01 شهريور 1405 / ۰۹ ربيع الأول ۱۴۴۸
شناسه خبر : 47123
شنبه 12 تير 1395 , 10:22
شنبه 12 تير 1395 , 10:22


نبرد معنا؛ تیغِ روایت در پیکارِ بقا
آزاده محمودیان
صلح شرافتمندانه ، فریب آمریکایی!
مجتبی شاکری
اگر دنبال پایان جنگ نباشند چه؟!
غلامرضا صادقیان
«وفاق» و خط قرمز آن!
حسین شریعتمداری
وقتی عبادت سردمدار عزت ملی شد
سید محمدرضا میرشمسی
از شعبان بیمخ و فواحش تا تروریستها و زامبیها
دفتر پژوهشهای مؤسسه کیهان
تنگه هرمز اهرمی راهبردی برای تأمین منافع ایران
امانالله دهقان فرد
بار سنگین فراق یاران
علیرضا ضابطی سیستان
پیامهای نهفته در احکام فرماندهان نظامی
داود منظور
ما به هم بدهکاریم؛ بدهکار مهربانی
داود گودرزی
انتصابات جدید؛ آرایش تازه برای روزهای حساس
علیرضا ضابطی سیستان

ننگ بر دنیای شما که شهادت را خوار میشمارید!
غلامرضا صادقیان
اشک ماتم بر پیکر پدر
فاطیما محمد مرادی
فدای غیرت عباسی عراقیها
احمد بابایی

روایت عشق از قاب مهران؛ جادهای که به کربلا میرسد
حمیدرضا محمد مرادی
عکس حجلهای فرمانده
حمید داودآبادی، نویسنده و رزمنده دفاع مقدس در فضای مجازی نوشت:
دم غروب بود. عصر روز دوشنبه 9 تیر 1365
چند روزی بود که ارتش عراق شهر مهران را اشغال کرده بود. حضرت امام خمینی (ره) فرموده بودند: "مهران باید آزاد شود."
قرار شد آن شب، گردان شهادت به فرماندهی "علی اصغر صفرخانی" خط شکن باشد. قرار بود نیروهای گردان، اولین نفراتی باشند که در تاریکی شب، وارد دشت روبه رو شوند، به تیربارهای دشمن حمله کنند، خط را بشکنند تا نیروهای دیگر گردان ها بروند برای آزادسازی مهران؛ که رفتند و مهران را دو سه روز بعد آزاد کردند.
دم غروب بود.
فرمانده گردان، آمده بود تا برای آخرین بار، از بالای خاکریز، وضعیت خط مقدم دشمن را زیرنظر بگیرد.
وقتی از خاکریز پایین آمد، دوربین عکاسی را از کوله پشتی درآوردم. از او خواستم با آن چهره خاکی، بایستد تا عکسی تکی از او بگیرم. ایستاد، عکس گرفتم، که شد این.
با خنده گفتم: برادر صفرخانی، ان شاءالله این عکس رو می زنم روی حجله تون.
خندید و گفت: عمرا اگه بتونی.
و خندیدم و گفتم: حالا می بینیم.
فردا صبح، سه شنبه دهم تیر ماه 1365، وقتی علی اصغر صفرخانی فرمانده گردان شهادت به شهادت رسید، همین عکس را در قطع بزرگ چاپ کردم و بر حجله اش نشاندم.
پدر شهید می گوید: علی اصغر که شهید شد آقای خامنه ای با پسرشان آمدند منزل ما. پسر بزرگ ایشان آقا مصطفی، همرزم علی اصغر بود و زمان شهادت پسرم، آقا مصطفی هم آنجا حضور داشته. ایشان از لحظه شهادت علی اصغر تعریف می کرد که: ما داشتیم از خط بر می گشتیم، گفتم: علی اصغر بیا برویم داخل سنگر. گفت: شما برو من الان می آیم. من چند قدم که رفتم انفجاری شد و گفتند صفرخانی تیر خورده. رفتم جلو دیدم غرق در خون افتاده و قرآنش هم کنارش افتاده بود.
آقا مصطفی به من گفت: راضی باشید من این قرآن را به یادگار بر می دارم.
دم غروب بود. عصر روز دوشنبه 9 تیر 1365
چند روزی بود که ارتش عراق شهر مهران را اشغال کرده بود. حضرت امام خمینی (ره) فرموده بودند: "مهران باید آزاد شود."

دم غروب بود.
فرمانده گردان، آمده بود تا برای آخرین بار، از بالای خاکریز، وضعیت خط مقدم دشمن را زیرنظر بگیرد.
وقتی از خاکریز پایین آمد، دوربین عکاسی را از کوله پشتی درآوردم. از او خواستم با آن چهره خاکی، بایستد تا عکسی تکی از او بگیرم. ایستاد، عکس گرفتم، که شد این.
با خنده گفتم: برادر صفرخانی، ان شاءالله این عکس رو می زنم روی حجله تون.
خندید و گفت: عمرا اگه بتونی.
و خندیدم و گفتم: حالا می بینیم.
فردا صبح، سه شنبه دهم تیر ماه 1365، وقتی علی اصغر صفرخانی فرمانده گردان شهادت به شهادت رسید، همین عکس را در قطع بزرگ چاپ کردم و بر حجله اش نشاندم.
پدر شهید می گوید: علی اصغر که شهید شد آقای خامنه ای با پسرشان آمدند منزل ما. پسر بزرگ ایشان آقا مصطفی، همرزم علی اصغر بود و زمان شهادت پسرم، آقا مصطفی هم آنجا حضور داشته. ایشان از لحظه شهادت علی اصغر تعریف می کرد که: ما داشتیم از خط بر می گشتیم، گفتم: علی اصغر بیا برویم داخل سنگر. گفت: شما برو من الان می آیم. من چند قدم که رفتم انفجاری شد و گفتند صفرخانی تیر خورده. رفتم جلو دیدم غرق در خون افتاده و قرآنش هم کنارش افتاده بود.
آقا مصطفی به من گفت: راضی باشید من این قرآن را به یادگار بر می دارم.
منبع: مشرق


یادی از جانباز نخاعی شهید مهران ذوالفقاری
مرتضی قنبری وفا
دندان اسرا را با قاشق و انبردست میکشیدم
محمدباقر علیئی
یاد اهلبیت، ما را در سختترین لحظات اسارت زنده نگه میداشت
عبدالمحمد شیخابولی
پارسال همراه بابا، امسال به یادش
فاطمه ملکی
خاطرهای از زیارت عتبات توسط آزادگان
علیاکبر امیراحمدی















