شناسه خبر : 46686
یکشنبه 30 خرداد 1395 , 12:36
اشتراک گذاری در :

فرمانده‌هان برتر ارتش و سپاه از دیدگاه شهید هادی

 جمعی از دوستان شهید می گویند: عصر روز نیمه شعبان بود . ابراهیم وارد مقر شد . از نیمه شب خبری از ابراهیم نبود . حالا هم که آمده یک اسیر عراقی را با خودش آورده ! پرسیدم : آقا ابراهیم کجایی ؟ این اسیر کیه ؟

گفت : نیمه شب رفته بودم سمت دشمن ، کنار جاده مخفی شده بودم . به تردد خودروهای عراقی دقت می کردم . وقتی جاده خلوت شد یک جیپ عراقی را دیدم . با یک سرنشین به سمت من می آمد . سریع رفتم وسط جاده . افسر عراقی را اسیر گرفتم و برگشتم .

بین راه با خودم فکر می کردم . گفتم این هم هدیه ما برای امام زمان ( عج ) ولی بعد از حرف خودم پشیمان شدم . گفتم : ما کجا و هدیه برای امام زمان ( عج )؟
همان روز بچه‌ها دور هم جمع شدیم. از هر موضوعی صحبتی به میان آمد تا اینکه یکی از ابراهیم پرسید:
بهترین فرمانده‌هان در جبهه را چه کسانی می‌دانی و چرا؟!

ابراهیم کمی فکر کرد و گفت: تو بچه‌های سپاه هیچکس را مثل محمد بروجردی نمی‌دانم. محمد کاری کرد که تقریباً هیچکس فکرش را نمی‌کرد. در کردستان با وجود آن همه مشکلات توانست گروه‌های پیش مرگ کرد مسلمان را راه‌اندازی کند و از این طریق کردستان را آرام کند.
در فرمانده‌هان ارتش هم هیچکس مثل سرگرد علی صیاد شیرازی نیست. ایشان از بچه‌های داوطلب ساده‌تر است. آقای صیاد قبل از نظامی بودن یک جوان حزب‌اللهی و مومن است.
از نیروهای هوانیروز، هر چه بگردی بهتر از سروان شیرودی پیدا نمی‌کنی، شیرودی در سرپل ذهاب با هلی کوپتر خودش جلوی چندین پاتک عراق را گرفت.

با اینکه فرمانده پایگاه هوایی شده آنقدر ساده زندگی می‌کند که تعجب می‌کنید! وقتی هم از طرف سازمان تربیت بدنی چند جفت کفش ورزشی آوردند یکی را دادم به شیرودی، با اینکه فرمانده بود اما کفش مناسبی نداشت. همان روز صحبت به اینجا رسید که آرزوی خودمان را بگوئیم، هر کسی چیزی گفت. بیشتر بچه‌ها آرزویشان شهادت بود.
همه منتظر آرزوی ابراهیم بودند. ابراهیم مکثی کرد و گفت: آرزوی من شهادت هست ولی حالا نه! من دوست دارم در نبرد با اسرائیل شهید شوم!

صبح زود بود. از سنگرهای کمین به سمت گیلان غرب برگشتم. وارد مقر سپاه شدم. بر خلاف همیشه هیچکس آنجا نبود.
کمی گشتم ولی بی‌فایده بود. خیلی ترسیدم نکند عراقی‌ها شهر را تصرف کرده‌اند! داخل حیاط فریاد زدم: کسی اینجا نیست؟! درب یکی از اطاق‌ها باز شد. یکی از بچه‌ها اشاره کرد، بیا یانجا!
وارد اتاق شدم. همه ساکت رو به قبله نشسته بودند!
ابراهیم تنها، در اتاق مجور نشسته بود و با صدای سوزناک مداحی می‌کرد. برای دل خودش می‌خواند. با امام زمان(عج) نجوا می‌کرد. آنقدر سوز عجیبی در صدایش بود که همه اشک می‌ریختند.

کتاب سلام بر ابراهیم – ص 107
زندگی‌نامه و خاطرات پهلوان بی‌مزار شهید ابراهیم هادی
 
اینستاگرام
بنــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام خـــــــــــــــــــــــــــــدا
گ گـــــــــاهی ازابراهیم مینویسم گ گاهی ازشیرودی مینویسیم گ گاهی ازهمت وگاهی ازخرازی وکاظمی وباکری وگاهی ازامام راحل همه اینهانوشته است نوشته یعنی تئوریعنی مکاتبه ،مکاتبه،تئورباعمل بسیارمتفاوت است تفاوت هارابخوبی می بینیم ولی کاری اصولی انجام نمیدهیم بنظرامروزاگرابراهیم هادی وشهدایی که نام بردیم امروزدرقیدحیات بودندوشاهداینهمه ظلم تبعیض بودندشاهدبی عدالتی هابودندکه یک جان بازمملکت برای ابتدایترین محتاج باشدآنوقت،یک مدیرنالایق ناشایست ۵۰۰ملیون حقوق یکماهش باشدعین الان ماساکت می نشستندوکاری انجام نمیدادند،نهاینطورنبودآنهاباهمه ظلم وستمهاباهمه تبعیضات مشکل داشتندآنهانمیتوانستندنامردمی هاراببینندتفاوت ماوشهدادرهمین نکته است وقتـــــــــــی عزیزی میگویدماعکس شهداعمل میکنیم یک واقعیت است امیدوارم که روزی فرارسدکه عین دهه شصت ازنوشتنهادست برداریم وتحت فرمان ولایت تنهاعمل کتیم عملی که شایسته ومنطبق باعملیاتهای دفاع مقدس باشد،التماس دعا
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi