01 مهر 1405 / ۱۰ ربيع الثاني ۱۴۴۸
شناسه خبر : 127388
چهارشنبه 01 مهر 1405 , 09:51
چهارشنبه 01 مهر 1405 , 09:51


شهدا شرمندهایم اما هنوز ایستادهایم
علیرضا ضابطی سیستان
گذار از تقابل نظامی به مدیریت کریدورها
علیرضا رجائی
اسطورهای شکوفا در دل بحرانها
حسین تمرخانی
دوگانه باطل «مقاومت یا معیشت»
مجتبی شاکری
ایستگاه آخر کجاست؟
سیدابوالحسن موسوی طباطبایی
این شکستنیهای گردننگیر!
محمد ایمانی
حس خوب یک امضاء
دکتر علیرضا معشوری
کربلای آشنا
سیدمهدی حسینی
یک قاب عکس از رودریگز
سید محمدعماد اعرابی
۲۰۰ شب؛ امضای غیرت پای ایران
سیدرضا موسوی فاضل
از میدان نبرد تا معادلات ژئوپلیتیکی
سعید شهرابی فراهانی
«زاویهدارها» مشغول کارند!
مسعود اکبری

ما هنوز ایستادهایم؛ در خط مقدم، با ولایت
علیرضا ضابطی سیستان
عصر دلتنگی
ابوالقاسم محمدزاده
رئیس مکتب ما و رئیس مذهب
محمد قولی میاب (کوثر)
تلنگری برای دلهایی که مهر را فراموش کردهاند
علیرضا ضابطی سیستان
همه چیز داریم جز آرامش!
داود گودرزی

اول مهر و نیمکتی که ۱۷ سال منتظر «ظفر» ماند
فاش نیوز - اول مهر که میرسد، مدرسهها دوباره پر میشوند از نیمکتهای تازه، کیفهای نو و نامهایی که معلمها یکییکی از روی فهرست میخوانند؛ اما در لردگان، نیمکتی هست که صاحبش ۱۷ سال است به کلاس برنگشته؛ «ظفر خالدی»، دانشآموزی که روزی از همان نیمکت مدرسه دل کند، راهی جبهه شد و سالها بعد، پیکرش در شلمچه پیدا شد؛ در حالی که آخرین آغوشش، آغوش برادرش بود.

خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| امروز اول مهر است؛ روزی که نیمکتهای مدرسه دوباره با نام دانشآموزان جان میگیرند، صدای زنگ در حیاطها میپیچد و کیفهای نو روی دوش بچهها مینشیند، اما در میان همین هیاهوی بازگشت به مدرسه، نیمکتهایی هم هستند که سالهاست چشمانتظار صاحبانشان ماندهاند؛ نیمکتهایی که دانشآموزانشان دیگر بازنمیگردند.یکی از این نامها «ظفر خالدی» است؛ دانشآموز ۱۱ ساله لردگانی که ۱۷ سال پس از شهادتش، پیکر او در حالی پیدا شد که برادر بزرگترش را در آغوش گرفته بود؛ روایتی که امروز، در نخستین روز سال تحصیلی، دوباره میتوان آن را از روی نیمکت خالی یک دانشآموز خواند.ظفر خالدی، دوم مرداد ۱۳۴۹ در روستای تنگکلوره لردگان در خانوادهای روستایی به دنیا آمد؛ پدرش خدابخش کشاورز بود و مادرش گلیجان خانهدار. زندگی خانواده با دشواریهای آن روزهای روستا و مشکلات معیشتی گره خورده بود، اما ظفر در همان سالهای کودکی، پسری فعال و پرتحرک بود که در مدرسه در فعالیتهای فرهنگی، مذهبی و ورزشی حضور داشت، در انجمن رزمی شهرستان لردگان عضویت داشت و در رشته تکواندو نیز به موفقیتهایی دست پیدا کرده بود.

دانشآموزی که اصرار داشت برود
او تا اول راهنمایی درس خواند، اما در همان سالهای کودکی، جبهه برایش به اندازه مدرسه جدی شده بود و اصرارش برای رفتن به مناطق جنگی، خیلی زودتر از سن و سالش آغاز شد.فرمانده سپاه لردگان ابتدا با اعزام او مخالفت کرد؛ ظفر اما دستبردار نبود و خود را به شهرستان همجوار، بروجن، رساند تا از آنجا برای اعزام اقدام کند. در سپاه بروجن نیز از او شناسنامه خواستند و ظفر برای عبور از این مانع گفت: «۱۵ سال دارم و شناسنامهام مفقود شده است.»
«بعد از جنگ درس میخوانم»
سرانجام توانست همراه نیروهای اعزامی راهی جبهه شود و در عملیاتهای فتح خرمشهر و رمضان حضور پیدا کند؛ دانشآموزی که هنوز باید بخش بزرگی از روزهایش را در کلاس درس میگذراند، اما حالا بخشی از زندگیاش را در سنگر میگذراند.با این حال، جبهه تنها یک خاطره برای ظفر نساخت؛ حضور در مناطق جنگی، علاقه و شناخت او را نسبت به امام خمینی(ره) و انقلاب بیشتر کرد و پس از بازگشت از جبهه، از پدرش خواست او را برای دیدار امام به تهران ببرد.پدر هرچه از سختیهای سفر گفت، از اینکه کسی را در تهران نمیشناسند و شاید اجازه ورود به جماران را ندهند، ظفر کوتاه نیامد و سرانجام پدر و پسر راهی تهران شدند و خود را به جماران رساندند، اما در نخستین تلاش اجازه ملاقات پیدا نکردند.هوا سرد بود و پدر پیشنهاد بازگشت داد، ولی ظفر تصمیمش را گرفته بود؛ سه شبانهروز پشت در حسینیه جماران ماندند تا سرانجام خبر این پدر و پسر به محافظان رسید و موضوع به امام خمینی(ره) منتقل شد و اجازه دیدار صادر شد. اینگونه بود که آرزوی کودک روستایی لردگان، پس از سه روز انتظار، به دیدار امام رسید.یک سال بعد، ظفر که حالا ۱۱ سال و هفت ماه داشت، دوباره تصمیم گرفت راهی جبهه شود؛ این بار اما مادر مقابل تصمیمش ایستاد و از او خواست فعلاً درس بخواند.
ظفر در پاسخ جملهای گفت که سالها بعد، مادرش آن را در خاطراتش نقل کرد: «فعلاً جنگ مهم است و امام تکلیف کرده که جنگ واجب است؛ بعد از جنگ هم میشود درس خواند.» همین جمله مادر را برای رفتن پسر راضی کرد، اما دل یک مادر برای فرستادن فرزند ۱۱ سالهاش به جبهه آرام نمیگرفت؛ برای همین از خدارحم، برادر بزرگتر ظفر که بهتازگی خدمت سربازی را تمام کرده بود، خواست همراه او برود و مراقب برادر کوچکترش باشد و اینگونه دو برادر با هم راهی جبهه شدند.

ظفر و خدارحم در آغوش یکدیگر بودند؛ دست در گردن هم
۲۳ خرداد ۱۳۶۱، همزمان با ۲۱ رمضان، عملیات رمضان آغاز شد و ظفر و خدارحم در جریان عملیات در یک کانال گرفتار شدند و پس از مجروحیت شدید، در همان منطقه به شهادت رسیدند. پیکر دو برادر مفقود شد و خانواده برای بازگشتشان ۱۷ سال چشمانتظار ماندند؛ ۱۷ سالی که برای پدر و مادر، هر خبر تفحص میتوانست نشانهای از بازگشت دو پسر باشد و هر بار بیخبری، انتظار را طولانیتر میکرد.سرانجام در سال ۱۳۷۸، پیکرهای دو برادر در منطقه عملیاتی شناسایی و تفحص شد و آنچه پس از سالها چشمانتظاری به خانواده بازگشت، تصویری بود که شاید بتواند تمام این سالها را در یک قاب خلاصه کند؛ ظفر و خدارحم در آغوش یکدیگر بودند و دست در گردن هم داشتند.
گلیجان، مادر شهید ظفر خالدی، سالها بعد در روایت خاطراتش از پسرش گفت؛ از دانشآموزی که تا اول راهنمایی درس خواند، از حضورش در جبهههای فتح خرمشهر و رمضان و از دلتنگی او برای برادرش. به گفته مادر، ظفر پیش از عملیات رمضان در مرخصی بود، اما مرخصی را رها کرد و گفت دلتنگ خدارحم شده است و خودش را به عملیات رساند؛ دلتنگیای که شاید هیچکس آن روز نمیدانست قرار است به آخرین دیدار دو برادر تبدیل شود.
بچههای میناب، غایبان همیشگی اول مهر
امروز اما دوباره اول مهر آمده است؛ روزی که میلیونها دانشآموز راهی کلاس درس میشوند و نیمکتها یکییکی پر میشوند، اما نیمکت ظفر سالهاست خالی مانده است. او دیگر هیچ دفتر مشقی را باز نکرد، هیچ زنگ تفریحی را نشنید و هیچوقت دوباره در صف مدرسه نایستاد، اما نامش در همان جایی ماند که روزی از آنجا راهی جبهه شد؛ میان نام دانشآموزانی که بخشی از کودکیشان را در مدرسه و بخشی دیگر را در میدان دفاع از کشور گذراندند.قصه ظفر البته تنها قصه یک دانشآموز لردگانی نیست؛ در گوشه دیگری از ایران، در میناب، نام ۱۶۸ دانشآموز شهید نیز در روز اول مهر یادآور نیمکتهایی است که صاحبانشان دیگر به مدرسه بازنگشتند. کودکانی که روزی مانند همه همسنوسالهایشان با کیف و دفتر وارد کلاس شدند و امروز جای خالیشان بخشی از حافظه شهر و خانوادههایشان است. به همین دلیل، اول مهر فقط آغاز سال تحصیلی نیست؛ روزی است که میتوان در شلوغی بازگشت دانشآموزان به مدرسه، لحظهای هم به آن نیمکتهایی فکر کرد که سالهاست خالی ماندهاند.

نیمکت او سالهاست خالی است؛ اما قصهاش خالی نمانده است
نیمکت ظفر، ۱۷ سال چشمبهراه او ماند تا پیکرش در آغوش برادرش از شلمچه به خانه بازگردد؛ اما امروز، بعد از گذشت دههها، هنوز یک چیز سر جایش است؛ نام ظفر در حافظه لردگان و در قصه اول مهر باقی مانده است.شاید نیمکتهای خالی شهدا همین را به ما یادآوری میکنند که بعضی دانشآموزان از کلاس درس میروند، اما از حافظه مدرسه، شهر و نسلهای بعدی هیچوقت غایب نمیشوند.


جاسوسان؛ حماسه شهید «جعفرخانی» و ۱۲ تن از یارانش
سردار «رفیعی آتانی»
آرامش یک دلشکسته با آغاز یک دلبستگی!
سیدهمهدیه موسوی
امروز وقت بازنشر این خاطره تکراریست...
وحید یامینپور
ما در نوجوانی طعم تلخ اسارت را چشیدیم
احمد یوسف زاده
یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا















