چهارشنبه 31 فروردين 1401 , 12:08




به مناسبت یکم اردیبهشتماه سالروز تولد شهید ابراهیم هادی
زندگی برای رضای خدا
ابراهیم هادی شهید گمنامِ حضرت زهرایی است که فرمانده گروه چریکی شهیداندرزگو در جنگ تحمیلی بود که اول اردیبهشت سال 1336 متولد شد در 22 بهمن سال 1361 در عملیات والفجر مقدماتی به درجه رفیع شهادت نائل گردید.
ابراهیم ارادت خاص و عجیب و ویژهای به مادر سادات داشت و بیشتر خواستههایش را از حضرت زهرا میگرفت. به همه بسیجیها میگفت: ایشان را مادر صدا کنید.در جبهه توسلهای ابراهیم بیشتر به حضرت صدیقه طاهره بود و همیشه روضه حضرت را میخواند. میگفت: «بعد از توکل به خدا، توسل به حضرات معصومین مخصوصاً حضرت زهرا
سلام اللهعلیها کارسازه».آرزو داشت مثل حضرت زهرا سلاماللهعلیها گمنام بماند و همانطور هم شد. در قطعه 26 بهشت زهرا، سنگ یادبود نمادینی برای شهید ابراهیم هادی بر روی مزار یکی از شهدای گمنام نصب شده است و بر روی آن، این عبارت نوشته شده است: «به یاد همه شهدای گمنام که مثل مادر سادات قبر و نشانی ندارند.»
خاطرات خانواده، دوستان و همرزمان شهید ابراهیم هادی در کتابی با عنوان «سلام بر ابراهیم» چاپ گردیده است. دلنوشتههایی که بسیاری از خوانندگان این کتاب پس از مطالعه آن نوشتهاند و از راههای مختلف منتشر شده است، حکایت از آن دارد که بسیار تحت تأثیر قرار گرفته و بهطور معجزهآسایی متحول گردیدهاند.
به مناسبت یکم اردیبهشت سالروز تولد شهید ابراهیم هادی مروری مینماییم بر برخی خاطرات دوران کودکی و نوجوانی شهید ابراهیمهادی به نقل از جلد اول کتاب سلام بر ابراهیم.
محبت پدر
ابراهیم در اول اردیبهشت سال 1336 در محله شهید آیتالله سعیدی حوالی میدان خراسان دیده به هستی گشود. پدرش، مشهدی محمد حسین به او علاقه خاصی داشت. او نیز منزلت پدر خویش را به درستی شناخته بود. پدری که با شغل بقالی توانسته بود فرزندانش را به بهترین نحو تربیت نماید.
رضاهادی برادر شهید تعریف میکند:
«درخانهای کوچک و مستأجری درحوالی میدان خراسان تهران زندگی میکردیم. اولین روزهای اردیبهشت سال36 بود. پدرمان چند روز است که خیلی خوشحال به نظر میرسد. او دائماً به شکرانه پسری که خدا در اولین روز این ماه به او عطا کرده از خدا تشکر میکرد.
هر چند حالا در خانه سه پسر ویک دختر هستیم ولی پدر، برای این پسر تازه متولد شده، خیلی ذوق میکند. البته حق دارد، پسر خیلی با نمکی است.
اسم بچه را هم انتخاب کرد: «ابراهیم».
پدرمان نام پیامبری را بر او نهاد که مظهر صبر و قهرمان توکل و توحید بود. و این اسم واقعاً برازنده او بود.
هر وقت فامیلها میآمدند و میگفتند: آخه حسین آقا، تو سه تا فرزند دیگه هم داری، چرا برا این پسرت، اینقدر خوشحالی میکنی؟
با آرامش خاصی جواب میداد: این پسر حالت عجیبی داره! من مطمئن هستم که این پسر من بنده خوب خدا میشه، من یقین دارم که ابراهیم، اسم من رو زنده میکنه.»
روزی حلال
خواهر شهید نقل مینماید:
پیامبراعظم(ص) میفرماید: «فرزندانتان را در خوب شدنشان یاری کنید، زیرا هر که بخواهد میتواند نافرمانی را از فرزند خود بیرون کند.»
بر این اساس پدرمان در تربیت صحیح ابراهیم و دیگر بچهها اصلاً کوتاهی نکرد.
البته پدرمان بسیار انسان با تقوایی بود. اهل مسجد و هیئت بود و به رزق حلال بسیار اهمیت می داد.
او خوب میدانست پیامبر(ص) میفرماید: «عبادت ده جزء دارد که نه جزء آن به دست آوردن روزی حلال است.»
برای همین وقتی عدهای از اراذل و اوباش در محله امیریه (شاپور) آن زمان، خیلی اذیتش کردند و نمیگذاشتند کاسبی حلالی داشته باشد، مجبور شد مغازهای که از ارث پدری به دست آورده بود را بفروشد و به کارخانه قند برود و آنجا مشغول کارگری شود و صبح تا شب مقابل کوره بایستد.
ابراهیم بارها گفته بود که اگر پدرم بچههای خوبی تربیت کرد به خاطر سختیهایی بود که برای رزق حلال میکشید و هر وقت از دوران کودکی خودش یاد میکرد میگفت: پدرم با من حفظ قرآن کار میکرد و همیشه مرا با خودش به مسجد میبرد، یا به مسجد محل میرفتیم یا مسجد حاج عبدالنبی نوری پایین چهارراه سرچشمه، توی اون مسجد هیئت حضرت علیاصغر(ع) بر پا بود و پدرم افتخار خادمی آن هیئت رو داشت.
یادم هست که در همان سالهای پایانی دبستان، ابراهیم کاری کرد که پدر عصبانی شد و گفت: ابراهیم برو بیرون و تا شب برنگرد.
ابراهیم تا شب خانه نیامد و همه خانواده ناراحت بودند که برای ناهار چه کار کرده، اما روی حرف پدر حرفی نمیزدند.
شب بود که ابراهیم برگشت و با ادب سلام کرد، بلافاصله سؤال کردم: ناهار چیکار کردی داداش؟
پدر در حالی که هنوز ناراحت نشان میداد منتظر جواب ابراهیم بود.
ابراهیم خیلی آرام گفت: «تو کوچه راه میرفتم که دیدم یه پیرزن کلی وسایل خریده و نمیدونه چیکار بکنه و چطوری ببره خونه. منم رفتم کمک اون پیرزن و وسایلش رو تا خونهاش بردم. پیرزن هم کلی تشکر کرد و یک پنج ریالی به من داد. نمیخواستم قبول کنم ولی خیلی اصرار کرد. من هم مطمئن بودم پول حلالیه، چون برای اون زحمت کشیده بودم. ظهر هم با اون پول نون خریدم و خوردم.
پدر هم وقتی ماجرا را شنید لبخندی از رضایت بر لبانش نقش بست و خوشحال بود. چرا که پسرش درس پدر را خوب فرا گرفته و اینقدر به روزی حلال اهمیت میدهد.»
ولایتمداری
ابراهیم دوران دبستان را به مدرسه طالقانی در خیابان زیبا میرفت. اخلاق خاصی داشت. توی همان دوران دبستان نمازش ترک نمیشد.
یکبار هم در همان سالهای دبستان به دوستش گفته بود:
«بابای من آدم عجیبیه؛ تا حالا چند بار خواب امام زمان(عج) رو دیده. یکبار هم که خیلی دوست داشته به کربلا بره توی خواب حضرت عباس(ع) رو دیده که به دیدنش اومده و باهاش حرف زده.»
زمانی هم که سال آخر دبستان بود به دوستانش گفته بود:
«پدرم میگه، آقای خمینی که شاه چند ساله تبعیدش کرده، آدم خیلی خوبیه؛ حتی بابام میگه ایشون حرفاش حرف امام زمانِ(عج)، همه هم باید حرفاشو گوش بدن.»
خواهر گرامی شهید ابراهیم هادی در مصاحبهای در پاسخ به این سؤال: «به نظر شما و با توجه به شناختتان از برادر شهیدتان، اگر ابراهیمهادی امروز بود مشغول چه کاری بود و چه تفکراتی داشت؟» خاطرنشان میکند: «باز مشغول رسیدگی به مردم بود و دنبال گفتههای آقا. گوش به فرمان که ببیند آقا چه میگویند تا همان کار را بکنیم. نه یک قدم جلوتر از آقا و نه یک قدم عقبتر.»
هیئتی بودن
ابراهیم در دوران دبیرستان به همراه دوستانش هیئت جوانان وحدت اسلامی را راهاندازی کرد و منشاء خیر برای بسیاری از دوستان شد. بارها نیز به دوستانش توصیه میکرد که برای حفظ روحیه دینی و مذهبی از تشکیل هیئت در محلهها غافل نشوید؛ آن هم هیئتی که سخنرانی محور اصلی آن باشد.
مرام و شیوه ابراهیم در برخورد با بچههای محل نیز به این صورت بود که پس از جذب به ورزش، آنها را به سوی هیئت و مسجد سوق میداد و میگفت: «وقتی دست بچهها تو دست امام حسین(ع) قرار بگیره، مشکل حل میشه و خود آقا نظر لطفش رو به اونها خواهد داشت.»
ابراهیم از همان دوران دبیرستان شروع به مداحی کرد، بدون هیچ تکلفی میخواند و بقیه را هم به خواندن و مداحی کردن ترغیب میکرد. در عزاداریها حال خوشی داشت. خیلیها با وجود ابراهیم و عزاداری و گریههای او شور و حال خاصی پیدا میکردند. ابراهیم هر جایی که بود اونجا رو کربلا میکرد. گریهها و نالههای ابراهیم شور عجیبی ایجاد میکرد.
در مورد مداحی هم حرفهای جالبی میزد، میگفت: «مداح باید آبروی اهلبیت رو توی خوندنش حفظ کنه و هر حرفی نزنه.»
ذکر شهدا را هم هیچ وقت فراموش نمیکرد. چند بیت شعر آماده کرده بود که اسم شهدا علیالخصوص اصغر وصالی و علی قربانی را میآورد و در بیشتر مجالس میخواند.
رضای خدا
از ویژگیهای ابراهیم این بود که معمولاً کسی از کارهایش مطلع نمیشد. بجزکسانی که همراهش بودند و خودشان کارهایش را مشاهده میکردند. اما خود ابراهیم جز در مواقع ضرورت از کارهایش حرفی نمیزد و همیشه این نکته را اشاره میکرد که:
«اگر کار برای رضای خداست، گفتن نداره» و یا:«مشکل کارهای ما اینه که برای رضای همه کار میکنیم، بجز خدا».
عبارت اخیر بهسان شاهبیتی است که بسیار توسط دوستداران شهید ابراهیم هادی درنظر قرار گرفته و یکی از نکات کلیدی و طلایی و بسیار مهم کتاب سلام بر ابراهیم است که متحولشدگان در اثر مطالعه کتاب به تبعیت از شهید، سرلوحه اعمالشان قرار دادهاند.
عباسهادی برادر شهید در خاطرهای تعریف مینماید: «نزدیک صبح جمعه بود. ابراهیم با لباسهای خونآلود به خانه آمد. خیلی آهسته لباسهایش را عوض کرد و بعد از خواندن نمازصبح به من گفت: عباس، کسی مزاحم من نشه. بعد رفت طبقه بالا و خوابید. نزدیک ظهر بود که شخصی شروع به در زدن کرد و بدون وقفه در میزد. مادر ما رفت دم در. زن همسایه بود.بعد از سلام با عصبانیت گفت: «این ابراهیم شما مگه همسن پسر منه که اونو با موتور برده بیرون، بعد هم تصادف کردن و پاش رو شکسته.» مادر ما که خیلی ناراحت شده و از همه جا بیخبر بود معذرتخواهی کرد و گفت: «من نمیدونم شما چی میگی ولی چشم، به ابراهیم میگم، شما ببخشید و...»
[بعد از اینکه برادر به ابراهیم موضوع را میگوید.] ابراهیم کمی فکرکرد و گفت: «خُب،خدا رو شکر، چیز مهمی نیست.» [روزی دیگر] مادر و پدر محمد با یک دسته گل و یک جعبه شیرینی آمدند دیدن ابراهیم. زن همسایه مرتب معذرتخواهی میکرد.میگفت: «به خدا از خجالت نمیدونم چی بگم، محمد همه چی رو برای ما تعریف کرد. اگه آقا ابراهیم نمیرسید، معلوم نبود چی به سرش میاومده. بچههای محل هم برای اینکه ما ناراحت نشیم گفته بودن که: ابراهیم با محمد بودن و تصادف کردن. حاج خانم، من از اینکه زود قضاوت کردم خیلی ناراحتم، تو رو خدا من رو ببخشید.»
آن خانم ادامه داد: «نیمههای شبِ جمعه، بچههای بسیج مسجد مشغول ایست و بازرسی بودن، محمد وسط خیابون همراه بچههای دیگه بودکه یکدفعه دستش روی ماشه رفته و به اشتباه گلوله از اسلحهاش خارج میشه و به پای خودش اصابت میکنه. او با پای مجروح وسط خیابان افتاده بوده و خون زیادی از پایش میرفته که آقا ابراهیم با موتور از راه میرسن. سریع به سراغ محمد رفته و با کمک یکی دیگه از رفقاش زخم پای محمد رو بسته و اون رو به بیمارستان میرسونن.» صحبت زن همسایه که تمام شد برگشتم و ابراهیم را نگاه کردم. با آرامش خاصی کنار اتاق نشسته بود. انگار میدانست کسی که برای رضای خدا کاری را انجام داده، نباید به حرفهای مردم کاری داشته باشد.»

















