شناسه خبر : 125345
یکشنبه 24 خرداد 1405 , 11:40
اشتراک گذاری در :

مطیع کامل هر تصمیمی هستم که ولی‌فقیه‌مان بگیرد

فاش نیوز - محمدحسین در کارش مسئولیت مهمی داشت، شاید بعدها بشود گفت او و دوستانش چه بازوی مهمی برای نظام بودند.

خبرگزاری تسنیم، نوشتن از برخی شهدا خیلی سخت هست، نمی‌دانی باید از کجای زندگی‌شان روایتت را آغاز کنی و حتی نمی‌توانی درست بگویی آنها چه‌کارهایی کردند، شهدایی که حتی بعد از شهادت هم گمنام می‌مانند و همچنان معروفون فی السماء هستند، مردانی که اسم و رسم و خانواده‌شان مشخص هست اما دوست دارند گمنام باشند، انگار دلشان نمی‌خواهد آنچه برای خدا انجام دادند حتی بعد از نبودشان هم معلوم شود.

محمدحسین هاشم‌زاده این جوان نخبهٔ بی‌ادعای دهه‌هفتادی از همین مجاهدان هست، حتماً که دشمن امثال این جوانان ما را به‌خوبی می‌شناسد اما حرف‌های زیادی از اینکه چه کردند و دوستانشان چه می‌کنند را همچنان به‌دلیل رعایت مسائل امنیتی نمی‌توان بازگو کرد، تا جایی که بتوانیم منتشر کنیم و این شهید عزیز را بشناسیم از پدر و مادرش خواهش کردم برایمان پسرشان را روایت کنند، آنچه می‌خوانید بخشی از همین گفت‌وگوی خواندنی است:

گروه هکری حنظله , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , شهید امام خامنه ای (ره) ,

عنایات حضرت رقیه(س) در زندگی پسرم

پدر سخن را این طور آغاز می‌کند: من بازنشسته سپاه هستم و 55 ماه سابقه حضور در دفاع هشت‌ساله را داشتم و جانباز هم شدم، اینها را نمی‌گویم برای اینکه بخواهم عنوان کنم من چه کرده‌ام، این سابقه حسرتی است برایم که نشان داد حساب و کتاب خدا انگار فرق دارد، چه‌مصلحتی بود که من باید بمانم و پسر جوانم شهید شود، مثل همان که امام فرمود؛ "برخی جوانان ره صدساله را یک‌شبه طی کردند".

خدا به من دو فرزند داد به‌نام‌های زهرا و محمدحسین، در واقع او تنها پسرم بود که به شهادت رسید. پسرم بسیار صبور بود و زندگی‌اش آمیخته شده بود با اهل‌بیت(ع)، ارادت خاصی به خانم حضرت رقیه(س) داشت، شاید شهادتش را هم از همان خانم گرفت، روضه‌های خانگی هم که در خانه برپا می‌کرد با توسل به همین دختر سه‌ساله آقا بود.

دوستی داشتم که جانباز شیمیایی بود به‌نام شهید حسینی از مدافعان حرم که در قم دفن شده است. او پرچمی از روی مزار خانم حضرت رقیه هم برای ما آورده بود که حتماً در روضه‌های‌مان نصبش می‌کردیم، وقتی محمدحسین قصد کرد شغلش را عوض کند از ما خواست برایش دعا کنیم تا کاری متناسب با روحیاتش که همان خدمت به نظام بود پیدا شود. با ارتباطاتی که داشتم می‌توانستم سفارشش را به دوستانم بکنم اما فقط به خانم رقیه متوسل شدم و گفتم؛ "پسرم، هرچه خدا برایت بخواهد دعا می‌کنم رقم بخورد."، کمی بعد محمدحسین تماس گرفت و گفت به همین جایی منتقل شده است که آخرش هم ختم به شهادت شد.

گروه هکری حنظله , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , شهید امام خامنه ای (ره) ,

فرزندش شفا گرفت

عنایات خانم رقیه به پسر من زیاد بود، یادم هست وقتی امیرعلی تنها فرزند او دوسال‌ونیم قبل متولد شد، از ناحیه قفسه سینه به‌شدت دچار مشکل بود و چون نمی‌توانست خوب نفس بکشد بخشی از بدنش هم کبود شده بود، عفونت در خون این نوزاد به‌قدری زیاد بود که پزشک او امید چندانی به ماندن بچه نداشتند. محمدحسین همچنان به خانم حضرت رقیه توسل کرد و در شب شهادت این خانم عزیز عفونت از بدن نوزاد به صفر رسید که به‌راحتی شروع به تنفس عادی کرد و مشکلش حل شد.

گروه هکری حنظله , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , شهید امام خامنه ای (ره) ,

سفری که هر سال می‌رفت

محمدحسین بسیار هیئتی بود و برای مراسم اربعین هر کاری داشت می‌گذاشت و می‌رفت. از شش‌سالگی پای روضه‌های حاج محمود کریمی بزرگ شده بود و با ارادتی که به حاج منصور ارضی داشت اذان و اقامه امیرعلی را برد این مداح اهل‌بیت(ع) در گوش بچه خواند و این ان‌شاءالله منشأ خیر در زندگی امیرعلی خواهد بود.

بعد از شهادتش یکی از فرماندهان حشد الشعبی که از کربلا آمده بود و دوست داشت به دیدار خانواده شهیدی برود، به منزل ما آمد، همان روز به خانمم گفتم؛ "می‌بینی؟ امام حسین بعد از شهادت بازدید زائرش را پس می‌دهد و بدهکار زُوارش نمی‌ماند".

گروه هکری حنظله , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , شهید امام خامنه ای (ره) ,

محمدحسین خیلی وحشتناک موتورسواری و رانندگی می‌کرد

 روزی که جنگ آغاز شد از محل کارش گفتند؛ "خانواده‌هایتان را از خانه ببرید."، او هم همسر و فرزندش را برد شهرستان منزل خواهرم که مادرخانم او هم می‌شود، گفته بودند؛ "اگر خواستی یکی دو روز هم خودت بمان و عجله نداشته باش."، اما همین که خبر شهادت آقا را شنید با سرعت برگشت.

محمدحسین خیلی وحشتناک موتورسواری و رانندگی می‌کرد، هر بار که من و مادرش کنارش می‌نشستیم تذکر می‌دادیم و می‌ترسیدیم، گاهی با خانمم نگران می‌شدیم که نکند آخر تصادف کند از بین برود، آن روز هم موقع برگشت مادرش سفارش کرد؛ "محمدحسین، آرام بیا، مادرجان، خطر نکن."، گفت؛ "مامان! متوجهی چه شده؟ آقاجان ما شهید شده بعد تو نگران جان من هستی؟!"، محمدحسین در کارش مسئولیت مهمی داشت و باید حتماً خودش را می‌رساند، شاید بعدها بشود گفت او و دوستانش چه بازوی مهمی برای نظام بودند.

گروه هکری حنظله , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , شهید امام خامنه ای (ره) ,

برای ادامه جنگ یا مذاکره مطیع کامل رهبرمان هستیم

این روزها که حرف از مذاکره می‌شود خیلی‌ها سعی می‌کنند حرف خودشان را در جامعه مطرح کنند، اما من به‌عنوان یکی از خانواده شهدا که تنها پسرم را تقدیم همین راه کردم مطیع کامل هر تصمیمی هستم که ولی‌فقیه‌مان بگیرد، از نظر من دشمن شکست خورد. آنها می‌خواستند با شهادت رهبر عزیز ما و بعد اغتشاش در جامعه و زدن زیرساخت‌های کشور، ایرانمان را از بین ببرند اما نتوانستند و مجبور به عقب‌نشینی شدند، امروز همچنان جمهوری اسلامی با قوت وجود دارد و کارش را می‌کند، بنابراین هر تصمیمی چه مذاکره و چه جنگ گرفته شود ما همان‌طور که گفتم تابع هستیم و رضایت داریم، فقط امیدوارم اگر قرار است مثل جنگ هشت‌ساله جنگ را تمام کنیم تا جایی که می‌شود، به‌قولی یک مو هم شده از خرس بیشتر بتوانیم بِکَنیم.

عزیزم، کجایی؟

روز قبل شهادت محمدحسین، در واقع فردای اعلام خبر شهادت آقا، من بیرون بودم و داشتم کاری انجام می‌دادم، وقتی برگشتم دیدم صدای بمباران آمده است و همسرم سر کوچه مضطرب ایستاده است، تا مرا دید، پرسید؛ "کجا بودی؟! چرا نه شما و نه محمدحسین جواب تلفن را نمی‌دهید؟"، گفتم؛ "نشنیدم". محمدحسین عادت داشت بعد از هر احتمال خطری با یک پیام کوتاه هم شده ما را از حالش باخبر کند، اما از ساعت 2 که انفجار شده بود تا فردایش هرچه تماس می‌گرفتیم و پیام می‌دادیم خبری نبود که نبود.

فردا توسط دوستانش با ما تماس گرفتند و خبر را دادند. من نتوانستم پیکرش را ببینم اما دامادم گفت او شدیداً از ناحیه سر آسیب دیده بود، الآن هم خوشحالم فرزندم عاقبت‌به‌خیر شد.

گروه هکری حنظله , جنگ آمریکا و رژیم صهیونیستی علیه ایران , شهید , آیت الله سید مجتبی خامنه‌ای , شهید امام خامنه ای (ره) ,

من سر قولم ماندم

مادر محمدحسین خانمی آرام و باطمأنینه هست. او از بازنشستگان آموزش و پرورش است و این روزها دلتنگ تنها پسرش که می‌شود، سری به قطعه 42 گلزار شهدا می‌زند. او هم با خاطره‌ای از عنایات حضرات ائمه(ع) به فرزندانش این‌طور روایت می‌کند: سال 66 خدا به ما دختری به‌نام زهرا خانم عطا کرده بود. وقتی مطمئن شدم برای بار دوم باردارم ظهر عاشورا بود، بین دو نماز گفتم؛ "خدایا، من شاغلم و برایم سخت است دوباره فرزندی بیاورم، دختر دارم و یک پسر به من عنایت کن نامش را می‌گذارم محمدحسین و نذر امام حسین(ع) می‌کنم و قربانی پای امام زمان(عج)."، اتفاقاً خدا صدایم را شنید و من هم سر قولم ماندم.

با آمدن آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای دلمان آرام شد

محمدحسین وقتی این جنگ تحمیلی سوم شروع شد خانواده‌اش را به شهرستان برد و برگشت، آمد منزل ما، و این آخرین دیدار ما بود، صبح که داشت می‌رفت پرسیدم؛ "پسرم، برای افطار برمی‌گردی؟"، گفت؛ "نمی‌دانم، ان‌شاءالله". روزیِ امثال پسر من شهادت بوده است چون بابت زحمتی که کشیدند خدا چنین اجری به آنها عنایت فرمود، یک عمر می‌گفتیم؛ "ما اهل کوفه نیستیم، و جانم فدای رهبر"، اما فرزندان ما جلو زدند. غم رفتن و شهادت محمدحسین خیلی برایم سنگین بود خصوصاً بعد از شهادت آقاجانمان نمی‌دانستیم با این غم سنگین چه کنیم، الحمدلله با آمدن آیت‌الله مجتبی خامنه‌ای دلمان قدری آرام گرفت.

حس کردم چیزی از وجود من کنده شد

من هر صدای انفجاری که می‌شنیدم می‌رفتم بالای پشت‌بام و نگاه می‌کردم که کجا را زدند. بارها ساختمان محل کار محمدحسین عوض شده بود و دقیق نمی‌دانستیم کجاست. آن روز ساعت حدود 2 بعدازظهر دیدم انفجارهای شدیدی سمت شمال شرق تهران رخ داد و آخر هم یکی از همین انفجارها سمت ما اتفاق داد، همان لحظه داشتم با دخترم بالای پشت‌بام تلفنی صحبت می‌کردم، تلفن را که قطع کردم حس کردم چیزی از وجود من کنده شد، هرچه تماس می‌گرفتم با خط امن محمدحسین کسی جواب نمی‌داد، در صورتی که سابقه این‌همه جواب‌ندادن نداشت، پیام دادم؛ "سلام پسرم، عزیزم، کجایی؟"، دیدم خبری نیست.

بلند شدم افطار حاضر کردم اما باز خبری نبود، خانمش هم نگران شده بود و ساعت 10 شب با همسر یکی از همکاران محمدحسین تماس گرفته بود، آن خانم که از شهادت مطلع بود به عروسم می‌گوید؛ "شوهرم گفته: «نمی‌توانیم صحبت کنیم تماس نگیرید، نگران نباش.»"، درست همان موقع پیکر محمدحسین عزیزم زیر آوار بود در نزدیکی ما و ما خبر نداشتیم.

فردا ظهر عروسم زنگ زد گفت؛ "زن‌دایی، یکی از دوستان محمدحسین می‌گوید: «شماره پدر همسرت را بده.»"، آنجا بود که دیگر یقین شد چه‌اتفاقی افتاده است و حالمان به‌هم ریخت.
من در زندگی چهار شب سخت را داشتم؛ شب فوت امام(ره)، شب شهادت آیت‌الله رئیسی و شب شهادت آقاجانمان امام خامنه‌ای و بعد هم این یک شب پراسترس و بی‌خبری از شهادت پسرم، خلاصه ظهرش سراسیمه رفتیم همان‌جایی که دوستش آدرس داده بود و همه چیز را متوجه شدیم.

روز وداع به پسرم گفتم؛ "مادر، التماس دعا! من لیاقت مادر شهید شدن را نداشتم و تو به من عزت دادی."، اما محمدحسین لیاقت شهید شدن را داشت چون شهید زندگی کرد تا به درجه رفیع شهادت رسید.

محمدحسین شخصیت بسیار مظلوم و دلسوزی داشت و همیشه نگران مشکلات دیگران بود و علاوه بر اینکه در کارش نخبه‌ای بی‌بدیل بود در کمک به دیگران اعم از دوست و آشنا تا فامیل و غریبه در همهٔ امور سخت‌افزاری و نرم‌افزاری پیشقدم بود و به‌قول دوستانش آچارفرانسه بود و هر کس کارش جایی گیر می‌کرد اولین نفر برای حل مشکل‌شان حسین بود.

اما بارزترین خصوصیت حسین، ولایتمداری و عشقش به آقاجانمان بود و فقط دو روز بعد از شهادت مولایش به او پیوست، روحش شاد، شهادت گوارای وجود نازنینش، ان‌شاءالله به‌همراه امامش آقاجانمان کنار سالار شهیدان «عند ربّهم یرزقون» هستند.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi