شناسه خبر : 128343
دوشنبه 04 آبان 1405 , 12:03
اشتراک گذاری در :

روایت جانباز «محمد صالحی» از والفجر ۸ تا زندگی روی ویلچر

از کمین منافق در تاکستان تا آتش کاتیوشا در فاو

قطع نخاع پایان زندگی نبود، فقط تغییر مسیر بود. خدا خواست که جور دیگری به مردم خدمت کنم. بعدها توانستم درس بخوانم، وکیل شوم و به قشر ضعیف جامعه کمک کنم...

فاش نیوز - جانباز ۷۰ درصد «محمدصالحی»، فرمانده دسته لشکر ۱۷ علی ابن ابی‌طالب (ع)، شب به‌دنیاآمدن نخستین فرزندش، در فتح فاو شرکت کرد.
اما پیش از آنکه کاتیوشای عراقی در کارخانه نمک کمرش را بشکند، در پشت‌جبهه با خطری مرگ‌بارتر روبه‌رو شده بود، هم‌سنگر خوش‌برخوردی که منافق از آب درآمد و شش پاسدار را در پایگاه تاکستان به شهادت رساند. وی با بازگویی خاطراتش، از شبی که یک حس درونی، جانش را نجات داد، از عبور قهرمانانه غواصان از اروند، از زندگی تازه‌اش روی ویلچر و از وکالت تا خدمت به قشر ضعیف جامعه برایمان می‌گوید.
                                                                                                    از کمین منافق در تاکستان تا آتش کاتوشا در فاو؛ روایت جانبازی که در آستانه تولد فرزندش به والفجر ۸ رفت
جنگ فقط در خط مقدم خلاصه نمی‌شد؛ گاهی خطرناک‌ترین دشمن، پشت دیوار همان پایگاه‌های خودی کمین کرده بود. محمدصالحی، فرمانده دسته لشکر ۱۷ علی ابن ابی‌طالب (ع)، شب تولد، فرزندش را رها کرد تا به یکی از سرنوشت‌سازترین عملیات‌های جنگ برود. از خیانتی که پایگاهی در تاکستان را به خاک و خون کشید تا لحظه‌ای که کاتیوشاهای عراقی در فاو، وی را برای همیشه روی ویلچر نشاند. این روایت، این جانباز بزرگوار از پشت‌جبهه تا فتح فاو است. با ما همراه باشید:

 پشت‌جبهه؛ خطری به نام خیانت
پس از عملیات بدر و یک مرخصی کوتاه، محمدصالحی درحالی‌که منتظر تولد نخستین فرزندش بود، به جبهه بازمی‌گردد. اما فعالیت وی محدود به خط مقدم نیست. در قزوین و تاکستان، به مأموریت‌های حفاظت از شخصیت‌ها و عملیات‌های امنیتی می‌پردازد. یکی از این مأموریت‌ها، دستگیری یک زن منافق توسط او و یک راننده بود. این جانباز بزرگوار در این باره می‌گوید: «باید خیلی مراقب بودیم، چون منافقین در شهرها نفوذ کرده بودند و هر لحظه ممکن بود از پشت به شما خنجر بزنند.»
اما خطرناک‌ترین خاطره وی از پشت‌جبهه، مربوط به پایگاه سپاه تاکستان است. شب نگهبانی‌اش را این‌گونه روایت می‌کند: یک شب من نگهبان بودم که هوا هم خیلی سرد بود. نیمه‌های شب، یکی از بچه‌ها به نام داود که کمک‌آشپز پایگاه بود و ظاهراً، آدم خیلی خوش‌برخوردی هم به نظر می‌رسید، آمد پیش من و گفت: آقای صالحی شما برو استراحت کن، من به‌جای شما نگهبانی می‌دهم. خسته‌اید دیگر. من گفتم نه خسته نیستم. اصرار کرد. یک حس عجیبی به من گفت که قبول نکنم. کار خدا بود. گفتم نه داداش، تو برو بخواب، خودم نگهبانی می‌دهم. با اکراه رفت.
صالحی با تأکید می‌گوید که اصلاً خسته نبوده، اما آن حس درونی باعث شده درخواست داود را رد کند. فردا صبح که برای استراحت به منزل می‌رود و سپس به پایگاه بازمی‌گردد، با صحنه‌ای هولناک مواجه می‌شود: «دیدیم، پایگاه تغییر کرده بود. دیوارها سوراخ شده بود، همه‌جا گلوله خورده بود، خون‌روی زمین ریخته بود. گفتم چه خبر شده؟ گفتند همان داود که دیشب می‌خواست جای تو نگهبانی بدهد، منافق بوده. نصف شب آمده، اول نگهبان در ورودی را با ضرب چاقو زده، بعد رفته اسلحه‌خانه، سلاح گرفته و بعد شروع به تیراندازی به سمت اتاق‌های خواب بچه‌ها کرده است. شش نفر از پاسداران را به شهادت رسانده، چند نفر دیگر را هم زخمی کرده و بعد با یک دستگاه مینی‌بوس و مقدار زیادی سلاح و مهمات فرار کرده است.»
این حادثه شوک بزرگی به همه وارد می‌کند. نیروهای سپاه بلافاصله به تعقیب داود می‌پردازند و وی را، در یکی از روستاهای اطراف تاکستان محاصره می‌کنند. صالحی ادامه می‌دهد: «گفتند تا آمدند این منافق را دستگیر کنند، اول مقاومت مسلحانه کرده و وقتی خودش را در محاصره کامل دید، قرص سیانوری که از قبل همراه داشت، را خورد و خودکشی کرد. بعدها فهمیدیم که وی مدت‌ها در سپاه نفوذ کرده و قرار بوده عملیات بزرگ‌تری انجام بدهد.» این واقعه تلخ، نشان می‌دهد که خط مقدم جبهه، گاهی در همین پشت‌جبهه و در قلب پایگاه‌ها نیز وجود داشت و خطر خیانت، همواره رزمندگان را تهدید می‌کرده است.

 آماده‌سازی برای والفجر ۸؛ آموزش در کانال و رزم شبانه
اسفندماه سال ۱۳۶۴، درحالی‌که تنها یک ماه به عید نوروز سال ۱۳۶۵ مانده بود، جانباز صالحی برای عملیات والفجر ۸ آماده می‌شود. پایگاه آنها در منطقه «انرژی اتمی» سابق در دارخوین مستقر می‌شود. وی که اینک فرمانده دسته است، از تمرینات طاقت‌فرسای این دوره چنین یاد می‌کند: «هر شب، هوای سرد و بارانی، ما را بیرون از سنگرها می‌بردند. کانال‌هایی به عرض چهارتا پنج‌متر و عمق دو تا سه متر زده بودند. پرازآب گل‌آلود بود. باید از این کانال‌ها با لباس غواصی و تجهیزات کامل عبور می‌کردیم، بدون اینکه سروصدا کنیم. رزم شبانه بود که بچه‌ها خوابشان کم بشود و به تاریکی عادت کنند. گاهی ساعت‌ها در همان آب سرد می‌ماندیم تا نفس‌هایمان منظم شود. فرماندهان می‌گفتند قرار است از رودخانه اروند عبور کنید، باید مثل ماهی در آب باشید.»
هدف این عملیات، منطقه‌ای بی‌نهایت استراتژیک به نام «بندر فاو» در جنوب عراق و در کنار اروندرود بود. صالحی نقل‌قولی از صدام حسین را بازگو می‌کند: «بعدها شنیدیم که صدام گفته بود اگر ایرانی‌ها بتوانند فاو را بگیرند، من خودم کلید بصره را هم به آنها می‌دهم. این نشان می‌دهد فاو چقدر برای عراق مهم بود؛ چون راه دسترسی عراق به خلیج‌فارس را قطع می‌کرد و از نظر نظامی و اقتصادی، یک ضربه مهلک محسوب می‌شد.»

 حرکت به‌سوی اروند؛ از باتلاق تا نخلستان
 شب عملیات فرامی‌رسد. آنها از دارخوین به سمت آبادان حرکت می‌کنند. صالحی از مشکلات این مسیر می‌گوید: «باران شدیدی گرفته بود. جاده‌ها گل‌آلود بود. ما را سوار کامیون‌های کمپرسی بزرگ کردند. اما این کامیون‌ها در باتلاق گیر می‌کردند. مجبور شدیم پیاده شویم و کامیون‌ها را هل بدهیم. کلی نیرو، شبانه در گل‌ولای، با تمام تجهیزات، کامیون‌ها را از باتلاق بیرون می‌کشیدند. بالاخره خودمان را به منطقه اروندکنار رساندیم.»
 در نخلستان‌های اطراف اروند مستقر می‌شوند. تاریکی مطلق، بوی باران و نخل‌های بلند، فضایی وهم‌آلود ایجاد کرده بود. همه در سکوت کامل منتظر فرمان نهایی می‌ماندند. صالحی می‌گوید: «دستور اکید داده بودند که کسی حتی فندک هم روشن نکند، سیگار نکشد، سرفه نکند. دشمن در آن طرف رودخانه، با انواع سنسورها و دید در شب، مراقب بود. نفس‌ها در سینه حبس شده بود. هر لحظه احتمال می‌دادیم لو برویم.»
 
شب حمله و عبور قهرمانانه غواصان

 ساعت ۱۰ شب، ناگهان آتش همه توپخانه‌های ایران هم‌زمان غرش می‌کند. آسمان سرخ می‌شود. زمین می‌لرزد. صالحی با چشمانی خیس از افتخار می‌گوید: «قهرمانان اصلی این عملیات، غواصان عزیزی بودند که باید اول، همه از رودخانه اروند عبور می‌کردند. اروند آنجا خیلی عریض است و سرعت آب در آن حدود ۶۰ تا ۷۰ کیلومتر بر ساعت است، یعنی تقریباً مثل یک رودخانه کوهستانی تند. آنها با لباس غواصی و تجهیزات کامل، در تاریکی مطلق وارد آب شدند. بعضی‌هایشان به دلیل سرما و شدت‌جریان آب، دیگر بیرون نیامدند. اما با چه زحمتی و شهادت و تلاشی، توانستند خط دشمن را بشکنند. من هر وقت یادشان می‌افتم، بی‌اختیار اشکم می‌آید. آنها واقعاً حماسه آفریدند.»
 با شکسته‌شدن خط اول دشمن، نیروهای پیاده از روی پل‌های شناور و قایق‌ها خود را به آن طرف رودخانه می‌رسانند. صالحی و دسته‌اش نیز وارد خاک عراق - منطقه فاو - می‌شوند. «هنوز صدای انفجار و تیراندازی بود، ولی ما با تمام سرعت پیش می‌رفتیم. سنگرهای عراقی‌ها خالی شده بود و تعدادی هم کشته و اسیر روی زمین افتاده بودند.»
 
خطری که در آخرین لحظه دفع شد؛ بمباران سنگر خالی
 پس از چند ساعت پیشروی، به آنها دستور داده می‌شود در یک کانال بزرگ که به‌تازگی از سوی عراقی‌ها کنده شده بود، پناه بگیرند و منتظر دستور بعدی بمانند. همه خسته‌وکوفته بودند. اما ناگهان فرمانده گردان، با هوشیاری فوق‌العاده‌ای متوجه می‌شود که هواپیماهای شناسایی دشمن، چند بار بر فراز آن کانال چرخیده‌اند و احتمالاً موقعیت آن را لو داده‌اند.
 صالحی تعریف می‌کند: «فرمانده ما که خدا رحمتش کند، یک‌دفعه با دادزدن گفت: همتون سریع بلند شوید، همین‌الان، این کانال را ترک کنید، بروید آن طرف خاکریز. بعضی از بچه‌ها گفتند آقا ما خسته‌ایم، چند دقیقه استراحت کنیم. گفت نه هر کس یک ثانیه تأخیر کند، خودش مسئول است. همه را باعجله از کانال بیرون کرد. هنوز صد متر بیشتر راه نرفته بودیم که صدای وحشتناک موتور جت‌ها را شنیدیم. برگشتم به عقب نگاه کنم، دیدم عراقی‌ها با دو فروند میگ، دقیقاً همان کانال را بمباران کردند. راکت و بمب روی آن ریختند. اگر ما همان‌جا مانده بودیم، همه با هم به شهادت می‌رسیدیم. واقعاً هوشیاری آن فرمانده، معجزه کرد و جان‌ده‌ها نفر را نجات داد.»
 
فتح فاو و درگیری در شرق شهر

 فاو ظرف کمتر از ۴۸ ساعت به طور کامل فتح می‌شود. صالحی و هم‌رزمانش در شرق فاو، پشت یک خاکریز طویل مستقر می‌شوند. صحنه‌هایی که می‌بینند باورنکردنی است: «پالایشگاه‌های عراق در آتش می‌سوخت. دود سیاه و غلیظ تا آسمان رفته بود. بوی نفت و باروت همه‌جا را پرکرده بود. از آن طرف، عراقی‌ها بی‌وقفه پاتک می‌زدند تا فاو را پس بگیرند. از توپخانه و هواپیماهایشان خیلی استفاده می‌کردند. هواپیماهای عراقی آن‌قدر در ارتفاع پایین پرواز می‌کردند که ما صورت خلبان‌ها را می‌دیدیم. آن‌قدر پایین بودند که اصلاً فرصت نمی‌کردند خلبان‌هایشان از هواپیما پایین بپرند اگر هدف قرار می‌گرفتند.»
 دشمن همچنین از سلاح شیمیایی استفاده می‌کند. صالحی می‌گوید: «چند نفر از بچه‌ها دچار گاز خردل شدند. چشمانشان ورم کرده بود، پوستشان تاول‌زده بود. مجبور شدم سریع آنها را به عقب بفرستم. خودمان هم هر چه ماسک داشتیم زدیم. ولی دیگر دیر شده بود برای بعضی‌ها. عراق بار دیگر نشان داد که به هیچ قانون بین‌المللی پایبند نیست.»

لحظه سرنوشت‌ساز؛ مجروحیت در کارخانه نمک
درگیری‌های شدید روزها و شب‌ها ادامه دارد تا اینکه نیروهای ایرانی به نزدیکی‌های «کارخانه نمک» فاو می‌رسند. این نقطه، محل نبرد بسیار سنگینی است. صالحی ادامه می‌دهد: «آنجا دیگر آتش دشمن خیلی زیاد بود. خمپاره، توپ، راکت، همه جور سلاحی استفاده می‌کردند. من و چند نفر از بچه‌های دسته در یک سنگر سنگی پناه گرفته بودیم که ناگهان صدای عجیبی شنیدم. یک راکت کاتیوشا آمد و دقیقاً کنار سنگر ما منفجر شد. یک‌لحظه همه چیز سیاه شد. فکر کردم بمب اتم زده‌اند. وقتی چشم‌باز کردم، دیدم روی زمین افتاده‌ام و هیچ چی از کمر به پایین حس نمی‌کنم. دستم را بردم پایین، دیدم پر از خون است. یکی از هم‌رزمانم هم کنارم افتاده بود و فریاد می‌زد. من از طریق همان کاتیوشا مجروح شدم و بعد فهمیدم که قطع نخاع شده‌ام.»

مسیر طولانی و دردناک به‌سوی درمان
 هم‌رزمانش بلافاصله او را تخلیه می‌کنند. صالحی از این مسیر سخت می‌گوید: «اول مرا با یک خودروی سبک به یک بیمارستان صحرایی در همان نزدیکی فاو رساندند. آنجا پانسمان اولیه کردند و یک آمپول به من زدند. گفتند وضعیت شما وخیم است، باید سریع به عقب بروی. بعد مرا به ساحل اروند رساندند. سوار یک قایق کوچک کردند و از رودخانه عبور دادند. هر موجی که می‌آمد، بدنم روی تخته قایق می‌خورد و از درد فریاد می‌زدم. در آن طرف، آمبولانس بود که مرا به بیمارستانی در آبادان برد. یک شب در آبادان ماندم و صبح روز بعد، سوار قطار شدیم. قطار اختصاصی مجروحان بود. مرا روی یک برانکارد گذاشتند و با قطار به سمت اراک حرکت کردیم. سفر طولانی و طاقت‌فرسایی بود. در اراک چند روز در بیمارستان بستری بودم و بعد با آمبولانس به تهران منتقل شدم. مقصد نهایی، بیمارستان فوق‌تخصصی شهدای تجریش (بیمارستان شهدا) بود.»
 
آغاز فصل جدید زندگی بر روی ویلچر
 در بیمارستان شهدای تجریش، ماه‌ها بستری می‌ماند. چندین عمل جراحی روی ستون فقراتش انجام می‌شود، اما دیگر راهی برای ترمیم کامل اعصاب قطع شده وجود ندارد. «یک ماه کامل اصلاً نمی‌توانستم بلندشم. فقط روی تخت دراز کشیده بودم. نمی‌توانستم حتی به‌تنهایی غلت بزنم. پرستارها می‌آمدند و زیر من را عوض می‌کردند. خیلی روزهای سختی بود. کم‌کم که حال عمومی‌ام بهتر شد، مرا روی ویلچر نشاندند. اولین‌بار که روی ویلچر نشستم، دنیا جلوی چشمم تار شد. باورم نمی‌شد که دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانم راه بروم.»
 به گزارش نوید شاهد، پس از ترخیص از بیمارستان، به «آسایشگاه جانبازان ثارالله» منتقل می‌شود. آنجا دوره‌های ویژه سازگاری با زندگی بر روی ویلچر را می‌گذراند: یاد می‌گیرد چگونه از ویلچر بالا و پایین برود، چگونه موانع را رد کند، چگونه کارهای روزمره را بدون کمک دیگران انجام دهد. وی خود را «جانباز ویلچرنشین» می‌خواند و تأکید می‌کند: «قطع نخاع پایان زندگی نبود، فقط تغییر مسیر بود. خدا خواست که جور دیگری به مردم خدمت کنم. بعدها توانستم درس بخوانم، وکیل شوم و به قشر ضعیف جامعه کمک کنم.»
 
مجروحیت پایان راه نبود
روایت محمدصالحی از والفجر ۸، روایتی استراتژیک و انسانی، یکی از پیچیده‌ترین و سرنوشت‌سازترین عملیات‌های دفاع مقدس است. این خاطره، نه‌تنها جزئیات نظامی و جغرافیایی فتح فاو را روشن می‌کند، بلکه بر خطرات پشت‌جبهه، هوشیاری فرماندهان، فداکاری بی‌نظیر غواصان و هزینه‌های سنگین این پیروزی بزرگ تأکید دارد. مجروحیت وی که منجر به قطع نخاع شد، پایان راه نبود؛ بلکه شروع مبارزه‌ای جدید در زندگی شخصی‌اش بود که ثمره آن را سال‌ها بعد در قامت یک وکیل مجرب می‌بینیم. این روایت، گواهی است بر اینکه ابعاد دفاع مقدس، فراتر از خطوط مقدم بود و ایثار، در همه عرصه‌ها جریان داشته است.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi