شناسه خبر : 125875
شنبه 27 تير 1405 , 15:40
اشتراک گذاری در :

روایت بازگشت غواص شهید؛ از آبادان تا ام‌الرصاص

فاش نیوز - انتظار ۱۱ سال طول کشید تا سرانجام گروه‌های تفحص پیکر شهید را در منطقه‌ام‌الرصاص پیدا کنند؛ خانواده برای شناسایی حاضر شدند و نخستین نشانه، همان جوراب‌هایی بود که پدر سال‌ها پیش برای محسن خریده بود.

به گزارش خبرنگار حماسه و جهاد دفاع‌پرس، در یکی از خانه‌های قدیمی محله جوی‌آباد خمینی‌شهر، محسن بدیحی به دنیا آمد؛ روزگاری که هنوز زایمان در خانه امری عادی بود. اما سرنوشت، این خانواده را خیلی زود به شهری دیگر پیوند زد. شرایط اقتصادی خانواده، پدر را که در آبادان کار می‌کرد، به این نتیجه رساند که همسر و فرزندانش را نیز به آن شهر نفتی ببرد. خانواده بدیحی در محله ایستگاه پنج آبادان ساکن شدند؛ شهری که پالایشگاهش قلب تپنده‌اش به شمار می‌رفت.

شهید محسن بدیحی

مهدی بدیحی، برادر و جانباز این شهید به تربیت ویژه پدرشان اشاره کرده و اظهار می‌دارد: پدرمان حساسیت خاصی روی تربیت ما داشت. به همین دلیل در محیطی مذهبی و منظم بزرگ شدیم.

نخستین مواجهه با نام «امام خمینی (ره)»

محسن دوران ابتدایی را در آبادان گذراند؛ شهری که به یکی از مهم‌ترین میدان‌های تحولات انقلاب اسلامی تبدیل شد. مهدی از نخستین مواجهه‌اش با نام امام خمینی (ره) اینگونه یاد می‌کند؛ «روزی یکی از همکلاسی‌ها در کلاس گفت «یا مرگ یا خمینی». معلم با احتیاق از ما خواست درباره‌اش صحبت نکنیم. همان موقع بود که فهمیدم انقلاب آرام‌آرام وارد زندگی مردم شده است.»

آبادان، یک سال پس از پیروزی انقلاب

هنوز یک سال از انقلاب نگذشته بود که نشانه‌های ناامنی در خوزستان آشکار شد. به گفته مهدی بدیحی، ماه‌ها پیش از آغاز رسمی جنگ، مردم مرزنشین با حملات پراکنده نیرو‌های عراقی روبه‌رو بودند. «هلیکوپتر‌ها بر فراز روستا‌ها ظاهر می‌شدند، دیوار صوتی هواپیما‌ها شکسته می‌شد و فضای رعب و نگرانی بر منطقه حاکم بود.»

با آغاز جنگ و اشغال خرمشهر، ماندن در آبادان ممکن نبود. خانواده بدیحی سوار بر یک کامیون، همراه ده‌ها خانواده دیگر، شهر را ترک کردند. آن روزها، آبان‌ماه بود و سرمای پاییز از راه رسیده بود. آنان به خمینی‌شهر بازگشتند، اما عنوان «جنگ‌زده» بر زندگی‌شان نشسته بود.

پدری که زیر بار کمک نرفت

پدر خانواده پس از مهاجرت، کارت «جنگ‌زده خودکفا» گرفت؛ یعنی حاضر نبود از امکانات حمایتی ویژه استفاده کند. او به تعاونی محل رفت و مشغول خدمت شد. به تدریج، همه او را با احترام «حاج محمد شورا» صدا می‌زدند.

مهدی راهی خدمت سربازی شد و در مناطق عملیاتی جنوب حضور یافت. اما محسن بی‌قرارتر از همه بود. او مدام از رفتن به جبهه حرف می‌زد. پدر ابتدا مخالفت می‌کرد و می‌گفت باید برادر بزرگ‌تر از سربازی بازگردد، اما شوق محسن خاموش‌شدنی نبود.

شهید محسن بدیحی

نخستین زخم

سال ۱۳۶۴، محسن نخستین بار به جبهه اعزام شد. حضورش چندان طول نکشید. هنگام جابه‌جایی میان سنگرها، ترکش به پهلویش اصابت کرد. مهدی مأمور شد او را از بیمارستان تهران به اصفهان منتقل کند؛ مجروحیت شدید بود. بخیه‌ها عفونت کرده بود و چند عمل جراحی انجام شد. اما محسن هنوز دوران نقاهتش تمام نشده بود که به کلاس تکواندو برگشت.

زمانی که مربی به توصیه مهدی قرار شد با احتیاط بیشتری تمرین کند، محسن معترض شد: «نیازی به ملاحظه نیست.» او نمی‌خواست کسی احساس کند از دیگران ضعیف‌تر شده است.

آغاز حماسه

اواخر سال ۱۳۶۴، محسن بار دیگر راهی جبهه شد؛ این بار در لشکر امام حسین (ع) و در جمع نیرو‌های غواص. آموزش‌های سخت غواصی در منطقه کفیشه آغاز شد؛ آموزش‌هایی که مقدمه عملیات‌های بزرگ کربلای ۳ و کربلای ۴ بود.

محسن پس از بازگشت از عملیات کربلای ۳، ساعت‌ها برای خانواده از فتح اسکله الامیه، نبرد‌های دریایی و سختی‌های عملیات سخن می‌گفت. پدر با دقت گوش می‌داد؛ هم خوشحال، هم نگران. اما محسن نگاه دیگری داشت. هر بار که صحبت از شهادت دوستانش می‌شد، با آرامش می‌گفت: آن‌قدر بچه‌ها شهید شدند، من هم یکی.

آخرین دیدار

روز‌های منتهی به عملیات کربلای ۴ فرا رسیده بود. خواهر خانواده در ماهشهر صاحب فرزند شده بود و مادر برای دیدارش رفته بود. مهدی به دارخوئین رفت تا محسن را برای دیدار مادر بیاورد. دو ساعت منتظر ماند تا برادرش از آموزش بازگردد. گفت: «بیا چند ساعتی مادر را ببین و برگرد.»

پاسخ محسن کوتاه بود: «بعد از عملیات می‌آیم.»

مهدی می‌گوید: «هنگام بازگشت، مدام پشت سرم را نگاه می‌کردم. احساسی عجیب در دلم بود. احساسی که به من می‌گفت این آخرین دیدار است.»

سال‌های انتظار

عملیات کربلای ۴ در سوم دی‌ماه ۱۳۶۵ آغاز شد. چند هفته بعد، خبر رسید محسن مفقودالاثر شده است. نه کسی می‌دانست اسیر شده، نه خبری از شهادتش در دست بود. خانواده میان امید و اضطراب معلق مانده بودند.

مهدی هر روز پس از پایان ساعت کاری، به سپاه می‌رفت و فیلم‌های اسرای ایرانی را تماشا می‌کرد؛ شاید چهره برادرش را در میان آنان پیدا کند. سال‌ها به همین شکل گذشت.

خوابی که حقیقت شد

در همان ماه‌های نخست، خوابی عجیب زندگی مهدی را دگرگون کرد. در خواب، خود را در منطقه دارخوئین دید. سراغ محسن را گرفت. دوستانش گفتند او شهید شده و آدرس پیکرش را به او دادند. مهدی سینه‌خیز خود را به پیکر برادر رساند. آنچه دید تکان‌دهنده بود: فک پایین وجود نداشت و بخشی از بدن نیز آسیب دیده بود. وقتی بیدار شد، تا یک هفته حال عادی نداشت. این خواب، سال‌ها ذهنش را رها نکرد.

یازده سال بعد

انتظار یازده سال طول کشید. سرانجام گروه‌های تفحص، پیکر شهید را در منطقه‌ام‌الرصاص پیدا کردند. خانواده برای شناسایی رفتند. نخستین نشانه، جوراب‌هایی بود که پدر سال‌ها قبل برای محسن خریده بود.

اما آنچه مهدی را متحیر کرد، شباهت کامل پیکر با خواب سال‌ها پیشش بود: جمجمه‌ای که فک پایین نداشت؛ درست همان‌گونه که در رؤیا دیده بود.

دفترچه‌ای که تردید را از میان برد

پس از خاکسپاری، مادر ناگهان نکته‌ای را مطرح کرد: «محسن هرگز دندانش را پر نکرده بود، اما دندان پیکر پیدا شده ترمیم شده است.» همین موضوع همه را نگران کرد.

مهدی به سراغ دفترچه خاطرات برادر رفت. در میان نوشته‌ها، جمله‌ای پیدا کرد که سال‌ها پیش ثبت شده بود: «امروز بعد از صبحگاه به بهداری رفتم تا دندانم را پر کنم.»

همان یک جمله، آخرین تردید‌ها را از میان برد. گویی خود شهید آمده بود تا خانواده را به یقین برساند.

وداعی که بوی جشن می‌داد

روز تشییع، مردم خمینی‌شهر سنگ تمام گذاشتند. مادر به جای شیون و بی‌تابی، نقل و سکه بر پیکر فرزندش پاشید. در مسیر تشییع تا امامزاده سید نجم‌الدین، جمعیت انبوهی حضور داشت. خانواده می‌گویند: این مراسم، بیش از آنکه رنگ عزا داشته باشد، شبیه بدرقه یک مسافر عزیز بود که پس از یازده سال به خانه بازگشته است.

نوجوانی که روزه‌اش را نشکست

در میان خاطرات کودکی، یک تصویر بیش از همه در ذهن مهدی مانده است. محسن یازده سال بیشتر نداشت. گرمای آبادان طاقت‌فرسا بود و او روزه گرفته بود. برادرانش برای شکستن روزه‌اش، به زور کمی آب در دهانش ریختند. اما محسن با اطمینان گفت: «من که آب نخوردم. شما به زور ریختید. روزه‌ام باطل نشده است.»

همان روحیه‌ای که بعد‌ها او را به میان میدان‌های مین و آتش کشاند، در کودکی نیز نمایان بود.

مدیون همه شهدا هستیم

مهدی بدیحی امروز خود را تنها مدیون برادر شهیدش نمی‌داند. او معتقد است جامعه ایران به همه رزمندگانی که در جبهه حضور یافتند بدهکار است؛ چه آنان که شهید شدند، چه آنان که اسیر شدند و چه آنان که سالم بازگشتند. دفاع مقدس فقط یک خاطره تاریخی نیست؛ بخشی از هویت نسل‌هایی است که سخت‌ترین روز‌های کشور را تجربه کردند.

آخرین قاب

اکنون سال‌ها از آن روز‌ها گذشته است، اما هنوز آخرین عکس دو برادر در خانه خانواده بدیحی باقی مانده است. عکسی که در شهرک جراحی ماهشهر گرفته شد؛ عکسی که در آن مهدی برای هم‌قد شدن روی سنگی ایستاده و محسن شانه‌هایش را پایین آورده است.

هیچ‌کدام نمی‌دانستند آن قاب، آخرین تصویر مشترکشان خواهد بود. آخرین لبخند پیش از آنکه غواص جوان، راهی جزایر آتش و آب شود و یازده سال بعد، در حالی به خانه بازگردد که پیکرش، روایتگر خواب‌ها و حقیقت‌هایی باشد که سال‌ها در سینه خانواده‌اش جا خوش کرده بود.

منبع: دفاع پرس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi