شنبه 14 آذر 1394 , 10:07




مثنوی «غوغای عاشقی»
به مناسبت برگزاری باشکوه اربعین حسینی مثنوی «غوغای عاشقی» تقدیم به زائران کربلای معلا و دلسوختگان امام عاشقان ، حسین علیهالسلام
بـِسـم ِ ربـــــِّـ الشــُّـهـداءِ و الصِّـدیقیــن
به مناسبت برگزاری باشکوه اربعین حسینی مثنوی «غوغای عاشقی» تقدیم به زائران کربلای معلا و دلسوختگان امام عاشقان ، حسین علیهالسلام
مثنوی «غوغای عاشقی»
به نیزهها روان سَری، حدیثِ آه میکند
و رویِ خود به آینه، خدا نگاه میکند
به نیزه گشته رویِ هو، به فرقِ پاره مُنجَلی
نشسته بر لبانِ او، غریوِ سرخِ یا علی
به خون کشیده نقشِ حق، به نیزهها مُصَوَّری
رُخ از خدا چنین جَلی، ندیده کَس عیانتَری
به نیزهها سَری جُدا، مُقدَّسی چُنان خُدا
اَذانِ عاشقی دهد، امامِ قومِ لالهها
خدا و چشمِ مستِ او، به نیزه گرمِ گفتگو
و نُهفلک به سجده دَر، بَرابرِ شُکوهِ او
کشیده خون به سُرمه در، خُمارِ چشمِ نازِ او
حدیثِ عاشقی کند، به نِی، سَرِ فَرازِ او
رَها به دشتِ کربلا، به رنگ لالهها تَنی
و نَعره میزند فَلَق که ظُلمِ شب نَماندنی
و تا خدا زِ خیمهها غَریوِ آه میرود
و عشق باشکوه و عِزّ، به قَتلِگاه میرود
و با خدا به گفتگو، به نیزهها نگاهِ او
و قبله سجده میبرد، بهسویِ بارگاهِ او
اذانِ عاشقی کُند، سَرِ بُریدهای به نِی
و بوسه میزند خدا، به پارههایِ جسمِ وِی
کُند به نیزه غرقه خون، نماز امامِ عاشقی
خدا قیام میکند، به احترامِ عاشقی
و دَمگرفته نوحه را، سُروشِ مُحرِمِ حِراء
که نو کند به کربلا، حدیثِ یاس و کوچه را
به باغ سُرخِ لالهها، خزان کِشیده لشگری
و مانده جا به ظلم او، ز لاله دشتِ پرپری
میانِ خاک و خون و خَس، فِتاده نعشِ لالهها
ز چشمِ یاسِ قد کمان، فروچکیده ژالهها
امیرِ شهرِ عاشقی، به نیزه میرود سَرَش
به دشتِ سرخِ کربلا، فتاده پاره پیکرش
تَرَک نشانده بر لَبَش، نشانِ داغِ العَطَش
مگر کُند که خنجری، رَها ز رنج و محنتش
مسیحِ آلِ فاطمه، ز پا فتاده بیرَمَق
کِشَد به دوشِ عاشقی، بُریده سر، صلیبِ حق
به مکتبِ شهادت او، چُنان خدا مقدَّسی
تمامِ بارِ عاشقی، کِشَد به دوشِ بیکَسی
و خونِ سرخِ حق روان، زِ پیکرِ خدایِگان
و لختوعور و بی کفن، تنِ امامِ عاشقان
و نعره میزند جَرَس، سحر فِتاده بی نَفَس
بُریده سَر، سپیده را، امیرِ لشکرِ هوس
به خونبهای مُلک ِری، بُریده سَر، هَوَس زِ وِی
شهی که خورده از لبش، خدا شرابِ ناب و مِی
بریده سر، سَحَر به نِی، رود به راهِ عاشقی
چو شب بریده از تنش، سر از گناهِ عاشقی
بَرَد ز راه آسمان، به شهرِ لاله کاروان
سری به نیزهها روان، به رنگِ زُلفِ اَرغَوان
و قد کمان زِ عاشقان، ز درد و رنجِ بیاَمان
ز سینه میکشد زبان، شرارِ آه و سوزِ جان
به سوگِ سرخِ لالهها، به خون نشسته آسمان
و خونِدل زِ دیدۀ همیشه خیسِ او روان
روان به نیزه کعبهای که قبلۀِ شقایق او
مسیحِ آلِ فاطمه، امامِ قومِ عاشق او
بُریده از قفا سَری، تنش چو لاله پَرپَری
نموده پا به کربلا به خود مِنا و مَشعَری
سه تیر ظلم و جهل و کین، نشسته بر گلویِ حق
سَرِ بُریدۀِ سحر، روان به نیزه در شفق
و تن از او به نیزهها چو شب دریده پُر هوس
به جسم لختوعور او کفن کند سپیده پس
و چلّهای گذشته از عروجِ سُرخِ لالهها
و تا همیشه تا ابد، غریوِ اشک و نالهها
به سینۀِ شقایقی، نشسته داغِ عاشقی
بریده تیغِ شب ز کین، گلویِ صبحِ صادقی
پگاه ضجه میکشد، سحر به سینه میزند
و شب سَرِ سپیده را به تیغِ کینه میزند
سپیده میدهد اذان، سحر به نیزهای روان
ستاره میکند وضو به اشکِ چشمِ ارغوان
و چلّهای گذشته از به خون نشستن سحر
دوباره سوی کربلا، روان قبیلۀِ قَمَر
و اربعینِ عاشقی که داغ ، تازه میکند
و سینه را شرارِ غم پُر از گدازه میکند
مَلک به سینه میزند، به اربعینِ عشقِ او
گرفته دَم خدا زِ غم، به نوحۀِ دمشقِ او
عَلَم به دوشِ آسمان، دوباره بیرقِ فَلَق
به پا دوباره محشری، به اربعینِ مرگِ حق
سپیده کرده بَر سیَه، ز مرگِ سُرخِ شمس و مَه
به شورِ اربعینِ او، فتاده عالمی به رَه
به اربعینِ داغِ او نشسته در عَزا مَلَک
به زَخمِ قلبِ عاشقان، زند فراقِ او نمک
غزلسُرایِ دفترِ، نگاهِ شمس و رویِ مَه
فکنده کاروانِ دل بهسوی شهرِ غم به رَه
و شورِ اربعینِ او، به سینه ساربانِ عشق
که میبَرَد به کربلا، همیشه کاروان عشق
و کربلا حریمِ حق و بارگاهِ عشقِ او
و کاروانِ اربعین، روان به راهِ عشق او
و مُنتَقِم به کربلا به انتظارِ آمدن
که گیرد انتقامِ آن بریده راس بی کفن
و یوسفی که میرسد سحرگهی ز مصرِ جان
و غرقه نور و روشنی کند تمامیِ جهان
عطش نموده این جهان به جُرعههایِ نورِ او
طَمَع، سپیده را قَبَس، شرارهای زِ طورِ او
قسم به گریۀِ شفق، به موسِمِ عبورِ او
که میرسد به آخَر این، همیشه راهِ دورِ او
به سینههای پُرتپش، به عشق و شوق و شورِ او
قرارِ ما به کربلا، سَحَرگهِ ظُهورِ او
به امید ظهور حضرت یار...
دوازدهم آذرماه 1394 – منصور نظری

















