شنبه 01 شهريور 1393 , 09:10




ناگفته های پزشک قلب امام خمینی(ره)
14خرداد ماه، سالهاست که برای ما ایرانیان، یادآور واقعهای خاص در تاریخ کشورمان تبدیل شده است؛ روزی که بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی، بار سفر بست و راهی سرزمین جاودانگی شد.
به حدود 10 سال قبل از آنکه عروج ملکوتی حضرت امام (ره) رقم بخورد، بازمی گردیم؛ قلب امام (ره) ناراحت است و حاج احمد خمینی و خانواده امام قصد دارند قلب امام(ره) را به پزشکی حاذق و مطمئن بسپارند، که در هوای گرگ و میش روزهای اول انقلاب و در شرایطی که نفاق اتمسفر کشور را به تسخیر خود در آورده بود، این انتخاب کار سادهای نبود. ناخدای انقلاب بایستی نظام جدید و مقدس ایران را تثبیت کند و نهال نوپای انقلاب نبایستی رهبرش را از دست دهد.
بودن امام(ره)، در آن برهه و در روزهایی که غرب در تدارک جنگ علیه ایران است یک الزام برای انقلاب است و کسی باید مامور خدا برای حفظ رهبر کبیر انقلاب شود.
پزشکان زیادی معرفی می شوند و یکی از آنها پورمقدس، دانشجوی اصفهانی رشته پزشکی است که هنوز در فضای رقابت با جراحان و پزشکان بزرگ ایران وارد نشده است. تردید وجود دارد ولی وقتی خود امام(ره) در اولین رویارویی با پزشک جوان، تایید میکند که او، پزشک معالجش باشد، دیگر کسی به انتخاب امام(ره) تردیدی وارد نمیداند. در سالگرد عروج ملکوتی امام(ره) با یار و همراه 10 ساله حضرت امام، دکتر پورمقدس همراه شدیم.
انتخاب بسیار مهمی بود. این همه پزشک سرشناس ولی به شما که در آن زمان پزشکی جوان بودید اعتماد شد؟
پزشک امام(ره)، فردی به نام پروفسور رشید معصومی بود؛ وی یک پزشک معروف بود که پیش از انقلاب به ایران آمده بود و شهرت جهانی داشت؛ حدود ۳۷ سال پیش، در آن زمانهایی که امام خمینی (ره) در قم بودند، یک شب حالشان به هم خورد؛ آن روزها، من رزیدنت بودم و در دانشگاه تهران دوره تخصصام را میگذراندم؛ حدود ساعت ۲۳ یکی از شبهای بهمن ماه بود و برف میبارید؛ تلفنی به بخش ما زده شد و فردی که پشت خط بود، خودش را احمد خمینی، پسر حضرت امام (ره) معرفی کرد؛ تعجب کردیم که چرا ایشان در آن وقت شب تماس گرفته است؛ احمد آقا عنوان کرد که حال امام در قم خراب است و ما به دنبال پروفسور معصومی هستیم؛ به احمد آقا گفتم این وقت شب نمیتوانید به پروفسور دسترسی پیدا کنید؛ اگر مشکلی هست ما خدمت میرسیم؛ ایشان هم گفتند دوباره تماس میگیریم؛ در آن زمان، دکتر منافی، وزیر بهداری وقت بود؛ از آنجایی که شدیدا به امام علاقه داشتم، از واقعهای که برای ایشان رخ داده بود نگران بودم؛ به دکتر منافی اطلاع دادم که چنین تلفنی به ما شده است لذا یک وسیله به ما بدهید تا در این برف سنگین خودمان را به قم برسانیم؛ گفتند تا فردا صبح صبر کنید؛ صبح که شد پروفسور را پیدا کردند و او هم به خدمت امام رفت و حضرت امام را معاینه کرد و ایشان را برای بستری به بیمارستان قلب شهید رجایی تهران آورد و من هم چون بسیار شیفته امام بودم، مدام دور و بر ایشان بودم و پس از آن یکی از پزشکان حضرت امام (ره) شدم؛ پزشک دیگر هم دکتر عارفی بود. بالاخره دکتر معصومی به آمریکا رفت و من و دکتر عارفی ماندیم و امام (ره)؛

30 ساله بودید حدوداً؟
۳۱ ساله بودم و از سال ۵۸ تا ۶۸ که ایشان رحلت کردند یعنی به مدت ۱۰ سال تا آخرین لحظه در خدمت امام (ره) بودم.
شما پزشک امام (ره) بودید و در حقیقت به مدت ۱۰ سال در کنار ایشان زندگی کردید؛ دوست داریم یک سوال را در همین ابتدای مصاحبه بپرسیم. شرایط فعلی چقدر با جامعه آرمانی مد نظر امام(ره) تشابه دارد؟
به خاطر دارم که پس از گذشت دو سه ماه از انقلاب، ایشان در حسینیه جماران حضور یافتند و رسما از پیشگاه ملت، عذرخواهی کردند و گفتند که من از تک تک ملت ایران عذرخواهی میکنم که کارهایی را که باید تاکنون انجام داده باشیم، هنوز انجام ندادهایم و انشاالله در زمان آینده این کارها انجام خواهد شد؛ ولی امروز یک مدیر اداره حاضر نیست به خاطر اشتباهش یک غذرخواهی ساده انجام دهد.
شما تصور کنید اگر ایشان، امروز پس از گذشت ۳۵ سال از پیروزی انقلاب، حضور داشتند، چگونه میتوانستند برخی از مسائل را تحمل کنند؟ اهداف ایشان خیلی برجسته بود؛ یادم هست که در یکی از سخنرانیهای خود فرمودند " ملت ایران به خاطر چلوکباب، انقلاب نکردند" ؛ ایشان خیلی ساده صحبت میکردند؛ میگویند در تاریخ دو نفر هستند که میتوانستند مردم را در یک لحظه، هم بخندانند و هم به گریه بیاندازند؛ اول، فارابی بود و دوم، امام خمینی (ره)؛ امام به زبان ملت و از دل ملت صحبت میکردند.
صحبت جالبی بود. امام(ره) به سادگی عذرخواهی کردند ولی مدیر یک اداره...!
بله متاسفانه همینطور است؛ چندین سال پیش، در کشور کره، یک اختلاس خیلی جزئی صورت گرفته بود؛ رییس جمهور کره رسما از مردم آن کشور، عذرخواهی کرد؛ آن وقت امروز، این اتفاقات را میشنویم و آهی میکشیم که چرا در آنجا آنگونه است و در اینجا، اینگونه؟ در صورتیکه امام، روی دست همهی اینها بلند شده بود؛ امام کسی بود که انتظارش از خود، این بود که پس از دو ماه باید یک تحول عظیم ایجاد کند، درحالیکه مردم هم چنین انتظاری نداشتند؛ اما امام(ره) از اینکه به خاطر شرایطی که دشمن به وجود آورده بود و نتوانسته بود کار زیادی انجام دهد، از روی مردم، احساس شرمندگی میکرد.
وقتی که قرار شد، شما پزشک امام باشید، به هرحال به توجه به اینکه ایشان یک چهره برجسته انقلابی در عصر معاصر بودند، و با توجه به حساسیت قلب به عنوان عضو مهم بدن، این تنش و اضطراب را در شما به وجود نمیآورد که مبادا اتفاقی رخ دهد؟
سوال بسیار مهم و دقیقی را پرسیدید؛ این، خود یک حدیث مفصل است؛ شما حساب کنید که چطور میشود که یک فرد ناشناسی به عنوان یک دانشجوی پزشکی از راه برسد و بخواهد که پزشک قلب امام شود؛ و بدون اینکه حتی از او سوال شود که دلیلات برای اینکه میخواهی به اینجا بیایی چه هست و بدون حتی یک تحقیق، درخواست او را قبول کنند؟ بالاخره، نیمههای شب، در کنار امام میخوابیدم و فقط من بودم و ایشان؛ و آن زمانی بود که فعالیت منافقین به اوج خود رسیده بود و مدام ترور میکردند. من هم میتوانستم یکی از منافقین باشم و...، اما گویا ایشان علمشان فرق میکرد. منافق و غیر آن را با احساس و نگاهشان تمیز میدادند.
بنده به عنوان پزشک امام، هر پیشنهاد درمانی که به ایشان میدادم، میگفتند "بسمالله" ؛ و این نشان از پذیرش پیشنهاد من از سوی امام بود؛ امام، اصلا نگران جان خود نبودند؛ به قول حافظ " مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم؛ جرس فریاد می دارد که بربندید محملها" و این تفکر بر امام (ره) حاکم بود؛ کاملا مشخص بود که ایشان آمده است تا یک تکلیف شرعی را انجام دهد و به خاطر آزادی و رهایی این ملت آمده است؛ نه بخاطر پست و مقام و رهبر شدن؛ در عمل میبینیم که یک فرد معمولی وقتی بیمار میشود، به سراغ چند دکتر میرود و آنقدر نگران جانش است که مبادا اتفاقی برایش بیافتد؛ اما این مسئله، برای امام، هرگز اهمیت نداشت؛ چون میدانست، دارویی که من برای ایشان تجویز میکنم، از طرف من نیست؛ بلکه خداوند در مغز من میاندازد تا با دستم بنویسم.
بسیار زیاد میبینیم و میشنویم که آقایان، خیلی زیبا درخصوص توحید حرف میزنند و کتاب مینویسند که انسان را تحت تاثیر قرار میدهد اما توحید عملی آنها بسیار ضعیف است؛ اما امام خمینی (ره) نمونه کاملی از توحید عملی بودند و اصلا فکر نمیکنم، هیچ گوشهای از جهان، چنین رهبری را به خود دیده باشد؛ تاسف میخورم از اینکه نسل جدید، اصلا امام را نشناختند.
بزرگترین درسی که دکتر پورمقدس از امام گرفت چه بود؟
من از ایشان، درس زندگی آموختم؛ سلامتی ایشان مسئله مهمی بود؛ چراکه قلب امام، قلب یک ملت و امت مسلمان بود؛ گاهی پیش میآمد که حالشان بد میشد و در این لحظات، بنده تلاش میکردم و در خودم این استعداد را نمیدیدم که بخواهم پاسخگوی اتفاق ناگواری باشم؛ ولی به قدری کارم را در آرامش انجام میدادم که یک بار مرحوم آیتالله توسلی با تعجب میگفت " شما چطور روی سینه نازک امام افتادی و در حالیکه هر لحظه ممکن بود استخوانهای آن بشکند، قلبش را ماساژ دادی؟ " البته امروز برای خودم هم باعث تعجب است؛ اما به طور قطع، آرامشی که در من ایجاد شده بود از طرف خدا بود و خودش مرا مامور این کار کرده بود؛ همچنین مطمئنم که حضرت امام، چون معتقد بودند که نیت ما خیر است و هرکاری که بخواهیم انجام دهیم از طرف خدا خواهد بود، روی کار ما حساسیت نداشتند و به ما آزادی عمل میدادند و حتی به پزشک خارجی هم رضایت نمیدادند.
«دکتر، این جملات را به سختی از پس بغضی دردناک در گلو ادا میکرد تا سرانجام، اشک از چشمانش جاری شد؛ در هر قطرهای از اشکش، میشُد خاطرهای از امام (ره) را پیدا کرد.»

میشود بفرمایید دقیقاً چه چیز باعث شد اشک شما جاری شود. به نظر خاطرهای به ذهنتان خطور کرد؟
انسان، تا وقتی که با کسی، به صورت تنگاتنگ زندگی نکرده باشد، نمیتواند درک درستی از او داشته باشد و ممکن است تصور کند، که آن فرد، خودش را به گونهای دیگر جلوه میدهد؛ اما ما تجربه کردیم که امام، در عمل هم همانگونه بودند که نشان میدادند؛ آن لحظه که بغضم ترکید به خاطر آوردم که یک روز وقتی حال امام خوب نبود و من با سرعت داشتم سرم تهیه میکردم که به ایشان تزریق کنم، گفتند "آقای دکتر! آقای دکتر!" گفتم بفرمایید؛ فرمودند "همش هیچی نیست، اصلا نگران نباش" و این یعنی اینکه اصلا برایش مهم نبود که عمرش در حال پایان است و انگار داشت آزاد میشد.
سوالی که شاید ذهن خیلی از ما را به خود مشغول کرده، این است که بالاخره وقتی انسانی، پس از تحمل سختیهای زیاد، کاری را به ثمر میرساند، شاید علاقهمند باشد که از ساحل آرامش هم لذت ببرد، اما گویا در مورد امام این موضوع صدق نمیکرد و تکلیف و تقدیر الهی برای ایشان رکن بود؟
نمیتوان گفت که به طور مطلق به دنبال لذت پیروزی نبودند؛ قلب امام فوق العاده حساس بود و رگهای آن بسته شده بود به گونهای که حتی نمیتوانستند پایشان را روی زمین بگذارند؛ در هر سالروز ۲۲ بهمن، نیروهای هوایی به حسینیه جماران میآمدند تا با امام تجدید بیعت کنند؛ یک شب که قلب امام تا صبح درد میکرد؛ آقای حاج احمد به من گفت که "شما خوب میتوانی با ایشان حرف بزنی، برو و به امام بگو امروز نیازی نیست که شما به حسینیه بیایی" ؛ گفتم چشم و خدمت حضرت امام رفتم و گفتم دیشب قلبتان درد میکرد و تا صبح هم نگرانتان بودیم لذا حالا که آرام شدهاید بهتر است به حسینیه تشریف نبرید؛ امام بسیار مودب و بانزاکت بودند، اما آن روز برای اولین بار، اندکی با لحن تند گفتند "نخیر؛ من میروم" من هم که تعجب کرده بودم، گفتم "هرطور صلاح میدانید" ؛ سپس ایشان را با ویلچر تا پشت حسینیه بردیم و بعد، خودشان بلند شدند و رفتند داخل مراسم و روی صندلی نشستند. عصر همانروز وقتی خدمت ایشان رفتم، با تبسم گفتند "آقای دکتر! حالا من میتوانم بروم؟ " و این به معنای دلجویی به خاطر اتفاق صبح بود.
امام، قلب و تمام زندگی خود را در اختیار یک جوان قرار دادند تا شاید نشان دهند که جوانان ایرانی میتوانند؛ میتوان از این انتخاب این اعتقاد را نیز تعبیر کرد؟
امام به تمام ملت ایران به خصوص، جوانان علاقه بسیاری داشتند و همواره به جوانان و همهی آحاد مردم، اعتماد به نفس میدادند؛ اما قضاوت اینکه چرا به شخص بنده اعتماد کردند برای من مشکل است؛ البته تصور من این است که امام (ره) همه چیز را از طرف پروردگار میدید و یک عارف واقعی بود و به طور قطع، معتقد بود که این دکتر جوان، هرکاری بخواهد انجام دهد، از سوی خودش نیست و خداوند در پشت این جریان قرار دارد؛ واقعا هم همین بود؛ مثلا یکبار قلب امام متوقف شد و شاید بیش از سه چهار دقیقه هم کار نکرد و از نظر فیزیولوژی، اگر دو سه دقیقه، خون به مغز نرسد، برگرداندن آن غیرممکن میشود اما در آن زمان، با اینکه مردمک چشم ایشان گشاد شده بود و در این مواقع، حیات، معنادار نخواهد بود، پس از ۵ دقیقه ماساژ قلبی، ضربان به حالت عادی بازگشت و تا حدود ۶ سال بعد هم ایشان، انقلاب را رهبری کردند؛ حتی در اواخر روزهای زندگیشان کارهای بسیار مهمی را انجام دادند که اگر ایشان نبودند، الان مملکت به جای خود نبود؛
در خاطراتتان خواندهایم که یکبار بهترین دستمزد پزشکیتان را از امام تقاضا کرده بودید و ایشان هم قبول کردند.
بله، در همان زمان احیای قلب ایشان بود؛ بعد از احیا، ریتم ضربان قلب به گونهای بود که باید یک باطری در قلبشان میگذاشتیم تا به ضربان آن کمک کند؛ هیچکدام از پزشکان حاضر به قبول ریسک این کار نبودند؛ اما من قبول کردم و احمد آقا هم اجازه دادند؛ در مدت نیم دقیقه این کار را انجام دادم؛ امام مدام در حالت مراقبه، ذکر میگفتند؛ احمد آقا با لبخند گفتند "آقای دکتر! کار به این آسانی، چقدر حرف داشت! " گفتم " نه به این آسانیها هم نیست؛ آسان شد" آنقدر از این اتفاق خوشحال شدم که گفتم " من مزدم را میخواهم" ؛ ناگهان دیدم امام دقت کردند که من چه میخواهم و احمد آقا سوال کردند که چه مزدی؟ گفتم " من میخواهم یک بوسه بر پیشانی امام بزنم" امام فرمودند "بسم الله" و من هم یک بوسه بر پیشانی امام زدم.
دکتر پورمقدس، پس از آشنایی با امام (ره) با دکتر پورمقدس قبل از آشنایی با ایشان، تفاوتی هم داشت؟
بله، توکل بنده بسیار زیاد شد؛ به هر حال نشست و برخاست با هر فردی در انسان تاثیر دارد و وقتی با یک فرد بزرگ مجالست داشته باشیم، ویژگیهای بسیار خوبی را از آنها خواهیم گرفت؛ بنده به عنوان یک طبیب میگویم که حضرت امام در فیزیولوژی با بقیه مردم فرق میکرد؛ وقتی انسان از چیزی میترسد، مادهای به نام ادرنالین در بدن ترشح میشود که این ماده باعث میشود ضربان قلب تند شود؛ رنگ انسان بپرد و عرق سرد بکند؛ روزی در کنار امام بودم؛ منافقین در نزدیکی منزل امام، بمبی گذاشته بودند که لرزه و صدای مهیبی را به همراه داشت؛ از آنجایی که قلب امام را کنترل میکردیم، دیدیم که ضربان قلب ایشان ذرهای تند نشد و فشار خونشان هم ذرهای بالا نرفت؛ لذا مشخص بود که امام ریاضت کشیدهاند و ریاضت میتواند این دستگاهها را از کار بیاندازد.
این ویژگیهای امام مرا هم تحت تاثیر قرار میداد؛ به طوریکه فردی از سپاه نزد من آمد و گفت " برای شما که با امام هستید دو پیشنهاد داریم؛ یا بیایید تا ما آموزش نظامی به شما بدهیم و کلت داشته باشید و یا اینکه اجازه دهید که یک پاسدار شما را همراهی کند تا از خطر منافقین در امان باشید؛ من هم گفتم تحت هیچ شرایطی نه کلت میبندم و نه پاسدار و محافظ میخواهم؛ هیچ ترسی در من نبود و این، از مجالست با امام نشات گرفته بود و بی اعتنایی به دنیا...
«بازهم بغض و گریه، پزشکی که گویا جزو محبین امام (ره) است، این روزها، دلتنگ آرامشی است که در وجود امام هویدا بود...»
به طور قطع، پور مقدس قبل از آشنایی با امام (ره) و پس از آشنایی با ایشان خیلی متفاوت بودند.

با لحنی آرام و کند اما با خلقی خوش گفت که سوالات احساسی نکنید، خیلی سخت است ... "
شناخت دکتر پورمقدس از حضرت امام (ره) چیست؟
امام معتقد بودند که انسان باید کار را به خاطر رضای خدا انجام دهد و به تکلیف خود عمل کند؛ و هرگز به نتیجه آن فکر نمیکردند؛ میگفتند " ما باید تکلیفمان را انجام دهیم، نتیجه با خداست" ؛ و این بزرگترین درس برای ما در زندگی بود؛ خیلی افراد، وقتی شرایط دشوار را میبینند عقب میکشند؛ ولی حضرت امام با این اعتقاد به بزرگترین کارها دست زدند. مثلا در جریان کودتای نوژه در همدان، که عملیات کشف و خنثی سازی کودتا با پارس یک سگ به یکی از پاسداران آغاز شد، امام فرمودند که " آن سگ مامور خدا بوده است" و مشابه این قضیه را در واقعهی طوفان شن در طبس و ناکام ماندن آمریکاییها در عملیات خویش هم دیدیم.
در زمان بیماری امام(ره)، حال و هوای جماران چگونه بود؛ مردم چه واکنشهایی داشتند؟
امام با آن قلب بیمار خود، وقتی در حالت استراحت، صدای مردم را میشنیدند که فریاد میزنند و شعارهایی چون " خمینی خمینی؛ ما عاشق خمینیام" سر میدهند، ایشان برمیخواستند تا بروند و پاسخ دهند؛ وقتی او را از این کار منع میکردیم، میگفتند "باید به مردم احترام گذاشت" . اگر ۵۰ بار هم این اتفاق میافتاد، امام، خودش را موظف میدانست که پاسخ مردم را بدهد؛ نکته دیگر اینکه در آن زمان، مسوولان با مردم خاکی بودند؛ ظهر برای ناهار، یک سفره پهن میکردند و دکتر و معمم و عالم و رییس دفتر و معاون دفتر و پسر امام، همگی بر سر یک سفره مینشستند و آبگوشت میخوردند. آن روزها فاصلهی طبقاتی نبود و پولدار بودن افتخار محسوب نمیشد؛ امروز، به نظرم وقتش است که مردم و مسوولان، دوباره به حال و هوای آن روزهای خود بازگردند.
از شیرین ترین خاطرهای که از بودن در کنار امام(ره) به یادگار دارید، برایمان بگویید؟
در علم پزشکی، روشی برای کنترل نوار قلب بیمار وجود دارد که به آن هولتر مانیتور میگویند؛ یک وسیلهای است که روی سینه مریض قرار میدهند و حتی فردی از آمریکا میتواند نوار قلبی آنرا کنترل کند؛ ما برای تنظیم ضربان قلب امام با باتری کار میکردیم؛ قیمت باتری هم بیش از ۷ دلار نبود ولی مدت شارژ باتریها نسبت به یکدیگر، متفاوت بود و مشخص نبود چه زمانی تمام میشود؛ برخی اوقات زمانیکه امام خواب بودند، باتری تمام میشد و یک خط صاف نمایان میشد و ما میترسیدیم که مبادا قلب متوقف شده باشد؛ این مسئله برای ما بسیار مهم شده بود لذا به امام عرض کردیم که اگر اجازه بدهید این باتریها را زودتر از معمول عوض کنیم که مزاحم شما نشویم و ایشان فرمودند که "خیر؛ اسراف نکنید و هروقت تمام شد، آن را عوض کنید" گفتیم "یک موقعی در نیمه شب تمام میشود و ما نمیخواهیم مزاحم شما شویم" فرمودند " هیچ ایرادی ندارد و شما میتوانید هر وقتی از شب هم که بود فقط در بزنید و بگویید یاالله؛ من میگویم بسم الله؛ هروقت بسم الله مرا شنیدید داخل بیایید؛ و هیچ مانع دیگری وجود ندارد" یک روز همین واقعه رخ داد و خطی صاف به دلیل تمام شدن باتری نمایش داده شد و من به سرعت پشت اتاق رفتم و هرچه یاالله یاالله کردم، بسم الله نشنیدم و خیلی متحیر و نگران شدم که امام کجا هستند؟ اتاق ایشان در یک محوطه حدود ۱۴ متری قرار داشت و فضای زیادی نداشت اما بالاخره امام را پیدا کردیم و آن اتفاق، لحظهی شیرینی برای من بود چراکه وحشت زیادی بر من مستولی شده بود که امام کجا هستند و چه جوابی میتوانم بدهم؛
یکی هم زمانی بود که ایشان دچار توقف قلب شدند و ما به اذن خدا توانستیم قلب ایشان را احیا کنیم و این امر برایم خیلی افتخار آمیز بود و هرگز این خاطره را فراموش نخواهم کرد.
و تلخترین خاطرهی شما؟
تلخترینش کاملا مشخص است؛ زمانی که امام (ره) رحلت کردند؛ که ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه شب بود که قلب ایشان برای آخرین بار تپید و سپس از حرکت ایستاد و ملت ایران را عزادار کرد.
ایشان در همان محل جماران فوت کردند؟
ما بدون اطلاع امام (ره) در محل جماران، دیوار به دیوار منزل امام، با پیشنهاد آقای هاشمی یک بیمارستانکی احداث کرده بودیم به طوریکه صدا از داخل بیمارستان در منزل امام شنیده میشد؛ روزی که امام را برای گذاشتن باتری در قلبشان آماده میکردیم، فرمودند "مگر میخواهید مرا به بیمارستان ببرید؟ " گفتیم بله؛ پرسیدند "بیمارستان کجا هست؟ " گفتیم همین کنار؛ ایشان بسیار تعجب کردند و گفتند "شما کی این بیمارستان را ساختید؟" اگر امام از موضوع خبر داشتند هرگز اجازه ساختن این بیمارستان را در آن محل نمیدادند؛ اما ما آنجا را برای روزی پیشبینی کرده بودیم که دیگر نتوانیم امام را از جماران به بیمارستان قلب ببریم؛ و سرانجام در همان محل، آخرین نفسهای خود را کشیدند و با دنیا وداع کردند.
درگذشت امام بر اثر بیماری قلبی بود؟
خیر، اتفاقا بنده پزشک قلب آیتالله ناصری هم هستم و یک بار به ایشان گفتم خوشبختانه تجربه به من ثابت کرده است که تابه حال در این ۴۰ سال کاریام هرگز بیمارانم بر اثر بیماری قلبی فوت نکردهاند و اگر هم فوت کردهاند دلیل دیگری وجود داشته است؛ در مورد امام هم همین اتفاق افتاد؛ یک روز صبح، امام به بنده اطلاع دادند که امروز یک مشکل جدیدی برایشان رخ داده است و شرح حادثه را برایم توضیح دادند و من گفتم که چیز مهمی نیست و آسپیرینی که خوردهاید یک خونریزی جزئی برایتان ایجاد کرده است؛ خندیدند و گفتند " نه آقای دکتر؛ حدیث، حدیث دیگری است" و واقعا هم همین طور بود و فورا مسئله را با دوستان پزشک مطرح کردیم و پس از آندوسکوپی متوجه شدیم که یک لنفوم در معده ایشان پیش آمده است که متاسفانه به فوت ایشان منجر شد.
از روزی برایمان بگویید که قلب امام ایستاد...
ارتحال امام برای ما بسیار سنگین بود؛ من هم پدرم را از دست دادهام و هم مادرم را؛ و برای هرکسی، پدر و مادر، خیلی عزیز هستند ولی آنقدر که رحلت امام در من تاثر ایجاد کرد به هیچ وجه برای پدر و مادر و هیچیک از اقوامم این حالت را پیدا نکردم؛ ناامیدی و یاس سراسر وجودم را فراگرفته بود و دچار حالت جنون شده بودم؛ البته من این پیشبینی را میکردم و حدود دو سه ماه قبل از رحلت امام، نزد آقای توسلی رفتم و گفتم که شعار "خدایا، خدایا؛ تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار" را از دهان مردم بگیرید لطفا؛ پرسیدند چرا؟ گفتم شما میدانیم که ما با تمام ذرات وجودمان به امام علاقه داریم ولی هرکسی حتما فوت میکند و خداوند هم در قرآن فرموده است " کُلُّ نَفْسٍ ذَائِقَهُ الْمَوْتِ " امام هم بالاخره روزی فوت میکنند و وقتی رادیو اعلام کند که امام فوت کرده است، فکر کنید که چه حالی به مردم دست میدهد؟ به طور قطع، از خود بیخود میشوند و یاس و ناامیدی همه جا را میگیرد و مملکت میخوابد؛ وی خندید و باحالت ناباورانه از اینکه امام فوت کنند گفت " آقای دکتر یعنی شما معتقدید که امام فوت میکنند؟" ؛ گفتم نه تنها امام بلکه پیامبر هم فوت کردند و این حرف درستی نیست؛ گفت " یعنی چنین چیزی ممکن است که صدام بماند و امام برود؟ " ؛ گفتم به عوارض این اتفاق فکر کنید؛ چون مردم حتما میگویند پس این همه دعایی که ما کردیم چه شد؟ و واقعا هم همان حالت جنونی که پیشبینی میکردم به مردم و از جمله خودم دست داد و تا حداقل دو هفته گیج بودم؛ اما اصل، این است که با طبیعت نمیتوان جدال کرد و خدا هم همین وعده را داده است.
دقایق پایانی این مصاحبه در اختیار شماست؛ هرچه دلِ تنگتان میخواهد با مردم بگویید.
یک زمانی بود که تمام شهرهای ایران توسط صدام بمباران میشد لذا مردم، شهر را رها میکردند و به روستاهای اطراف میرفتند؛ خودم احساس میکردم ممکن است در لحظاتی که حضور ندارم، واقعهای در جماران رخ دهد؛ اعلام کردم که مدت دو ماه به طور کامل، میخواهم نزد امام بمانم که اگر اتفاقی افتاد بالای سرشان باشم و اگر توانستم کاری برای ایشان انجام دهم، لذا دو ماهی به طور مستمر در منزل امام ماندم و آن زمان، هر روز شهر را بمباران میکردند و صدای مهیب بمبها در کوهها به طوری منعکس میشد که جماران تکان شدیدی میخورد و وحشت سراپای وجودمان را فرا میگرفت اما امام اصلا هیچ ترسی نداشتند؛ یک روز آقای انصاری که رییس دفتر ایشان بود، حدود ساعت ۱۲ ظهر به اتاق من آمد و گفت "بیا نزد امام برویم" ، وقتی پرسیدم برای چه؟ گفت " خودت متوجه میشوی" ؛ نزد امام رفتیم؛ ایشان در اتاق در حال راه رفتن بودند تا خود را برای نماز ظهر آماده کنند؛ وقتی ما را دیدند تعجب کردند و علت را جویا شدند؛ آقای انصاری شروع به صحبت کرد و گفت "آقا! بمباران جماران قطعی است و از تمام پایگاههای بمبانداز بغداد، جماران مورد هدف است و به طور قطع اینجا را خواهند زد" امام فرمودند " خوب، بزنند" انصاری ادامه داد " من میدانم که شما تغییر محل نخواهید داد و خیلی از شخصیتها با شما در این باره صحبت کردهاند و قبول نکردهاید ولی به عرضتان برسانم که تقریبا بیش از ۷۰ درصد مردم تهران، از شهر بیرون رفتهاند و آنهایی هم که در شهر ماندهاند، محل امنی دارند و شما نگران مردم نباشید؛ اگر اینجا مورد هدف دشمن قرار گیرد چه بلایی بر سر ملت خواهد آمد؟ " امام فرمودند که "شما در محاسباتتان اشتباه میکنید" باز انصاری اصرار کرد و گفت که "عدهای در منزل شما هستند که اینها ترس و وحشت دارند، به خاطر اینها هم که هست قبول کنید" اما حضرت امام به محل احمد آقا اشاره کردند و گفتند " به احمد هم بگو که اگر میترسد، دست زن و بچهاش را بگیرد و از اینجا برود ولی من از اینجا تکان نمیخورم" باز هم انصاری اصرار کرد و گفت که " اگر شما نروید من یک مقداری نفت آماده کردهام، در مقابل خودتان روی سرم میریزم و خودم را آتش میزنم" امام فردی بسیار با نزاکت و مودب بودند؛ فرمودند " آقای انصاری، عرض کردم شما در محاسباتتان اشتباه میکنید ولی حالا که اینطور میفرمایید با این آقای دکتر بروید و نقشهتان را بیاورید که من به چه محلی بروم؟" ما خیلی خوشحال شدیم و بیرون آمدیم و به آقای انصاری گفتم عجب ترفندی زدی؛ در حال صحبت بودیم که امام را زیر آن حسینیه ببریم چون محل امنی بود؛ اما در همان حال، احمد آقا با ما تماس گرفت و گفت " خودتان را به زحمت نیاندازید؛ امام فرمودند من میخواستم آنها را مودبانه از اتاق بیرون کنم و برای همین به آنها اینگونه گفتم" ؛ امام به مردم بسیار اهمیت میدادند و میدانستند که بالاخره اطرافیان، اندکی اغراق میکنند و ممکن است حتی یک نفر از مردم در شهر باشد؛ پس باید امام هم در شهر میماندند....
پایگاه اطلاع رسانی شهر رهنان

















