20 تير 1405 / ۲۵ محرم ۱۴۴۸
شناسه خبر : 91969
دوشنبه 10 مرداد 1401 , 11:43
دوشنبه 10 مرداد 1401 , 11:43


چرا ترامپ عصبانی شده و فحاشی میکند؟
یدالله جوانی
وقتی خیابان، زبانِ وفاداری است نه فاصلهگیری
سیدرضا موسوی فاضل
روایت تاریخی و حکمت معنوی مزار رهبر شهید
محمدرضا اسدزاده
گستاخی ترامپ، نقابِ ناتوانی راهبردی واشنگتن
علیرضا ضابطی سیستان
این هشدار دوستانه و از سر دلسوزی است
جعفر بلوری
قانون تاریخ
سیدمهدی حسینی
ترامپ، ناسزا و فرصت
سید محمدرضا میرشمسی
پاکستان و قطر در معادلات جدید منطقه
علیرضا رجائی
درسهای مکتب عاشورا در مبانی فکری امام شهید
رضا علامهزاده
نگاهِ مردمیِ امامِ شهیدِ از منظر رهبری معظم انقلاب جدید
علیرضا ضابطی سیستان
رستاخیز ملتی مبعوثشده
حسن رشوند

چهار تصویر از چهار شهر و چهار معنا
محسن مهدیان
سروده ای سوزناک از زبان امام شهید
افشین علا
دلتنگیهایی دخترانه بدرقه راه پدر امت
صنوبر محمدی
تابوت تو بود اما من جسم خودم دیدم!
سیدمحمدرضا میرشمسی
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمدمرادی

این گریه میمنت دارد
مریم عرفانیان
عبدالحسین از جبهه آمده بود تا دخترم زینب به دنیا بیاید؛ اما تا به دنیا آمدن فرزندم فرصت زیادی مانده بود. برای همین گفت: «شما نگران نباشید من میروم و برمیگردم.»
صبح روز بعد قرار بود با نیروها به منطقه عازم شود. صبح مرا به بیمارستان برد و دخترم به دنیا آمد، بعد هم جبهه نرفت.
ساعت 10 صبح پیش من آمد و گفت: «من جبهه نمیروم تا شما مرخص شوی.» بعدازظهر آن روز مرا مرخص کردند. زینب 3 روزه که شد گفت: «باید بروم. وقتی زینب را به حمام بردی کسی توی گوش او اذان و اقامه نگوید تا خودم برگردم.» به جبهه رفت و وقتی زینب 17 روزه شد برگشت. پرسید: «زینب را حمام بردهای؟»
جواب دادم: «بله.»
گفت: «دوباره به حمام ببر تا اذان و اقامه را در گوشش بگویم.»
ما زینب را به حمام بردیم. عبدالحسین بعد از نماز مغرب و عشاء زینب را بغل گرفت، بقیه را از اتاق بیرون کرد و گفت: «بروید نمازتان را بخوانید.»
پس از چند لحظه که به اتاق وارد شدم، دیدم آنقدر گریه کرده که پیراهنش خیس شده است. نمیدانم توی گوش بچه چه گفته بود!
زینب 20 روزه بود که آقای برونسی گفت: «باید بروم جبهه. دیگر نمیتوانم بمانم.»
شب همگی به حرم امام رضا(ع) رفتیم و عبدالحسین بچهها را یکییکی دور ضریح طواف داد و اشک ریخت. به زینب که رسید، زینب را بغل گرفت و اطراف ضریح گرداند. گریه کرد و با امام رضا(ع) حرف زد.
موقع برگشت رو کرد به من و گفت: «هر موقع کاری داشتید پیش امام رضا(ع) بیایید. سفارش شما را به امام رضا(ع) کردم و گفتم: به شما سر بزند.»
شب به تکتک خانههای فامیل سر زد و از آنها خداحافظی کرد... صبح روز بعد آماده شد که به منطقه برود. هر موقع که قرار بود جبهه برود بچهها را یکییکی بیدار میکرد و میبوسید. قرآن و آب که میآوردم از زیر قرآن رد میشد و اگر گریه میکردم میگفت: «گریه نکن! بادمجان بم آفت نداره.»
اما آن روز بچهها را بیدار نکرد و قرآنی را که آوردم، گرفت و بوسید؛ ولی از زیر آن رد نشد! گریهام گرفت، گفت: «این دفعه هرچقدر که میخواهی گریه کن. این آخرین دیدار من و تو هست. دیدار بعدی من و تو قیامت است. این گریه میمنت دارد، هرچقدر میخواهی گریه کن.»
عبدالحسین به جبهه رفت. بعد از چند روز به خانه تلفن کرد و خواست با تکتک بچهها صحبت کند. به زینب که رسید، گفتم: «بچه خواب است.»
گفت: «به گریه بیندازیدش تا صدایش را بشنوم.»
تا گریه زینب را نشنید تلفن را قطع نکرد!
وقتی از پشت تلفن پرسیدم کی برمیگردی؟ گفت: «هنوز هم که میگویی کی برمیگردی. این دفعه دیگر برنمیگردم. من چند سال بیشتر از امام جواد(ع) عمر کنم؟ باید بگویی کی خبر شهادتت میآید.»
ولی بعد از گفتن این حرفها، ادامه داد: «شوخی میکنم.»
اما حرفش جدی بود، چون بعد از چند روز شهید شد.
بر اساس خاطرهای از شهید عبدالحسین برونسی
راوی: معصومه سبک خیز، همسر شهید
منبع: کیهان


خاطرهای دلنشین با آقای شهید در جاده طلائیه
سیدرضا موسوی فاضل
فوتبال را که باختند، سهمیه گوشت را قطع کردند
حسین عبدالستار اسلامی
ما برای آنکه ....
رضا امیریان فارسانی
حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی















