چهارشنبه 17 دي 1404 , 12:15




به یاد جانباز سرافراز، غلامرضا حامد ایرانپور
کوچ لبخند و غم قناریها!
او با سینهای لبریز هزاران خطر و خاطره، از بین ما کوچید؛ درحالیکه دلش در ۸۰ سالگی کنار کارون و کرخۀ دیروز، کنار نخلهای سرشکستۀ هویزه، نفس تازه میکرد....
فاش نیوز - انگار دیروز بود که سیرنوش زلال چشمۀ کلامش شدم و آن جانباز صبور ایل آفتاب برایم مهر و ایثار را هجی میکرد. انگار دیروز بود که نوشتم: «جانباز ارتشی با 80 ماه جبهه مستأجر است». حالا "غلامرضا حامد ایرانپور"، آن عزیز جانباز و آن پیرپارسای لبخند بر لب، از بین ما غریبانه کوچید و رفت ولی هنوز رفتنش را باور ندارم. هنوز لبخند همواره بر لبش، گونههای گندمگونش، زلال چشمانش، در مقابل چشمان من است و صدای گرم و گیرایش، در گوشم میپیچد. آوایی که گویی ترنم بهار وباران بود که مرا به روزهای دور و پرنور میبرد. به سنگرهای خاکی دیروز، به روزهای پرتیر و ترکش دیروز، به روزهای پرخون و باروت، به شبهای شگفت و پرشور و شکوه عملیات، میبرد.
او در حالی به یاران شهیدش پیوست که در این سالیان، سخت دلتنگ آنان بود. با نام و نامههایشان، با عکس و خاطراتشان، با آن تصاویر صمیمی درون آلبومش، همان همسنگران دیروز و آن خوبان خدایی، حرف میزد و گاه برای آن یاران سفرکردهاش غریبانه میگریست. او رفت با دلی که برای وطن میتپید؛ با دستهایی که هنوز دوست داشت در برابر بیگانه سلاح به دست گیرد. با گامهایی که هنوز به عشق دین و دیارش استوار بود و با چشمانی که خیره در دوردستها بود تا بیگانه پای بر دل و دیدۀ وطنش نگذارد.
اینک، در آستانۀ چهلم آن اسطورۀ ایثار، چهقدر دلم برای آن عزیز که در لبیک به ندای "ارجعی الی ربک" عرشنشین گردید، تنگ شده است؛ درست مثل گلهایی که هر روز در خانۀ اجارهایاش آب میداد، دل پراندوهم مثل قناریهای خانهاش که هر روز آب و دانۀشان میداد غمگین و غریبم. مثل پنجرههای بستۀ خانهاش، دلگرفتهام. مثل آن مهر و سجادهاش، حسرتبردلام.
روزی که آن مهاجر فیسبیلالله از میان ما رفت؛ چشمهای کوچه خیس و بارانی بود. درست مثل چشم نوههایش که پدربزرگ، بزرگشان کرده بود. او با سینهای لبریز هزاران خطر و خاطره، از بین ما کوچید؛ درحالیکه دلش در 80 سالگی کنار کارون و کرخۀ دیروز، کنار نخلهای سرشکستۀ هویزه، نفس تازه میکرد. او از خرمشهر، از شلمچه، از دهلران و مهران، از سوسنگرد، از گُردان و گردنههای پرخاطرۀ کردستان، از زلالی چشمههای سردشت و کامیاران، از شکوه و قامت افراشتگی هورامان، قصهها در دل داشت و با چه حلاوتی آنها را بر لب میآورد.
شادروان غلامرضا حامد ایرانپور، فرزند صادق این سرزمین، روح بیقرار این دیار، در حالی از خاکستان غریب کوچید که مستأجر بود. او با مناعت طبع، زندگی کرد و بهرغم مرارتهای زیادی که از درد جانبازی و ترکشهای بهیادگارمانده در کبدش کشید، ولی هیچگاه لب به شِکوه نگشود. جانباز غریب شهر بود. با ستارگان آسمان همراز و هم زبان بود. برای گلهای باغچه قصه میگفت. بر سر پونهها و سبزهها دست میکشید. او با روح لطیفش، با هر چه رود، هر چه چشمه نسبت داشت. حالا او برایمان یک راه و یک رایت است. راهی که به سمت روشنایی است و رایت در اهتزاز و جنبشی که جان و جهانمان میبخشد. یادش را در این روزها و روزگاری که ایثار سرخ شهیدان، مجاهدتهای جانبازان، صبر و عزت آزادگان، بیباکی رزمندگان دیروز در میان غبار زمانه گم شده است، عزیز میداریم و بر روان آن کوه غیرت درود میفرستیم.
|| دکتر اسماعیل حسینپور

















