18 مهر 1405 / ۲۷ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 125140
یکشنبه 10 خرداد 1405 , 11:55
یکشنبه 10 خرداد 1405 , 11:55


این مسیر خودِ بنبست است!
دکتر امانالله دهقان فرد
شوک راهبردی در تنگه هرمز
حمیدرضا مرادی
گوسالهپرستها و گوسالهشناسها!
حسین شریعتمداری
جایی که خشونت از دموکراسی حرف میزند!
سیدرضا موسویفاضل
عکس واقعیت
سید محمدعماد اعرابی
ماجرای ۷ اکتبر از کجا شروع شد؟
کمیل خجسته
هنر سیاست؛ اقتدار فرهمند، تعقل سیاسی
سیدمهدی حسینی
از نگاه به کاستیها تا باور به توانمندیها
محمدرضا الهی
ملت بیدار فتنه را میشناسد و از عدالت قاطعیت می خواهد
علیرضا ضابطی سیستان
چرا پای سفره مردم به میان میآید، «زاکانی» باید متوقف شود؟!
سیدرضا موسوی فاضل
مجلس هفتماه در رأس امور نبود!
حسین شریعتمداری


روایتی از مادر و دختری که باهم شهید شدند
فاش نیوز - فرامرز پگاه، معلم و پدر شهید آدرینا پگاه، در روایتی تلخ و تأثیرگو از صبح شوم نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در میناب میگوید که چگونه مدرسه شجرهطیبه به کربلای ایران تبدیل شد. او که در آن روز همسر و دختر هفتسالهاش را از دست داد، با استناد به آخرین پیام دخترش، از هجمه به وجدان بشری و دعوت به حضور پررنگتر در صحنه سخن میگوید.
دفاعپرس، صبح نهم اسفندماه ۱۴۰۴، فرامرز پگاه از فرهنگیان شهرستان میناب، همچون روزهای دیگر در مدرسه مشغول تدریس بود. خبری ناگهانی مسیر زندگیاش را تغییر داد؛ مدرسهای که دانشآموزانش را تربیت میکرد، به آوار و گرد و غبار تبدیل شد. آن روز، فرامرز پگاه نهتنها یک معلم، بلکه پدری بود که دختر هفتسالهاش «آدرینا» و همسرش «فریده جهانگیرنیا» را در میان آوار گم کرد.

لحظهای که آسمان زیر پاهایم ترک برداشت
پدر آدرینا پگاه در توصیف لحظات اولیه پس از شنیدن خبر حادثه، روایتی دردناک را تعریف میکند: «در همان ساعتها که در کلاس درس بودم، خبر دادند مدرسه فرو ریخته است. احساس کردم قلبم شکسته شد؛ انگار آسمان ترک برداشت و زمین زیر پایم شکافت. چند دقیقه بعد خودم را به مدرسه شجرهطیبه میناب رساندم. من دختر دارم و آنهایی که مثل من دختر دارند، حرفم را میفهمند. دخترها معمولاً بابایی هستند و هر صبح با بوسهشان را بدرقه میکردم. اما آن روز نه راهپلهای مانده بود و نه مدرسهای، فقط گرد و غبار و تاریکی بود.»
او میافزاید: «وقتی به محل کار همسرم در جهاد کشاورزی رفتم تا با هم به دنبال آدرینا بگردیم، فهمیدم او به مدرسه رفته است. آن لحظه حقیقت تلخ آشکار شد. فهمیدم همسرم و دخترم هر دو زیر آوار هستند.»
آخرین پیام آدرینا: «بابایی شام خوردی؟»
یکی از تأثیرگذارترین بخشهای روایت فرامرز پگاه، اشاره به آخرین ارتباط دخترش با اوست. او با بغض میگوید: «هنوز صدای آخرین پیام آدرینا را فراموش نکردهام. او از گوشی مادرش این پیام کوتاه را فرستاد: "بابایی شام خوردی؟ " آدرینا هفت سال داشت، دختر خلاقی بود که بیشتر از سنش میاندیشید و عاشق بسکتبال بود. کوتاه است، اما بلند رفت.»
۴۸ ساعت انتظار و دیدن عکس همسر در میان شهدا
فرامرز پگاه فرآیند پیدا کردن پیکر همسر و دخترش را چنین توصیف میکند: «حدود ساعت دو و نیم بعدازظهر به من اطلاع دادند دخترم در بیمارستان میناب است. ۴۸ ساعت گذشت و هنوز خبری از همسرم نبود تا اینکه عکس شهدایی که پرسنل علومپزشکی ثبت کرده بودند را دیدم. آنجا فهمیدم همسرم شهید شده است.»
او افزود: «پیکر همسرم را به خاک سپردم و بعد از مراسم خاکسپاری، خبر شهادت آدرینا را هم دریافت کردم. انتقال پیکر دخترکم از بندرعباس به میناب، سختترین بدرقه عمرم بود.»

تصویری که من را مقاومتر کرد
پدر شهید آدرینا از صحنهای تکاندهنده در میان آوارها یاد میکند: «پدری را دیدم که پایش قطع شده بود و لنگلنگان دنبال دخترش میگشت. آن تصویر برای همیشه در ذهنم حک شد و من را برای ادامه جستوجو مقاومتر کرد. دیدن آن پدر، استوارترم کرد.»
دشمن به ستونهای وجدان بشری حمله کرد
فرامرز پگاه در ادامه صحبتهایش به تحلیل ماهیت این حادثه پرداخت و گفت: «آنهایی که این فاجعه را رقم زدند، بدانند به یک ساختمان حمله نکردند؛ آنها به ستونهای وجدان بشری حمله کردند. حمله به مدرسه، هدف قرار دادن آینده، کودکی و انسانیت است. ما در محرابی هستیم که انسانسازی میشود، جایی که قداست دارد.»
دعوت به صحنه؛ پیش از آنکه دیر شده باشد
وی در پایان، مخالفان و همپیمانان خارجی دشمن را خطاب قرار داد و از مردم ایران خواست حضور خود را پررنگتر کنند: «صحبتم با وطنفروشانی است که در زمین دشمن بازی میکنند و کشورهای حاشیه خلیج فارس که خاکشان را در اختیار دشمن قرار دادهاند. اگر مسلمانید، قبله شما دیگر مکه نیست، قبله شما تلآویو و واشنگتن است.»
او با اشاره به نقش رهبری در دفاع از مردم، افزود: «۳۷ سال گفتید جانم فدای رهبر، اما دیدید که جان رهبر فدای شما شد.ای مردم، پای انقلاب اسلامی بمانید. با نهضت حسینی و فرهنگ عاشورایی، انشاءالله عاقبتبهخیر شویم. آرزوی همه ما شهادت است، اما ما پدران شهدا فانوسی خواهیم شد برای روشنایی راه مقاومت.»


دیر آمدی، بلیت راهرو به تو رسید
جعفر طهماسبی
جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی















