهای ما حملهور شده بود، در مقابل صدها دوربین و خبرنگار میگفت: امروز در بصره با شما سخن میگویم و شش روز دیگر در میدان چهارشیر اهواز (آخرین نقطه شهر اهواز) بهاتفاق هم جشن پیروزی میگیریم؛ و باز شنیدم از رزم و حماسه مردان و زنان خرمشهری که در مقابل ارتش تا بُن دندان مسلح، با پشتیبانی تجهیزاتی دنیای شرق و غرب و حمایت مالی و انسانی کشورهای مرتجع عربی چه دفاع جانانه سیوچهارروزهای کردند و رؤیای صدام را به کابوس کردند؛ و اگر نمیبود خیانت رئیسجمهور منافق وقت (بنیصدر)، شاید که نه! حتماً همان اتفاق هم نمیافتاد؛ و باز شنیدم آن نامردمان بعثی بر سر راه خود، به هر شهر و روستایی که حمله میکردند، چه جنایتهایی که مرتکب نمیشدند، و این هدف را برای کل کشور داشتند؛ و باز چه گلی کاشتند آن هموطنان در آن روزها و شبهای بحرانی! پدرم میگوید: ندایی، مولایمان خمینی کبیر ره سر داد و لبیکی شنید به وسعت کل ایران.
از همین استان سیستان و بلوچستان در همان روزهای آغازین شروع جنگ تحمیلی، عزیزانی بهطور خودجوش خود را به مناطق عملیاتی میرساندند؛ از دلاوران ارتشی لشکر ۸۸ زرهی زاهدان تا غیورمردان سپاه پاسداران انقلاب اسلامی استان.
سردار قربانی از فرماندهان عالی سپاه همان زمان گفته بود که نیروهای استان سیستان و بلوچستان در سختترین زمان و آن هنگامی که آبادان در محاصره بود، خود را رساندند و چنان حماسهای بهیادماندنی از خود به یادگار گذاشتند که این را دیگر دشمن محاسبه نکرده بود. هشت سال دفاع رزمی آحاد ملت قهرمان ایران اسلامی و دو سال هم دفاع سیاسی، تا اینکه باقدرت به پیروزی رسیدیم.
در شهرها و در کلاسها، مدارس و دانشگاهها و حوزهها چه زیبا تبیینی و پوششی دادند این حماسه را! بر سر هر کوی و برزنی حجله شهیدی بود و همان هم اجازه نمیداد پوشش نامناسب و یا سخن گزافی در میان باشد. آری! همین مکان که اکنون در آن رفتوآمد داریم، روزی قدمگاه عزیزانی بوده که جانشان را، سلامتیشان را برای حفظ عزت و آبروی یک ایران دادند و هزینه کردند که اکنون باید مورد احترام باشد؛ حداقلش این است که همان نگاه، همان صدای حرام، در میان نباشد.
گاهی به فکر فرومیروم دلم میگیرد؛ از نگاه زیبای پشت عکس شهید، از رفتوآمدهای آن جانباز نابینا که سهم او فقط تاریکی است و یا آن جانبازی که فقط به لبها نگاه میکند و دنیایش سکوت است و یا جانبازی که مونسش ویلچرش است (به قول خودش، خوشنشینترین مبل جهان) و یا کپسول هوا که گاهی خالی از هواست و خسخس خردلی (استنشاق گازهای شیمیایی) سینهاش، یا آن جانبازی که با پروتز (دستوپای مصنوعی)، آنها با آن قدمها و نفسها و ویلچرها و صداها، فقط یک چیز را در گوشم زمزمه میکنند و این که آن رسم دلاوری و مردانگیشان را زنده نگاه داریم.
دهه شصتی نیستم! اما میتوانم، ادامهدهنده راه همان بچههای دههشصتی باشم و داستان رزمشان، زندگیشان، انساندوستیشان، معاشرتشان و در یککلام، ولایتمداریشان را همیشه سرلوحه زندگیام قرار دهم. این است نمونه کوچکی از حفظ و نشر ارزشهای دفاع مقدس که لازم است بهطور جهادی، بنابر فرمایش سکاندار نظام اسلامی، حضرت آیتاللهالعظمی امام خامنهای حفظهالله تبیین گردد.
بیایید ما هم که اکنون نسل سومی و چهارمی هستیم، در فراگیری و انتقال دستآوردهای نظام اسلامی تلاش نموده و همانند آن دههشصتیها حماسه نسلهای بعد از آنان را در تاریخ نظاممان ثبت کنیم و در پایان، ما جنگ را ندیدیم اما وارث حماسهایم! دههشصتی نیستیم اما میتوانیم ادامهدهنده راه آن مردان مرد باشیم. مراقب قدمهایمان باشیم. این خاک با خون شهدا و نفسهای زخمی جانبازان به ما سپرده شده است.
نسیان نکنیم. روایت کنیم، ادامه دهیم و امانتدار باشیم انشاءالله
|| علیرضا ضابطی سیستان(برگرفته از زبان حال یک نسل نوپای جمهوری اسلامی ایران)

















