شناسه خبر : 112986
سه شنبه 23 مرداد 1403 , 12:19
اشتراک گذاری در :

او همیشه کنار ماست

فاش نیوز - نزدیک عید بود. می‌خواستم برای پسرم عمار لباس بخرم. داشتم فکر می‌کردم که: «خدایا چی بخرم؟» 
بالاخره یک دست لباس خریدم؛ یک شلوار و جلیقه هم عمار برداشته بود. رو کردم به مادرم و گفتم: «مادر! بچه‌م دلش می‌شکنه؛ ولی قیمت این لباس خیلی گرونه.» 
مادرم گفت: «تو تازه فقط یه شلوار برداشتی.» 
کمی صبر کردم و دوباره گفتم: «خب، بچه‌م فکر نکنه چون باباش شهید شده نمی‌تونه اون لباسی رو که دوست داره بر داره...» 
شب بعد، خواب دیدم که همسرِ شهیدم محمد به خانه آمده و ما نبودیم! در عالم خواب توی کمد را نگاه کردم. دیدم یک دست خط نوشته که: «من آمدم و شما نبودید.» 
همان طور که نشسته بودم، شهید از در وارد شد و گفت: «پسندیدی؟ پرسیدم: چی رو؟ جواب داد: همون لباس‌هایی رو که برای بچه‌ها گرفته‌م. دوباره سر کمد رفتم و دیدم چه لباس‌های قشنگی آنجا گذاشته. گفت: شما چون دِل دِل می‌کردید که برای بچه‌ها چه بخرید، من این کار رو کردم...» 
وقتی بیدار شدم، فهمیدم او همیشه کنار ماست و در کارهائی که می‌خواهیم انجام بدهیم، راهنمائی‌مان می‌کند. 
 خاطره‌ای ازشهید محمد باقری قلعه جوقی 
راوی: مریم بلندی، همسرشهید 
 
|| مریم عرفانیان
منبع: کیهان
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi