01 مهر 1405 / ۱۰ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 127387
چهارشنبه 01 مهر 1405 , 09:31
چهارشنبه 01 مهر 1405 , 09:31


شهدا شرمندهایم اما هنوز ایستادهایم
علیرضا ضابطی سیستان
گذار از تقابل نظامی به مدیریت کریدورها
علیرضا رجائی
اسطورهای شکوفا در دل بحرانها
حسین تمرخانی
دوگانه باطل «مقاومت یا معیشت»
مجتبی شاکری
ایستگاه آخر کجاست؟
سیدابوالحسن موسوی طباطبایی
این شکستنیهای گردننگیر!
محمد ایمانی
حس خوب یک امضاء
دکتر علیرضا معشوری
کربلای آشنا
سیدمهدی حسینی
یک قاب عکس از رودریگز
سید محمدعماد اعرابی
۲۰۰ شب؛ امضای غیرت پای ایران
سیدرضا موسوی فاضل
از میدان نبرد تا معادلات ژئوپلیتیکی
سعید شهرابی فراهانی
«زاویهدارها» مشغول کارند!
مسعود اکبری

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

حالا دیگر از مهر بدم میآید
فاش نیوز - «حالا دیگر از مهر بدم میآید»؛ این روایت مادر آرشاست از ماهی که روزگاری برایش با تولد، مدرسه و خاطرات شیرین گره خورده بود.

«بهترین ماه سال برام مهر بود همیشه؛ عاشق مهر بودم. چون ماه تولدم مهره!الان از مهر متنفرم، مهر یادآور کیف و مدرسهاس،مهر یادآور روزهای قشنگ اولساله برام ! اما امسال چی ؟؟؟

الان باید براش وسیله مدرسه میخریدم اما تمام سهم من ازش شده یک اتاقخالی که هر شب بیام تا صبح بنشینم توش و خودم و خالی کنم،دیگه مهر برام شده بیمهرترین ماه سال، مهر و اسفند دیگه اصلاً قشنگ نیستن،دیگه از تولدمم بدم میاد،تولدی که هر سال ارشا برام هدیه میخرید،امسال بدون خودش ؟ کاش مهر نرسه اصلاً .» این استوری مادر آرشامیرانی از شهدای دانشآموز میناب است.
بعد از چند روز شمارهاش را پیدا میکنم.تماس که میگیرم عذرخواهی میکند و میگوید: حالم اصلاً خوب نیست و نمیتوانم صحبت کنم. دارم میروم مشهد بلکه بتوانم این روزها را بگذرانم. مکالمهمان در همین چند جمله خلاصه میشود. چندجملهای که هر کلمهاش برای ویران کردن یک آدم کافی است.

سراغ یکی دیگر از پدران مینابی میروم؛ امیر انصاری فر پدر زهرا. با خودم میگویم : باز مرد است و بیشتر میتواند حس و حالش را کنترل کند. از همان اول که حالش را میپرسم متوجه اشتباهم میشوم. داغ بچههای میناب مرد و زن نمیشناسد.

مادرش از خانه بیرون نمیآید تا بچهها را با لباس مدرسه نبیند
سؤال میکنم هر سال اول مهر برای زهرا چه میکردید؟ پدر جواب میدهد : هر سال اول مهرماه من و مادرش با هم راهیاش میکردیم. از زیر قرآن ردش میکردیم. لباسها و وسایلش را مرتب میکردیم اما امسال زهرا نیست که این کارها را برایش بکنیم. این روزها خیلی برای ما روزهای سختی است. امروز که بچهها به مدرسه میرفتند، مادرش از خانه در نمیآید تا بچهها را با لباس مدرسه نبیند. اگر خدا بخواهد فردا به مشهد میرویم تا این روزهای سخت را مادرش در حرم امام رضا(ع) باشد.

آخرین نامه زهرا در کیف مدرسهاش بود
میپرسم: اگر خاطرهای از روزهای اول مدرسه زهرا در ذهنتان مانده برایمان تعریف کنید. پدر جواب میدهد: کیف زهرا را برای ما آوردند، کتابهایش داخلش بود. کیف ظرف غذایش را برای ما آوردند. قمقمه آبش را آوردند، ولی همه آنها داغان شده بود. ساعتهای آخر نامهای نوشته بود که در کیفش بود. تمام متن نامه شکرگزاری از خدا بود.

از رویای پزشکی تا آرزوی پاسداری
زهرا عاشق مدرسهاش بود. خیلی به درسخواندن اهمیت میداد. همزمان با درس کلاس زبان هم شرکت میکرد. همیشه میگفت: من میخواهم دکتر بشوم ولی از جنگ به بعد نمیدانم چه چیزی در ذهنش بود که میگفت: میخواهم پاسدار شوم.

تنها آرزوی زهرا
پدر از آینده زهرا گلی که میگوید، میپرسم: زهرا از آرزوهایش با شما صحبت میکرد؟ پدر جواب میدهد: زهرا چندین بار کربلا رفته بود ولی قسمت نشده بود، اربعین کربلا برود. همیشه میگفت: من آرزو دارم اربعین کربلا بروم.

میگویند داغ با گذشت زمان سرد میشود، اما برای ما برعکس است
میپرسم: در این چند ماهی که زهرا به شهادت رسیده است، چه روزی از همه بیشتر به شما سخت گذشت؟ انگار چند لحظه همه چیز را در ذهنش مرور میکند و میگوید: هر روز و هر ثانیه که زهرا نیست به ما سخت میگذرد. همه میگویند : داغ هر چه بگذرد سرد میشود ولی برای ما اینطور نیست. هر چه میگذرد، دلتنگی ما بیشتر میشود ولی سختترین روز برای ما روز دختر و بعد روز تولدش بود. حالا هم که به مهرماه نزدیک میشویم ، اصلاً نمیدانیم چه کنیم. مادر زهرا آنقدر حالش بد است که دیشب به من میگفت: دلم میخواهد من را به یک بیابان یا صحرا ببری که هیچکس نباشد و با هیچکس صحبت نکنم.
آخرین سؤالم بیجواب میماند وقتی میپرسم: اگر فقط یکبار دیگر فرصت داشتید تا زهرا را اول مهرماه راهی مدرسه کنید به او چه میگفتید؟ بغضش میترکد و بلند گریه میکند. حتی نمیتواند جملهای بگوید و با یک عذرخواهی خداحافظی میکند.
|| لعیا بغدادی
منبع: خبرگزاری فارس


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا















