شناسه خبر : 128227
شنبه 02 آبان 1405 , 09:51
اشتراک گذاری در :

دو کودک ایرانی؛ زخمی و تنها در لبنان

فاش نیوز - «اگر رضا در آتش هم باشد، باید کنارش باشیم.» مینا می‌دانست لبنان در جنگ است. اما دلش نمی‌آمد رضا را تنها بگذارد.

مینا خبر حمله‌ها را می‌شنید و خطر را با تمام وجود احساس می‌کرد، اما دلش نمی‌آمد همسرش را در آن روزهای سخت تنها بگذارد. مینا و بچه‌هایش می‌خواستند کنار او باشند؛ حتی اگر این کنار هم بودن، به قیمت جانشان باشد؛ پس با رضا راهی لبنان شدند.دست آخر، همان اتفاقی افتاد که هیچ‌کس دوست نداشت حتی تصورش کند.
روز ۱۱ اسفندماه بود که پنج موشک به محل اقامتشان در لبنان اصابت کرد. رضا خزایی، همسرش مینا و سه فرزندشان به شهادت رسیدند. از خانواده هفت‌نفره، فقط محمد و حسین زنده ماندند؛ دو پسر خردسال که با جراحت به بیمارستان منتقل شدند.
دو کودک ایرانی، زخمی و تنها در لبنان
در آن کشور غریب حتی کسی از آشنایان نبود که همراه بچه‌ها به بیمارستان برود. دو خانواده ایرانی بچه‌ها را به بیمارستان رسانده و کارهای درمانی‌شان را پیگیری می‌کردند تا عمویشان به لبنان رفت. حسین خزایی برادر رضا، محمد فقط ۴ سال داشت و حسین یک سالش بود که عمویشان آنها را با تن زخمی و مجروح از لبنان به ایران آورد و در خانه پدربزرگشان ماندند.
دلتنگیِ تمام‌نشدنی برای بابا
سن‌وسالشان آن‌قدر کم بود که هنوز برای فهمیدن بسیاری از اتفاقات زندگی زود بود؛ چه رسد به اینکه بخواهند نبودن پدر، مادر و خواهر و برادرهایشان را بفهمند.با حسین خزایی تماس گرفته‌ام تا از برادرش بپرسم.در تمام طول صحبت صدای بچه‌ها می‌آید که دوروبر عمویشان می‌چرخند و صدایش می‌کنند. یکی از آنها هنوز کلمات را هم نمی‌تواند درست ادا کند. حسین تلاش می‌کند آرامشان کند و می‌گوید : می‌خوام راجع به بابا صحبت کنم ولی تلاشش فایده ندارد و حسین می‌خواهد کنار عمویش باشد.
حسین هنوز داغ پدر و مادر را نمی‌فهمد
از حسین می‌پرسم: بچه‌ها الان با شما زندگی می‌کنند؟ جواب می‌دهد : خانه پدر و مادرم هستند. ما هم در نگهداری‌شان کمک می‌کنیم. محمد خیلی بی‌تابی می‌کند. صدایش را که می‌شنوید ولی خب حسین کوچک‌تر است و چندان درکی از پدر و مادرش ندارد.
«شهادتم اتفاقی نبود»
حسین وقتی می‌خواهد از برادرش تعریف کند، می‌گوید: رضا از نیروهای فعال در حوزه مستشاری نظامی بود. سال‌ها بود که جزو اهداف اسرائیل بود. ولی تا لحظه آخر ایستادند و خانوادگی هر 5 نفرشان شهید شدند. رضا سال‌ها بود در لبنان فعالیت می‌کرد و همیشه می‌گفت: ما که آخر و عاقبتمان شهادت است چرا کوتاه بیایم. تلاش می‌کنم تا زنده‌ام خدمت کنم و مؤثر باشم. اخیراً هم به خواب یکی از برادرانم آمده و گفته که من خودم می‌خواستم که شهید شوم. اصلاً شهادتم اتفاقی نبود.
از پیکر فاطمه خبری نبود
البته که ما خیلی زیاد اذیت شدیم. جنگ بود و با مصیبت پیکرها را به ایران منتقل کردند. 5 نفر از خانواده رضا شهید شده بودند ولی پیکرهایشان که آمد فقط 4 تا بود؛ از پیکر فاطمه هیچ خبری نبود. روز 21 ماه رمضان بود که در قطعه 26 بهشت‌زهرا به خاک سپرده شدند. آن‌قدر پیگیری کردیم تا بچه‌های حزب‌الله پیکر فاطمه را هم از زیر آوار در آوردند. روز عید فطر فاطمه کنار خانواده‌اش آرام گرفت.آن موقع هنوز محمد و حسین در لبنان تحت درمان بودند و دکتر اجازه جابه‌جایی نمی‌داد. بعد از حدود 20 یا 30 روز وقتی بچه‌ها کمی حالشان بهتر شد، آنها را به ایران منتقل کردیم.
رضا نخبه نظامی بود
از حسین خزایی می‌خواهم کمی در مورد برادرش صحبت کند. می‌گوید: رضا حدود 24 سال در سپاه مشغول بود. از اول خدمتش در حوزه مقاومت کار می‌کرد و همکارانش از او به‌عنوان نخبه نظامی نام می‌برند. در کار مستشاری و مشاوره به بچه‌های جبهه مقاومت بسیار خوش‌فکر و خیلی فعال و خیلی پویا بود. بعد از شهادت خیلی ناراحت بودند و می‌گفتند یکی از سرمایه‌های بزرگ مقاومت را از دست دادند. در چند سال اخیر هم کامل در لبنان مستقر بود.
رضا اگر در آتش هم باشد، ما هم باید باشیم
سؤال می‌کنم : باوجوداینکه لبنان در شرایط جنگی بود، خانواده برادرتان با رفتن ایشان مخالفت نکردند؟ حسین خزایی جواب داد: اول خودش تنها رفت. بعد مسیر بسته شد و تردد مشکل بود. همسر برادرم گفت: ما هم با تو به لبنان می‌آییم که این مسیر خطرناک را در رفت‌وآمد نباشی. ما هر چقدر اصرار کردیم که اینجا بمانید. ما کمکتان هستیم ولی همسرشان گفتند: رضا اگر در آتش هم باشد باید ما هم باشیم.چندین بار هم گفتیم: حالا که جنگ شده است، بچه‌ها را برگردانید ولی حاضر نشدند بیایند.
جواب حضرت زهرا با شما
می‌پرسم: مادرتان مخالفتی با رفتن آقا رضا به لبنان نداشتند؟ حسین خزایی جواب می‌دهد: مادر من خودش خواهر شهید است. پدرم از پاسداران بازنشسته و جانباز است. مادرم خانم بسیار انقلابی و جبهه‌ای است. دفعه آخری که آقا رضا می‌خواست به لبنان برود برای خداحافظی پیش مادرم رفته بود. مادرم ره ایشان گفته بود: من دیگر خسته شده‌ام. همیشه نگران هستم شما در این راه می روی و برمی‌گردی.رضا جواب داده بود: باشه من نمی‌روم ولی جواب حضرت زهرا(س) با شما.همان جا مادرم رضایت داده بود و رضا را راهی لبنان کرده بود. الان هم به‌خاطر همین جمله رضا با شهادتت کنار آمده و خیلی بی‌تابی نمی‌کند.
سید حسن نصرالله انگشترش را به دست رضا انداخت
سؤال می‌کنم: برادرتان از سید حسن نصرالله هدیه‌ای گرفته بود. آن هدیه چه بود؟ جواب می‌دهد:سید حسن نصرالله در دیداری که با برادرم داشت، انگشتری را از دستش درآورده بود و خودش به دست رضا کرده بود. وقتی پیکرش برگشت آن انگشتر در دستش له شده بود.
مثل آقا، خانوادگی شهید شدند
می‌پرسم: بعد از اعلام خبر شهادت حضرت آقا با برادرتان صحبت کردید؟ جواب می‌دهد: بله هم آن روز با هم صحبت کردیم هم روز شهادت خودش. می‌گفت: خوش به حال شما در تهران می‌توانید بروید بیرون عزاداری کنید ولی من که سرکار هستم و خانواده‌ام فقط پای تلویزیون می‌توانند عزاداری کنند. خیلی رضا ناراحت بود مرتب می‌گفت: ما قرار بود فدای آقا شویم، چرا آقا فدای ما شد؟ آخرش هم دقیقاً مثل حضرت آقا ۵ نفر از یک خانواده شهید شدند. علی تازه حافظ کل قرآن شده بود و قرار بود عید که به ایران می‌آیند برایش جشن بگیریم ولی الان ما مانده‌ایم و دلتنگی بچه‌ها. وقتی محمد بی‌تابی می‌کند به رضا متوسل می‌شویم تا بتوانیم آرامش کنیم.
|| لعیا بغدادی
منبع: خبرگزاری فارس
اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi