سه شنبه 11 آذر 1393 , 09:02




خدا میدونه چطور باید جواب گوی خون شهدا باشیم!
محمد قاسمی - بسم رب شهدا و صدیقین
کجایید ای شهیدان خدایی بلا جویان دشت کربلایی
کجایید ای سبک بالان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی
کجایی ای امام و رهبر ما کشی دست نوازش بر سر ما
باسلام . انقدر این مطلب زیبا بود که اشکم رو جاری کرد .
کاش میشد این نوشته یا مطلب رو چنان فریاد زد و خوندش که کل کشور این صدا رو مشنیدن کل جوونایی که الان تو سرتا سر کشور به نحوی دارن خوش گذرونی میکنن جوونایی چه دختر چه پسر که دم از ازادی ...میزنن. ازادی برای کشوری که خون هزاران جوون زیبا با غیرت خدایی با بصیرت پاک نیت پاک طینت پاک سرشت خوش اخلاق ووو... ریخته شده که خیلی هاشون هنوز از درد بیمارشون به خودشون میپیچن خیلی هاشونم کنج اتاق افتادن و کارشون شده فقط به در و دیوار نگاه کردن...
تا امروز همه ما بتونیم با ارامش کامل زندگی کنیم ارامشی که برای ما ارامش کامل هست اما برای خانواده اون جانبازان عصاب و روان یا بقولی موجی که وقتی پدر خانواده بیماریش اوج میگیره یا موجش میگیره مادر و خواهر و برادر ترس از این دارن که از طرفی اتفاقی برای پدرشون نیوفته و از طرفی اتفاقی برای خودشون نیوفته . یا اون مادری که هنوز چشمش به در مونده که با هر تق تق در که به صدا در میاد بند دلش پاره میشه که شاید پسرش از راه رسیده.
اما حالااااااا
چطوری این دنیا و اون دنیا میتونیم تو چهره شهدا نگاه کنیم خدا میدونه چطور باید جواب گوی خون شهدا باشیم الله اعلم
فقط میتونیم بگیم .
ازاین سیاهی بخداشهداشرمنده ایم/خالی شده جای شماشهدا شرمنده ایم.
..
...
شهدای گمنام مادراتون غریبن ذره ذره بی صدا دیگه دارن میمیرن
التماس دعا


















این مثنوی را حتما سرچ کنید و بخوانید تا به رنج و مکنونات قلبی رزمندگان و ایثارگران وشهدا و زندگی کنونی مان تا حدودی واقف شویم هر چند ما خود میدانیم لکن آنهایی باید بیشتر بدانند که چیزی از جبهه های جنگ درک نکرده و تنها به دیدن فیلم ها بسنده میکنند. قسمتی از مثنوی بلند به این شرح است.
خواب دیدم سایهای جان میگرفت
یک نفر در خویش پایان میگرفت
ای سواران بلندای سهیل!
شوکران نوشان «گردان کمیل!»
ای سپاه رفته تا «بدر» و «حنین!»
خیل مختاران! لثارات الحسین!
ای نگاه آسمان همراه تان
ای امام عصر خاطرخواه تان
ای در آتش سوخته! پرهای من!
ای بسیجی ها! برادرهای من!
ای بسیجی ها، چه تنها ماندهاید!
از گروه عاشقان جا ماندهاید
ای بسیجی ها! زمان را باد برد
آرزوهای نهان را باد برد
شور حال و جان سپردن هم نماند
بخت حتّی خوب مردن هم نماند
غرق در مانداب لنگرها شدیم
غافل از جادوی سنگرها شدیم
از غریو موج ها غافل شدیم
غرق در آرامش ساحل شدیم
فصل سرخ بی قراریها گذشت
فرصت چابک سواریها گذشت
فرصت از اشک و از خون تر شدن
از زمستان نیز عریان تر شدن
فرصت در خُم نشستن، مُل شدن
در دهان داغ آتش، گل شدن
کاش درک میشدیم در این زمانه فولاد و آسمانخراش