شنبه 16 مرداد 1400 , 16:03




پیغامی برای مهتاب
پلکهایش را روی هم فشرد. قطرهاشکی از لای مژگانش فروریخت. سیاهی چشمهایش مثل دو تیله درخشان نمایان شد. خندههایش بلند و بلندتر، در خاطراتش طنین انداخت. بین دو درخت توت، تاب میخورد. موهای سیاهش، در باد مواج بود و حوض پر ماهی. ایوان و حتی ماه را زیر پا میگذاشت. پاهایش کوچک بود و ماه بزرگ و شاخسار توت همانند سقفی روی سرش؛ اطلسیها و بنفشهها چون فرشی رنگین زیر پایش و...
سر چرخاند؛ از لای موهای موّاجش، چهرة پدر را دید که میخندید و او را تاب میداد. حالا همان چهره، در قاب عکسی که به سینة دیوار چسبیده بود، میخندید. بغضش را فرو داد و در را باز کرد. وارد اتاق که شد، از همان دم در، خاله طوبی روسری بزرگی با گلهای درشت قرمز، بر سرش انداخت. گلهای توری سرخ، جلوی نگاهش را گرفت. از پس آن مادرش را دید که به زن همسایه در پاک کردن سبزی کمک میکرد. مادر تا او را دید، چشمهایش را به سبزیها دوخت مبادا که نگاهشان باهم تلاقی کند. دخترک، بیصدا بیرون رفت. بوی اسپند با بوی پلوی آتشی مخلوط شده بود. سرتاسر حیاط را ریسههای رنگین وصل کرده بودند. حتی لابهلای شاخههای درخت توت را هم ریسه کشیده بودند. کنار حوض نشست. آب حوض را تازه عوض کرده بودند و چند ماهی سرخ در آن دور میزدند. تصویر خودش را توی آب دید. موهای سیاهش، از زیر روسری، روی پیشانیاش ریخته بود. انگشت کوچکش را میان آب فروبرد؛ یک ماهی سرخ به انگشتش تُک زد و دوردستش چرخید. قطرهاشکی در حوض چکید و بغضش ترکید. آرام گفت: «دیدی برنگشت؟ دیدی همه دروغ گفتن؟ آخه چه سفری بود که این قدرطول کشید؟»
دختر همسایه با پیراهن چیندار سفید آمد کنارش. با هیجان گفت: «مهتاب! مهتاب... بالاخره بابای من زودتر اومد؛ به نظرت بابام من رو میشناسه؟»
آن وقت چینهای دامنش را با دو دست گرفت.
- به نظرت این پیرهن بهتره یا قرمزه؟ راستی بیا عکس بابام رو نشونت بدم.
و با گفتن این حرف، عکسی در برابر صورتش گرفت.
- این منم، اینم بابامه... میبینی چقد کوچیک بودم...
مهتاب موهای سیاهش را روی چشمهایش ریخت تا خیسی آن دیده نشود. بیاعتنا به دختر همسایه از کنار حوض برخاست. به طرفِ اتاقِ بالای ایوان رفت. رو به آیینة قدی نشست. به چشمهای خودش خیره ماند و با هقهق گفت: «مَ... مَگه قرار نبود زودتر بیای؟ مَ... مَگه به مامان قول نداده بودی که برمیگردی؟ چَن... چَند بار عکست رو گذاشتم زیر سرم؟ تو که... تو که همه اینها رو میدونی؟ یادته... همیشه میگفتی وقتی برگردی... واسم گردنبند مییاری؟ یادته... همیشه میگفتی موهای سیاهم رو... دوس داری؟...»
شانه های کوچکش میلرزید. از زور گریه، صدایش بریده بریده شد و کلماتش نامفهوم. چشمش به قیچی روی کمد افتاد. ناشیانه قیچی را به دست گرفت. خواست دستهای از موها را بچیند که نگاهش روی عکس پدر چرخید. قیچی را رها کرد و بلندتر از قبلاشک ریخت. احساس کرد کسی شانهاش را گرفته و خروار موهای سیاهش را نوازش میکند. بوی پدر به مشامش خورد؛ اما... اما... سر که چرخاند، هیچ کس را ندید!؟
با صدای خاله طوبی که از پلهها بالا میآمد، به خود لرزید.
- مهتاب! مهتاب! کجایی دختر؟
با پشت دستاشکهایش را پاک کرد و فوری کنار پنجره ایستاد. سلام و صلوات زنها بلند شد. همه جلوی در حیاط جمع شده بودند. صورت زن همسایه از خوشحالی گل انداخته بود و بیصداگریه میکرد. مردی بلند قد که لباس اسرا به تن داشت، دخترش را در آغوش کشید. دخترک از میان دود غلیظ اسپند به مهتاب که پشت پنجره ایستاده بود، نگاه کرد.
خاله طوبی در را باز کرد. قربان صدقهاش رفت. روسری قرمز گل توری را روی سرش انداخت و خروار موهایش را زیر آن مرتب کرد. آن وقت دستش را گرفت؛ او را کنار حوض حیاط برد تا گونههای خیس از اشکش را بشوید... مهتاب با ناراحتی به طرف در حیاط دوید. از لای چادرهای رنگی راهی به بیرون یافت. مرد بلند قد، دخترش را بغل گرفته بود و موهایش را نوازش میکرد. مرد دخترش را زمین گذاشت و به طرف خانة آنها آمد. مهتاب، به چادر سیاه مادرش چسبید و جمعیت را از نظر گذراند. چادرهای رنگی در برابر نگاه خیساش مبهم و دور به نظر میآمدند. مرد، از همسایهها سراغ او را گرفت و با اشارة زنها مهتاب را شناخت. مرد جلوتر آمد. دست در جیب فروبرد؛ گردنبندی از دانههای خرما بیرون آورد و بر گردنش انداخت.
مهتاب، مات و مبهوت به گردنبند نگاه کرد! مرد با تبسم گفت: «بابا برات فرستاده؛ گفت که زود برمیگرده... خیلی زود...»
قلب مهتاب لرزید. سربالا آورد. به چشمهای اشکآلود مادر نگاه کرد و گردنبند را در دست فشرد.

















