20 خرداد 1405 / ۲۴ ذو الحجة ۱۴۴۷
شناسه خبر : 92779
دوشنبه 07 شهريور 1401 , 11:21
دوشنبه 07 شهريور 1401 , 11:21


شکستی که اسرائیل برای خود ساخت
اسماء خواجهزاده
زمانهای که اراذل بر افاضل مقدم شدهاند
امیرحسین ثابتی
دیپلماسی خارجی در سایه بحرانهای داخلی
علیرضا جائی
خواب سنگین عربی
سید محمدعماد اعرابی
ماشه هرمز
دکتر علیرضا معشوری
همزمانی بحران انتخابات و سرکوب خیابانی
علیرضا رجائی
پایان عصر ذهنهای استعمارزده
محمدرضا الهی
بگرد تا بگردیم!
حسین شریعتمداری
پایان سکوت راهبردی آغاز عملیات «نصر»
حسن رشوند
سیاست پیشگیرانه ایران در منطقه و افق مذاکرات
علیرضا رجائی
سکوت قانون اساسی یا سوءبرداشت از آن؟
امین اماناللهپور
جنگی که پایانش فقط روی کاغذ اعلام میشود
سیدرضا موسوی فاضل

گوش و چشمی که وارث حسین(ع) شد!
محسن قنبریان
دلنوشتهای از سر درد و دلتنگی
علیرضا ضابطی سیستان
صبح دلتنگی رهبر و فرماندهان شهید
طاهر اسدی
شبهای بمباران، در آغوش مخملین دعا
ر . جعفری

پیشبینی شهادت
یادی از طلبه شهید سید محمود میر نظامی
سعید رضایی - توی سنگر نشسته بودیم که یک دفعه سید محمود بدون مقدمه گفت: «من امروز شهید میشم!» جملهاش هنوز تمام نشده بود که یک ترکش خورد به او. بعد با هلیکوپتر داشتیم او را منتقل میکردیم به عقب. روی برانکارد سه دفعه مثل اینکه بخواهد به کسی احترام کند، بلند شد و دستش را روی سینهاش گذاشت و گفت: « آقا سلام علیکم ».
همان روز شهید شد.
***
سید محمود میر نظامی در سال هزار و سیصد و چهل و چهار در شهر ری متولد شد. پس از پایان دوره ابتدایی به دلیل علاقه زیادی که به علوم دینی داشت در مدرسه علمیه برهان نامنویسی کرد. همراه دروس راهنمایی مشغول خواندن عربی شد. در مدت کمیجامعالمقدمات را خواند. به مدرسه علمیه کرج رفت. از آنجا بود که فعالیتش بر علیه رژیم آغاز شد.
روزی یکی از تجار چند پتو به او داده بود. احتمالا به عنوان هدیه. شب پتوها را آورد خانه. صبح اول وقت گفت: « مادر پتوها را بده ببرم!» تعجب کردم. علت را پرسیدم. گفت: « احتمالاَ کسی که این پتوها را داده ممکن است از من چیزی بخواهد اگر کارش ایرادی نداشته باشد که من برای خدا کار میکنم و پتو نمیخواهد. اگر هم که کارش درست نباشد من باز برای رضای خدا کارش را انجام نمیدهم.»
با آغاز جنگ و نیاز جبهه به نیروهای مردمی، سید محمود لباس رزم پوشید و راهی میدان شد. مرتبه اول حدود چهل و پنج روز در منطقه ماند. وقتی برگشت همراهش سه عدد تن ماهی و دو عدد کمپوت آورد. سهمیهاش را نخورده بود. میگفت: « رفتم چهل و پنج روز آنجا و هیچ کاری نکردم!» تن ماهی و کمپوت را به سپاه پس داد.
در مرتبه دوم که به جبهه رفت، ترکشی به پشت رانش اصابت کرد. مدتی را بستری بود. وقتی حالش خوب شد راهی منطقه شد.
زمان مجروحیت به او یک کت و شلوار داده بودند. شلوار را داد به رفقایش و کت را به
شاه عبدالعظیم برد برای کمک به جبهه.
در والفجر یک و در نوزدهم بهمن شصت و یک شهادت نصیبش شد. بدنش را در قطعه بیست و هشت بهشت زهرا دفن کردند.
در بخشی از وصیت نامه آن شهید میخوانیم:
«خدایا بر تن ضعیف من رحم کن و مرا از عذاب شب اول قبر به دور دار. خدایا پناه میبرم قبل از این که مرا بیامرزی بمیرانی. و به تو پناه میبرم قبل از این که شایسته شفاعت حضرت رسول اکرم (ص) و ائمه اطهار علیهم السلام باشم، شهادت این معراج عشق را نصیبم گردانی.»
«به هر جهت شاد باشید در چنین به دست آوردنی. و برابر خدا خاشعانه دعا کنید که خدا این قربانی را از شما پذیرا باشد. نکته مهم این که اجر و مزد الهی خویش را از خدا بخواهید نه از غیر خدا»
منبع: کیهان


حاجمحب؛ نقطه وصلِ دلها بود
علیرضا ضابطی سیستان
یاداشتی از تنگه هرمز، به قلم رزمندۀ میدان دیروز و امروز
رضا امیریان فارسانی
روایت خلبان F-۱۴ از فتح خرمشهر و مقاومت دزفول
مهدی طلوع وند
راز سفرهای که ۷ نفر را مسافر بهشت کرد
مریم صاحب محمدی نژاد















