شنبه 31 فروردين 1392 , 14:51




هر روز با دست میزدم تو سر شاه
مجسمه شاه در یکی از انبارهای ارتش بود، من هر دفعه که میرفتم و میآمدم با دست محکم میزدم تو سر این مجسمه و میگفتم این همه بدبختی زیر سر این شاه و نخستوزیرش هویدا است.

به گزارش فارس، زمان طاغوت محمد رضا پهلوی میکوشید تا ارتش خود را از همه لحاظ قدرتمندترین ارتش منطقه کند تا کسی جرات چپ نگاه کردن به خاکی را که رویش مسلط است نداشته باشد. او شاید در دورترین افق ذهنیاش هم نمی توانست تصور کند کسانی تخت و تاجش را به هم خواهند زد که بدون هیچ سلاحی هستند و حتی ارتش را بدون هیچ امکاناتی همراه خود خواهند ساخت. امام خمینی وقتی به پا خاست و کوس احقاق حق مستضعفین را به صدا درآورد آنقدر آهنگش دلنشین بود که حتی مردان نظام را هم، هم دل کرد و بدون هیچ مقاومتی سلاحشان را از مقابل ملت به زمین گذاشتند. اگر چه سران ارتش اغلب فاسد و سرسپرده بودند اما بدنه آن را فرزندان همین ملت تشکیل داده بودند و نمی توانستند زمان انقلاب به دستور مافوق برادرانشان را بکشند. آنچه می خوانید گفتگویی است با یکی از همین برادران ارتشی که زمان طاغوت جزو یکی از مبارزین علیه پهلوی بود. ایشان خاطرات فراوانی از آن دوره دارد که گوشه ای از آن را این چنین تعریف میکند: *چگونه وارد ارتش شدم قنبر راسخ هستم متولد سال 1334 در تهران. وقتی تحصیلاتم به سیکل رسید به خاطر مشکلات زندگی و نیاز خانواده تصمیم گرفتم کار کنم. به خاطر علاقه ام به ارتش، سال 1353 وارد این ارگان نظامی شده و حدودا 19 ساله بودم که استخدام شدم. ابتدا ی ورودم به نیروی هوایی ارتش رفتم اما به خاطر مشکلاتی که بود آنجا قسمت نشد و به نیروی زمینی که به آن «اُردنانس» یا «لژستیک» هم می گفتند، پیوستم. محل خدمتم در خیابان بهشتی (عباسآباد) بود. *نوشتههایی که حق و باطل را برایم روشن کرد علاقه زیادی به نوشتههای شهید بهشتی و شهید باهنر داشتم و خیلی با دقت مطالب آنها را میخواندم و برای خودم تجزیه و تحلیل میکردم. از طرفی مسائلی که در رابطه با ایام عاشورا و عزاداری اباعبداللهالحسین(ع) در مجالس روضه توسط روحانیون مطرح میشد کنایهای داشت به رژیم طاغوتی محمدرضا پهلوی و ظلمهایی که به مردم میشد. اینها باعث میشد که رشد ذهنی من در رابطه با حق و باطل روشنتر شود. *می دانستم چه عقوبتی در انتظارم است ارتش برای خاندان سلطنتی بود و خوب می دانستم اگر دستگیر شوم چه عقوبتی خواهد داشت اما در هر حال وقتی موضوع برایم روشن شد، نمیتوانستم خودم را به ندیدن بزنم که سلسله مراتب ارتش مسائل حقوق انسانی و عاطفی را نسبت به ملت رعایت نمیکند. امثال من نمیتوانستیم بپذیریم مزدوران آمریکایی و اسرائیلی در کشور ما مصونیت داشته باشند و ما را وحشی حساب کنند. آموزههای اسلامی که از طرف روحانیت مطرح میشد انسان را در برابر راه و چاه قرار میداد. یا باید راه انتخاب کند یا چاه را، گزینه سومی وجود ندارد. ما هم با اتکا به این مسائل وارد کارهای مبارزاتی میشدیم. من به شخصه سعی کردم تا آنجایی که میشود تنها فعالیت کنم. چون میدانستم مسائلی که در گروه مطرح شود، بعداً مشکلاتی به وجود خواهد آورد. فکر میکردم تنهایی کارهایم سریعتر انجام میشود. ظلمها و ستمهایی که ما در داخل ارتش میدیدیم که هرچه سلسله مراتب بالاتر میرفت جنایت و نابرابری هم بیشتر میشد، عین همان را نیز در جامعه میدیدیم، اینها باعث میشد که ما بیشتر روشن شویم که این رژیم، رژیم وابسته و ظالمی است. *موج مخالف از عراق ساپورت میشد یک وقتی در منزل یک رادیویی خریده بودیم و گوش میکردیم. رادیو یک موجی داشت که دست مخالفین شاه بود و موضوعات مختلفی را مطرح و یا افشاگری میکردند، مخالفین هم مذهبی بودند و هم غیرمذهبی. یک موج هم برای روحانیت بود که مسئولش آقای دعایی بود که الان هم در روزنامه اطلاعات است. این دو موج در عراق ساپورت میشد. این هم صرفا به خاطر اختلافی بود که بین صدام و محمد رضا به وجود آمده بود. این آزادی را صدام موقتاً گذاشته بود در اختیار مخالفین شاه و در این میان مخالفین هم کمال استفاده را برای روشنگری مردم دنیا و ایران میکردند. این دو موج باعث شد که ذهن ما بازتر شود و زمینه ای شد تا برخی جملاتی که در این برنامه ها عنوان می شد به صورت دیوار نویسی در پادگان و یا در بیرون از پادگان حک کنیم تا شاه را افشا کند. بعضا کاغذهایی را هم به صورت اعلامیه نوشته و داخل صندوق پست و هر جای دیگر که میتوانستیم پخش میکردیم. یکی از فعالیتهای اصلی من همین شعار نوشتن داخل خود ارتش بود چون دیوارهای ساختمان ارتش در معرض دید عموم بود. شعارهایی مانند مرگ بر شاه و مرگ بر آمریکا می نوشتیم. سال 53 به خاطر همین فعالیت ها توسط ساواک دستگیر شدم. *هر روز با دست میزدم تو سر شاه داخل یکی از ساختمانهای ارتش، انبار وسایل تعمیراتی و ابزار این چنینی ارتش بود. مجسمه نیمتنه شاه را گذاشته بودند در این انبار، من هر دفعه که میرفتم و میآمدم با دست محکم میزدم تو سر این مجسمه و میگفتم، این همه بدبختی زیر سر این شاه و نخستوزیرش هویدا است. ارتشیهای دیگری که مسئول انبار بودند این حرکتها را میدیدند ولی جلوی من چیزی نمیگفتند، اما حتماً برای موقعیت خودشان هم شده بود اطلاع میدادند. کارهای من آشکار بود و خیلی فعالیت مخفی نداشتم.(خنده) خوب کلهام هم بوی قورمهسبزی میداد و کارهایم حسابشده نبود. شرایطی پیش آمد که علناً اعلام میکردم که اینها طاغوت هستند، وابسته هستند و نوکر هستند. و این شرایط باعث شد که از طرف ضداطلاعات وقت یک روز آمدند گفتند راسخ کیست؟ گفتم: منم. گفتند: وسایلت را جمع کن برویم. این شد زمان دستگیری من. در اتاق ضداطلاعات ارتش، دو سه ساعتی به لحاظ روانی روی من فشار آوردند. آن زمان اگر یک ارتشی فعالیت های انقلابی داشت و لو میرفت ابتدا به ضد اطلاعات میبردنش و بعد از آن اگر صلاح میدانستند تحویل ساواک یا شهربانی میشد. آنجا از من میپرسیدند: نه شما تشکیلات و گروه داری. گفتم: نه. خلاصه با چک و لگد سه شبانه روز هم نگذاشتند بخوابم و در همان ضداطلاعات نگهام داشتند. بعد از آن مدتی بردنم پادگان جمشیدیه. یعنی بازجوییه اولیه را کردند بعد گفتند: نه، این حرفهایش را نمیزند باید منتقل شود جمشیدیه که آنجا هم سه روز تحت اذیت و شکنجه بودم. سپس منتقلم کردند کمیته مشترک ساواک و شهربانی سابق. من یکبار دستگیر شدم اما زمانش طولانی بود. *دکتر و مهندسهایی که سواد نداشتند در کمیته مشترک هیچ کدام از بازجوها را نمیشناختم. فقط یکبار حسینی (شکنجه گر معروف ساواک) حسابی از من پذیرایی کرد ولی بازجوی اصلیام پیرمردی بود که استاد صدایش میکردند. دیگر شکنجه گران را هم میدیدیم ولی نمیشناختم چون به هم میگفتند دکتر و مهندس در حالی که هیچ کدام سواد هم نداشتند. *انتظار از کشیدن ناخن هم سختتر بود در مورد شکنجه دو موضوع مطرح بود. یکی اینکه گاهی شکنجه قرار بود انجام شود، مثلاً ده نفر در طبقه دوم صف میکشیدند، در حالی که بلوزها روی سر کشیده شده و جایی را نمیبینی، خب این انتظار مبهم به لحاظ روانی فشار زیادی بر زندانی وارد می کرد. خودتان را در آن موقعیت قرار دهید و ببینید چه احساسی دارید؟ مثلاً شما می دانی قرار است ناخنت کشیده شود خوب با همه زجرها لااقل تکلیفش معلوم است، ولی در آن صف ما نمیدانستیم چه بلایی قرار است سر ما بیاید. آن وحشت و فکری که داشتیم بدتر بود. دومین موضوع آوردن خانوادهها بود که خیلی انسان را تحت فشار قرار میداد. چقدر دختر و پسر و بچه را تحت فشار قرار میدادند که ما تخلیه اطلاعاتی شویم. ایمان و قدرت میخواست و آن خانواده باید قوی باشند تا بتوانی اطلاعاتت را حفظ کنی. بعد از شنیدن حرفی از آن خانواده گاها لج میکردند و آنها را هم در کمیته مشترک نگه میداشتند و شدیداً شکنجه میکردند. چه بچه و چه بزرگسال را تحت فشار قرار میدادند تا ما حرف بزنیم. این دو موضوع به لحاظ روانی برای همه خیلی سخت بود. * آب خنک خوردن یعنی چه؟ به 5 سال حبس محکوم شده بودم. چهار سال و 4 ماه که از آب خنک خوردنم (چون زندان قصر وسطش یک جویی بود که آب خنک داشت و زندانیان از آن آب میخوردنداین اصطلاح از آنجا آمده است.) میگذشت انقلاب پیروز شد و ما آزاد شدیم. *با فخرالدین حجازی هم بند بودم از سالهای زندان خاطرات شیرین زیادی دارم و میتوان گفت بزرگترین چیزی که در این دوره زندگی من اتفاق افتاد، آشنایی با کسانی مثل فخرالدین حجازی بود که با آنها هم بند و هم سلول بودم. خوب من خیلی حساب نشده فعالیت میکردم و آگاه نبودم اما در طی نشست و برخواست با این عزیزان اطلاعات و درکم بیشتر شد. مثلا فعالیت من در حد یک کار معمولی و جزئی بود اما افرادی مانند شهید بهشتی و شهید باهنر یک چیز کلی میگفتند که می توانست حرکت بزرگی در جامعه ایجاد کند. زمان طاغوت اکثر روحانیون متعهد، حرفهایشان را در لفافه میگفتند. یعنی تطبیق میدادند حکومت شاه، طاغوت و آمریکا و شوروی را به یزید و معاویه. این روشنگریهایی بود که در زندان هم ما داشتیم. *از همه اقشار در زندان های طاغوت بودند در زندان دو گروه داشتیم، مذهبی و غیرمذهبی. خود مذهبیها نیز به دو گروه تقسیم میشدند، طرفدار امام و طرفدار ضدامام. غیرمذهبی ها هم مثلا طرفدار مائو بودند که به مائویسیم معروف میشدند. *بدترین دستگاه شکنجه خاطرهای دارم از زمانی که من را بردند کمیته مشترک در اتاق بازجویی. بعد از دقایقی یک غول بیشاخ و دم به اسم حسینی شعبانی، معروف به دکتر حسین که سواد هم نداشت آمد بالای سر من. شعارهایی که من مینوشتم روی کاغذ مانند مرگ بر شاه، مرگ بر آمریکا را هم پیدا کرده و به عنوان نمونه آورده بودند برایش. دکتر حسین وقتی اینها را دید، تحریک شد و با عصبانیت یقه مرا مثل موش گرفت و انداخت در دستگاهی به نام دستگاه آپلو. دستگاه آپلو یک صندلی مخصوصی بود، پاها رویش صاف قرار داده میشد و دستها روی دسته صندلی قفل میشد، بعد با سیم الکتریکی، برق به نقاط حساس بدن متهم وصل می کردند. در همین حین حسینی شلاق هم میزد، قبل از اینکه شلاق بزند، کلاه مخصوصی بود که آن را هم روی سر زندانی گذاشته و رویش می کوبیدند تا صدا در سر متهم بپچید و این عذاب زیادی ایجاد میکرد. این کلاه حالت کلاه فضانوردی بود که تا سینه قرار میگرفت. شکنجه گران جریان گذاشتن اسم آپلو روی این دستگاه را اینگونه تعریف می کردند که: آمریکا به آسمانها برای تسخیر کره ماه آپلو میفرستد، ما هم شما را با آپلو میفرستیم آسمان. *بهترین میوه ای که در عمرم خوردم بعد از اینکه از من حدود نیم ساعت با آپلو پذیرایی کردند، فرستاده شدم به سلول انفرادی، نیم ساعت بعد انگور آوردند برایم که من خیلی تعجب کردم. آن انگور در آن شرایط خیلی برای من خوب بود. چون تمام قدرت بدنیام از بین رفته بود. این میوه برایم خیلی کارساز شد و من را سرحال کرد. حالم به قدری بد بود که به سختی میتوانستم نماز بخوانم. *سوتی رئیس ساواک در مواجهه با آقای حجازی سال 54 فشار و خفقان پلیسی ساواک و شهربانی بر مردم به اوج خودش رسیده بود، چون مخالفین به طور کلی، به علت فشارهای طاقتفرسایی که رژیم شاه علیهشان ایجاد کرده بود و کشتارها و شکنجهها و مسائلی که پیش میآورد بیش از پیش مبارزه میکردند و حتی در کشورهای اروپایی و غربی دانشجوهایی داشتیم که در کنفرانسهای دانشجویی، افشاگری میکردند علیه رژیم شاه. در پی زیاد شدن این فشارها بود، یک روز ما نشسته بودیم در سلول، تیسمار رضا زندیپور که بعد از نصیری رئیس ساواک شده بود، با دو نفر همراه آمد داخل بند. ما نمیدانستیم او کیست؟ با آمدنش همه بلند شدیم و او نفر به نفر اسممان را میپرسید. وقتی رسید به آقای حجازی، پرسید: اسمت چیست؟ آقای حجازی هم بدون اینکه اسم کوچکش را بگوید، گفت: حجازی. دو نفر مبارز دیگر هم اسمشان حجازی بود که اینها هم آن روز فعالیتهای سنگینی علیه رژیم کرده بودند و روحانی هم بودند. زندیپور هم که از قضا پرونده دو نفر دیگر را خوانده بود فکر کرد فخرالدین یکی از همان دو نفر است در حالی که آن دو نفر شیرازی بودند و او مشهدی بود. تیمسار زندیپور شروع به صحبت کرد و گفت: فلان فلان شده من پروندهات را خواندهام. شما خائنین به مملکت هستین و ما شما خرابکارها را له و نابود میکنیم. همینطور که او صحبت میکرد، بغلدستیاش در گوش او گفت: آقا این حجازی اونی که شما فکر میکنید نیست. آقای حجازی هم متوجه موضوع شد با زبان سبزواری رو کرد به تیمسار زندی پور و گفت: مرتیکه تو هنوز نمیدانی من چه کسی هستم آن وقت میگویی پروندهات را خواندهام؟! پرونده من عکس دارد و معلوم هست چه کسی هستم. خائن و خرابکار و آشوبگر هم خودت هستی! تیمسار آنجا فهمید که چه غلطی کرده و وقتی موضوع را فهمید، زود بحث را عوض کرد و خیلی بیربط گفت: چرا این پنجره را درست نکردهاید؟ ما همه خندهمان گرفت. زود هم دُماش را جمع کرد و رفت و بعد از دو ماه هم شنیدیم ترورش کردند. *پخش موسیقی و اعتصاب زندانیها زندانی بودن در هر زندانی بدون مشکل نخواهد بود. ما هم در زندان طاغوت مشکلات زیادی در رابطه با وضعیت سرما و غذا داشتیم اما اینها را می توانستیم تحمل کنیم. ولی یکسری مسائلی بود که تحملش سخت بود، مثلا داخل زندان قصر بلندگوهای قوی میگذاشتند و از ساعت 6، کثیفترین نوارهای مبتذل را میگذاشتند برای خرد کردن و به زانو درآوردن و شکستن مقاومت ما. این موضوع ادامه داشت تا یک روز برخی از زندانیها تصمیم گرفتند اعتصاب غذا کنند. ساواکیها می دانستن با شروع شدن اعتصاب آبروی آنها می رود. سرگردی بود به نام منصور زمانی، او آمد به عنوان زهرچشم و جمع کردن ماجرای اعتصاب چند نفری که این موضوع را طرح کرده بودند گرفت و برد انفرادی و دیگر هم خبری از آن موسیقیها نشد. *شکنجه شدم چون استاد سلمانی بودم من علاوه بر اینکه ارتشی بودم آرایشگری را هم به خوبی بلد بودم. خود به خود در زندان پیچید که من سلمانی بلدم. در صورتی که رژیم نمیخواست این کارها هم توسط زندانیها انجام شود و باید عوامل از خودشان باشند. ما هم که گوش مان بدهکار این حرفها بود، چوبش را هم خوردم ولی با این حال تا روز آخر به عنوان استاد قنبر، مشغول اصلاح سر هم بندیهایم بودم. یکبار هم به خاطر همین موضوع صدایم زدند و یک پذیرایی (شکنجه) مختصری از من کردند. یکی از شکنجه هایی که در زندان بسیار عذاب آور بود این بود که به زندانی اجازه رفتن به دستشویی را نمی دادند و گاهی مجبور می شدیم گوشه اتاق کارمان را انجام دهی. *نون شاه را میخوری و خیانت میکنی؟ یک روز سرگرد زمانی من را خواست و پرسید اسمت چیست؟ گفتم: راسخ. گفت: چه کاره هستی؟ گفتم: ارتشی. یکدفعه یک سیلی آبدار به من زد و گفت: مرتیکه فلان فلان شده تو نون شاه را میخوری و خیانت میکنی؟ گفتم: من به شاه چیکار دارم، نون بازویم را میخورم. گفت: خفه شو مرتیکه فلان فلان شده. سیاستهای ماموران طاغوت به نوعی چماق و هویج بود. یعنی هر وقت میدیدند خشونت جواب نمیدهد سعی میکردند رویه شان را عوض کنند تا طرف را گول بزنند. زمانی هم که دید در مورد من شکنجه کار ساز نیست چماق را کنار گذاشت و آمد از در هویچ وارد شد. چند روز بعد از آن شکنجه گفت: آقای راسخ شما، توبهنامه مینویسی برای ما؟ گفتم: اگر توبهنامه بنویسم شما چه امتیازی به من میدهید؟ گفت: بهترین جا و شغل، بهترین حقوق و خانه را به تو میدهیم. گفتم: در مقابل چه میخواهید؟ گفت: تو از این به بعد در اختیار ما هستی. آن لحظات سنگین زیر فشار خدا در ذهنم انداخت که اگر تو بپذیری دیگر زندگیات به هم میخورد و آیندهای نداری. اینها از تو مثل دستمال کاغذی استفاده میکنند و بعد دور میاندازند. خدا ما را راهنمایی کرد که اینطور بگو که من هم به سرگرد زمانی گفتم: میپذیریم ولی یک شرطی دارم. گفت: چه شرطی؟ گفتم: من دور شما را خط قرمز میکشم، شما هم دور من را. تا گفتم دور شما را خط قرمز میکشم با لگد، کتک و سیلی من را بیرون انداختند. با عصبانیت گفت: مرتیکه من را مسخره میکند، این را بیندازید زندان و یک ماه کسی با او حرف نزند. از آن روز من یک ماه در زندان بودم و کسی جرات نمیکرد با من حرف بزند. *تلخترین خاطره از زندان طاغوت تلخترین خاطرات آن دوران برای کسانی که زندانی میشدند زمان آزادی بود. چرا که از ترس ساواک مدتها کسی جرات نمی کرد با آن فرد رابطه داشته باشد و همین موجب عذاب زندانی تازه آزاد شده میشد. بیچاره میماند کجا زندگی کند و یک آب خوشی از گلویش برود پایین. همه میگفتند: دیوار موش دارد، موش هم گوش دارد، خیلی خفقان بود و فشار بسیار شدید بود و شرایط شب روی ایران بود، یعنی تاریک بود. گاهی همسر، مخالف شوهرش بود. دختر مخالف پدرش بود. فشار روحی طاقتفرسایی است که نفر از زندان آمده بیرون، هم مشکل خانه دارد و هم مشکل کار. می ماند کجا برود یک لقمه نان دربیاورد و سرش را بگذارد زمین. این در اکثر بچهها بود. اقلیتهایی هم بودند که وضعشان خوب بود و دستشان به دهانشان میرسید و کمتر محتاج بودند. آنهایی که محیطهای کارگری بودند و مشکلات مالی داشتند تحت فشار بودند. گفتن این خاطرات برای این است که همه بدانند انقلاب ما مثل علف سبز نشد. رنجها و گرفتاریها و جداییها و سختیهای بسیار زیادی بر ما گذشته و بر دورانی از زمان مشروطه تا حالا. نه ما فقط. این زحمات را یک رهبر روشنفکر، یک رهبر عالم و اعلم و مجتهد به نام حضرت روحالله موسویخمینی کشید که بیدار شد و ملت را بیدار کرد. این اگر ادامه نداشته باشد و همکاری نشود با ولایت فقیه و مقام معظم رهبری، همان طاغوتها دوباره برمیگردند. ما بیشتر غروبها، این احساس دلتنگی را داشتیم که حالا ما از این جا بیاییم بیرون، کجا برویم در این شهر غریب که همه جا مامور است؟ یعنی اینقدر ما در ایران خودمان احساس غریبی میکردیم که واقعاً همدردی که میدیدم ذوق میکردیم ولی چیزی نبود که کمک هم بتوانیم بکنیم. چون شرایط طوری بود واقعاً مردم را دور نگه داشته بودند از آگاهیها و مسائل انسانی. هر کس هم انسانیت میکرد شدید با او برخورد میکردند. رژیم خیلی فاسد بود. *بازدید صلیب سرخ جهانی از زندانها سال 56 زمان روی کار آمدن کارتر وقتی دولت آمریکا احساس کرد در جهان و به خصوص ایران جایگاهش را دارد از دست میدهد تصمیم گرفت از فشار روی انقلابیون کمتر کند. شاه هم پایه های حکومتش سست تر شده بود. آنها ابتدا آمدند یک تشکیلاتی درست کردند و کسانی را از صلیب سرخ جهانی آوردند برای بازدید از زندانها. ماموران ساواک هم کمتر شکنجه میکردند و یا مخفیانه شکنجه انجام میشد و خیلی ها را هم در خیابانها میکشتند تا نیازی به بردن داخل کمیته نباشد. یکی از مطالبات اصلی مردم، مساله اسلام و آزادی زندانیان سیاسی بود. که این امر تحقق پیدا کرد و بعد رژیم مجبور شد خیلیها را آزاد کند. *روزی که آزاد شدم روز آزادی ام یکی از روزهای پاییز بود. صدایم زدند، یک برادری داشتیم به نام شهید صفاری که چهار سال و چهار ماه با من بود، از بچههای ارتش بود و برادرش فرمانده نیروی دریایی سپاه بود و الان رئیس دانشگاه امام حسین سپاه هم هست. با ایشان آزاد شدم. معمولاً بین تهران و کرج زندانیان آزاد شده را پیاده میکردند، جاهای پرتی که ما به راحتی نتوانیم برگردیم و روز آخر هم زهرمان شود. پول هم نداشتیم، این بنده خدا، شهید صفاری من را برد خانهشان، 20 متری جوادیه، یک شب آنجا خوابیدم و بعد رفتم منزل خودمان. *زندان زیر هشت کجا بود وقتی از اتاق میخواستی به ورودی یا خروجی بند بروی، یک حالتی داشت که شبیه هشت بود. این زیر هشت، یک اتاقهایی داشتند برای بازجویی، در زندان قصر هم که ما بودیم تا لحظه آخر هم احساس آرامش نداشتیم. هر آن یک اطلاعاتی لو میرفت داستان شروع میشد. *آزادیای که از اسارت تلختر بود گاهی به مناسبت مثلاً تولد فرح، تولد ولیعهد، تولد شاه ماموران ساواک در زندان جشن میگرفتند. به همین مناسبت عدهای را که مثلا سه، چهار روز مانده به آزادی عفو میکردند و تا نسبت به دیگران بدبینی ایجاد شود که این عفو شده و ذهنیتهای بسیار بدی برای مبارزین به وجود آید که مثلا فلانی همکاری کرده و این مزدش است. مثلاً حاج آقا انباری سیزده چهارده سال زندان بود ولی آزادش کردند. یعنی طوری ماجرا را درست کردند که مثلا بگویند بالاخره شیخ هم خودش را نتوانست نگه دارد در حالی که اغلب بچهها میدانستند ماجرا از چه قرار است و این کلک شان است.

















