شنبه 24 خرداد 1399 , 09:54




دو فرزند اسیر که هنوز اسیر ند!
غلامی - از استان گلستان آزادشهر. من فرزند جانباز و آزاده هستم. من و داداشم کوچک بودیم. بابای ما اسیر شد. مادر ما در این ۳ سال با بدبختی خرجی خانه میداد تا این که یک شوهر سالم رفته بود با یک شوهر نصفه نیمه تحویل دادن.
اولاش یه کم رسیدگی کردن. دیگه از یاد رفتیم تا۱۰سال که به بابام یک کار دادن اون هم سرایداری مدرسه با یک عصا کلاس ها را جارو کنه با۴تا بچه ۲تابچه اول باهزار بدبختی ازدواج کردن. حالا ۳۵ و ۳۸ سال دارن و یکی با یک بچه دیگری با۲ تا بچه زندگیمان با کارگری گذشته.
به هر بنیادی میریم برای کمک های اولیه یا کار، میگن انقدر خانواده جانباز و آزاده تو صف داریم حالا حالا نوبت شما نمیشه با کمی خواهش میگن ماه دیگه سربزنید. مثل توپ پاس کاری میکنن. ۱۰ساله پاس کاری میکنن. منو داداشم هر دوتامان مستاجر هم هستیم. این کار بنیاد چیه؟ نشستن چه کار کنن؟ با بدبختی داریم زندگی می کنیم. به زور اجاره و خرجی خانه مانو درمیاریم.
توروبه خداکاری برایمان کنید اگر پدرمان سالم بود زندگی مااینجوری نبود.
باتشکر


















روزی پارچه بسیار زیبا و گرانقیمت برای دوخت لیاس آوردند و طبق معمول خیاط طماع قصد داشت لباس را تنگ بدوزد که شاگردش نیزه آتشین را با کلمه اوستا علم یاد آور شد و گفت اوستا علم و این قضیه چند بار تکرار شد تا اینکه خیاط در جواب اوستا علم فریاد زد درد و ورم از این نبود سر علم و همچنان به دزدی از پارچه ها ادامه داد.
خلاصه اگر زندگی بر مردم تنگ شده نتیجه فراموش کردن نیزه آتشین و هیبت قیامت است لذا باید خیاط را در کوزه انداخت تا کشایش و آسایش همچون امنیت بی نظیر و آبروی ملی و جهانی بسیار گرانقیمت و بسیار با زحمت که توسط جان بخشی و کرامات ایثارگران و انسانهای وارسته و بی نیاز از دزدی پارچه و هیبت نیزه آتشین در طول بیش از 40 سال برای زندگی مردم ایجاد کردند بحول و قوه الهی تا انقلاب حضرت حجت (عج) تداوم یابد.