فاش نیوز - دو سه هفته پیش رفته بودیم همان محلهای که محمدرضا را زده بودند. یکی از فروشندهها به همسرم گفت: اینجا پسر شما را دوره کرده بودند، هر کسی با هر چه در دست داشت او را میزد. میخواستند آتشش بزنند که کاسبهای محل از زیر دست و پای آنها بیرون کشیدنش.

«دقیقاً ۹ ماه و ۹ روز محمدرضا در کما بود و بعد شهید شد. به قول خانمم محمدرضا موقع شهادت انگار دوباره متولد شد؛ دقیقاً بهاندازه زمانی که در بطن مادرش بود تا به دنیا بیاید.»
اینها را مهدی طالبی، پدر محمدرضا میگوید؛ همان جوان ۱۸ سالهای که در اغتشاشات ۱۹ دی بر اثر ضربههای کاری اغتشاشگران به کما رفت و چند روز پیش به شهادت رسید.
به خدا سپردمت
مهدی طالبی روایتش را از شب ۱۹ دی شروع میکند و میگوید: محمدرضا سال آخر رشته ریاضی فیزیک بود. آن شب امتحان شیمی داشت و درس میخواند. من برای نماز به مسجد رفته بودم که با من تماس گرفت و گفت: بابا امتحانم کنسل شد. اگر اجازه بدهید من بروم مسجد. گفتم: برو به خدا سپردمت.
روایت پدر از شب تلخ ۱۹ دی
شب که به خانه آمدم ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه بود که زنگ خانه زدند. به همسرم گفتم: حتماً محمدرضاست. رفتم در را باز کنم. گوشی آیفون را که برداشتم دیدم دوست محمدرضا است و میگوید: یکلحظه بیا پایین ولی به خاله چیزی نگو. رفتم پایین. به محض اینکه چشمش به من خورد، گفت: محمدرضا تصادف کرده باید برویم بیمارستان. نمیدانم با چه حالی به بیمارستان رسیدیم. محمدرضا در اتاق عمل بود. هر چه میپرسیدم چه اتفاقی افتاده هیچ کس توضیحی نمیداد. بعداً فرماندهشان گفت: ما در میدان بهار شیراز بودیم. محمدرضا برگشت حوزه بسیج و آنجا بین اغتشاشگران گیر افتاد.
آنقدر به سرش کوبیدند که مغزش ورم کرد
نمیدانم ساعت ۳ صبح بود یا ۴ که از اتاق عمل بیرون آمد. آنقدر با سنگ به سرش زده بودند جمجمهاش شکسته و داخل مغزش رفته بود. مغزش به شدت خون ریزی کرده و مجبور شدند قسمت زیادی از استخوان جمجمهاش را بردارند. هنوز زمانی نگذشته بود که یک دفعه دچار ایست قلبی شد. سریع آمدند، محمدرضا را احیا کردند. دوباره برگشت ولی تا دوماه تشنج میکرد. از همان موقع به کما رفت تا شهادت زهرا (س).
هر روز کنار تخت پسرم میمردم و زنده میشدم
در تمام مدتی که پسرم در کما بود، من زندگیام را رها کرده بودم. مغازهام را یک روز باز میکردم، دوهفته میبستم. صبح، ظهر، شب بیمارستان بودم. آنقدر که پرسنل بیمارستان به من میگفتند: شما بیشتر از ما اینجا هستید. هر کاری که از دستم برمی آمد برایش انجام میدادم. پاره تنم بود، چارهای نداشتم. هر روز میمردم و زنده میشدم. من محمدرضا را فوق تصور هر کسی دوست داشتم. نمیدانم این پسر چه معاملهای با خدا کرد که در این سن شهید شد.
محمدرضا به آرزویش رسید
همیشه به همسرم میگفتم: همه پدرها تمام عمر میدوند تا بچهشان به خواسته دلش برسد. محمدرضا همیشه آرزو داشت شهید شود. من خوشحالم که به آرزویش رسید. همیشه دوست داشت در قطعه ۵۰ به خاک سپرده شود. حتی به این خواستهاش هم رسید.
پاشو بیا بابا، امسال موکبت هم برپا نشد
پسرم خیلی شوخ طبع بود و همیشه میخندید. امکان نداشت وقتی از دستم ناراحت میشود چیزی بگوید. فقط به اتاقش میرفت. هندزفری به گوشش میگذاشت. یک روضه گوش میداد و انقدر سینه میزد تا حالش خوب شود. محمدرضا خیلی عجیب به حضرت زهرا (س) ارادت داشت. از ده سالگی دنبال هیات بود. خودش هر سال فاطمیه در خیابان شریعتی موکب میزد. صفر تا صد کارش را هم انجام میداد. امسال که نبود، موکبش هم علم نشد. گفتم: محمدرضا بابا! امسال که نیستی، موکبت هم برگزار نشد. پاشو بیا بابا.
شعر محبوبش را خواندم و پسرم پر کشید
جمعه اول آبان بود که لباس مشکی محمدرضا را پوشیدم. با خودم گفتم: باباجان! تو همیشه یک شعر را خیلی دوست داشتی. همیشه میگفتی: این شعر را بیا در هیئت بخوان. من تا حالا این شعر را نخواندهام. امشب میروم هیئت؛ اگر حضرت زهرا (س) اجازه داد و توفیق نوکری نصیبم شد، همین شعر را برایت میخوانم. آن شب راهی هیئت شدم. رسیدم، شروع به خواندن کردم و حال و هوای مجلس عجیب خوب بود. شعر را خواندم؛ همان شعری که محمدرضا اینهمه دوستش داشت. ساعت یازده و نیم شب از هیئت بیرون آمدم. در راه خانه بودم که تلفنم زنگ خورد. گفتند: آقای طالبی! کجایید شما؟ گفتم: از هیئت حضرت زهرا (س) آمدهام، دارم میروم خانه. چه شده؟ شما هیچوقت این موقع شب به من زنگ نمیزدید! لحظهای مکث کردند و گفتند: راستش… محمدرضا ساعت یازده رفت. ایست قلبی کرد. هر کاری کردیم، نشد… محمدرضا دیگر برنگشت.