شناسه خبر : 84572
شنبه 16 مرداد 1400 , 16:03
اشتراک گذاری در :

پیغامی برای مهتاب

پلک‌هایش را روی هم فشرد. قطره‌اشکی از لای مژگانش فروریخت. سیاهی چشم‌هایش مثل دو تیله درخشان نمایان شد. خنده‏هایش بلند و بلندتر، در خاطراتش طنین انداخت‏. بین دو درخت توت، تاب می‏خورد. موهای سیاهش، در باد مواج بود و حوض پر ماهی. ایوان و حتی ماه را زیر پا می‌گذاشت. پاهایش کوچک بود و ماه بزرگ‏ و شاخسار توت همانند سقفی روی سرش؛ اطلسی‏ها و بنفشه‏ها چون فرشی رنگین زیر پایش و...

سر چرخاند؛ از لا‏ی موهای موّاجش، چهرة پدر را دید که می‏خندید و او را تاب می‏داد. حالا همان چهره، در قاب عکسی که به سینة دیوار چسبیده بود، می‏خندید. بغضش را فرو داد و در را باز کرد. وارد اتاق که شد، از همان دم در، خاله‏ طوبی روسری بزرگی با گل‏های درشت قرمز، بر سرش انداخت. گل‏های توری سرخ، جلوی نگاهش را گرفت. از پس آن مادرش را دید که به زن همسایه در پاک کردن سبزی کمک می‏کرد. مادر تا او را دید، چشم‌هایش را به سبزی‌ها دوخت مبادا که نگاهشان باهم تلاقی کند. دخترک، بی‏صدا بیرون رفت. بوی اسپند با بوی پلوی آتشی مخلوط شده بود. سرتاسر حیاط را ریسه‌های رنگین وصل کرده بودند. حتی لا‏به‏لای شاخه‏های درخت توت را هم ریسه کشیده بودند. کنار حوض نشست. آب حوض را تازه عوض کرده بودند و چند ماهی سرخ در آن دور می‏زدند. تصویر خودش را توی آب دید. موهای سیاهش، از زیر روسری، روی پیشانی‌اش ریخته بود. انگشت کوچکش را میان آب فروبرد؛ یک ماهی سرخ به انگشتش تُک زد و دوردستش چرخید. قطره‌اشکی در حوض چکید و بغضش ترکید. آرام گفت: «دیدی برنگشت؟ دیدی همه دروغ گفتن؟ آخه چه سفری بود که این قدرطول کشید؟»

دختر همسایه با پیراهن چین‏دار سفید آمد کنارش. با هیجان گفت: «مهتاب! مهتاب... بالاخره بابای من زودتر اومد؛ به نظرت بابام من رو می‏شناسه؟»
آن وقت چین‌های دامنش را با دو دست گرفت.
- به نظرت این پیرهن بهتره یا قرمزه؟ راستی بیا عکس بابام رو نشونت بدم.
و با گفتن این حرف، عکسی در برابر صورتش گرفت.
- این منم، اینم بابامه... می‏بینی چقد کوچیک بودم...

مهتاب موهای سیاهش را روی چشم‌هایش ریخت تا خیسی آن دیده نشود. بی‌اعتنا به دختر همسایه از کنار حوض برخاست. به طرفِ اتاقِ بالای ایوان رفت. رو به آیینة قدی نشست. به چشم‌های خودش خیره ماند و با هق‌هق گفت: «مَ... مَگه قرار نبود زودتر بیای؟ مَ... مَگه به مامان قول نداده بودی که برمی‏گردی؟ چَن... چَند بار عکست رو گذاشتم زیر سرم؟ تو که... تو که همه این‏ها رو می‏دونی؟ یادته... همیشه می‏گفتی وقتی برگردی... واسم گردنبند می‏یاری؟ یادته... همیشه می‏گفتی موهای سیاهم رو... دوس داری؟...»

شانه‏ های کوچکش می‏لرزید. از زور گریه، صدایش بریده بریده شد و کلماتش نامفهوم. چشمش به قیچی روی کمد افتاد. ناشیانه قیچی را به دست گرفت. خواست دسته‌ای از موها را بچیند که نگاهش روی عکس پدر چرخید. قیچی را رها کرد و بلندتر از قبل‌اشک ریخت. احساس کرد کسی شانه‏اش را گرفته و خروار موهای سیاهش را نوازش می‏کند. بوی پدر به مشامش خورد؛ اما... اما... سر که چرخاند، هیچ کس را ندید!؟
با صدای خاله‏ طوبی که از پله‏ها بالا می‏آمد، به خود لرزید.
- مهتاب! مهتاب! کجایی دختر؟
با پشت دست‌اشک‌هایش را پاک کرد و فوری کنار پنجره ایستاد. سلام و صلوات زن‏ها بلند شد. همه جلوی در حیاط جمع شده بودند. صورت زن همسایه از خوشحالی گل انداخته بود و بی‌صدا‌گریه می‌کرد. مردی بلند قد که لباس اسرا به تن داشت، دخترش را در آغوش کشید. دخترک از میان دود غلیظ اسپند به مهتاب که پشت پنجره ایستاده بود، نگاه کرد.

خاله‏ طوبی در را باز کرد. قربان صدقه‌اش رفت. روسری قرمز گل توری را روی سرش انداخت و خروار موهایش را زیر آن مرتب کرد. آن وقت دستش را گرفت؛ او را کنار حوض حیاط برد تا گونه‌های خیس از‌ اشکش را بشوید... مهتاب با ناراحتی به طرف در حیاط دوید. از لای چادرهای رنگی راهی به بیرون یافت. مرد بلند قد، دخترش را بغل گرفته بود و موهایش را نوازش می‏کرد. مرد دخترش را زمین گذاشت و به طرف خانة آن‏ها آمد. مهتاب، به چادر سیاه مادرش چسبید و جمعیت را از نظر گذراند. چادرهای رنگی در برابر نگاه خیس‌اش مبهم و دور به نظر می‌آمدند. مرد، از همسایه‌ها سراغ او را گرفت و با ‌اشارة زن‌ها مهتاب را شناخت. مرد جلوتر آمد. دست در جیب فروبرد؛ گردنبندی از دانه‏های خرما بیرون آورد و بر گردنش انداخت.
مهتاب، مات و مبهوت به گردنبند نگاه کرد! مرد با تبسم گفت: «بابا برات فرستاده؛ گفت که زود بر‏می‏گرده... خیلی زود...»

قلب مهتاب لرزید. سربالا آورد. به چشم‌های‌ اشک‏آلود مادر نگاه کرد و گردنبند را در دست فشرد.

اینستاگرام
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
عکس روز
آخرین اخبار
تبلیغ کانال فاش در ایتابنر بیمه دیفتح‌الفتوحصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمشاوره و مشاوره تغذیه ویژه ایثارگرانسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیانتشارات حدیث قلماساسنامه انجمن جانبازان نخاعیlogo-samandehi