شناسه خبر : 71218
چهارشنبه 04 دي 1398 , 15:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت‌وگو با جانباز نخاعی، «حمیدرضا ملاحسینی» (بخش دوم)

آرامش دریا در تلاطم دنیا!

در بخش دوم گفت و گو از چگونگی مجروحیت اصلی خود و جریان ازدواج و تشکیل خانواده اش برای ما تعریف کرد که بسیار زیبا و خواندنی ست.

فاش نیوز - در بخش نخست گفت و گو با جانباز نخاعی، "حمیدرضا ملاحسینی" وی از دوران کودکی و انقلاب و چگونگی جبهه رفتنش و خاطرات حضور در چند عملیات گفت.

 در بخش دوم گفت و گو با این جانباز ویلچرنشین، او از ماجرای ازدواج و تشکیل خانواده و چگونگی مجروحیت و نخاعی شدنش برای ما تعریف کرد که بسیار جذاب و خواندنی است. گاهی بین صحبت هایش اشک می ریخت و گاهی شوخی می کرد و می خندید. لطافت روح در بیان این جانباز دردمند جریان دارد.

با هم این بخش از گفت و گو با جانباز ملا حسینی را می خوانیم:

فاش نیوز: شما فرمودید که برگشتید به تهران و ازدواج کردید. چگونه ازدواج کردید و همسر دلخواهتان را چطور پیدا کردید؛ فکر ازدواج از خودتان بود یا نظر خانواده بود؟

- من پاسدار وظیفه که بودم آخرهای خدمتم آمدم تهران و یک ماهی تهران بودم.

 

فاش نیوز: چه سالی بود؟

- اواخر سال 1363. پدر من خدابیامرز بعد از خدمتم به من گفت باید ازدواج کنی.

 

فاش نیوز: سال 1363 شما 20 سال داشتید؟

- درست است 20 سالم بود و پدرم گفت باید ازدواج کنی. گفتم: بابا من هنوز کارم مشخص نیست. گفت: نه؛ مغازه داری؛ مال خودت است. گفتم: خانه ندارم. گفت: این خانه! دو اتاق بالا را گذاشتم برای تو. ما دو واحد خانه داشتیم که برادرهایم هم همان جا زندگی می کردند و هر کدام دو اتاق داشتند. برای من هم دو اتاق آن بالا گذاشته بودند و گفتند خانه ات هم آماده است. ما هر کاری کردیم که فرار کنیم نشد. چند نفر را خودش مشخص کرده بود و گفت هر کدام را می خواهی بگو که برویم؛ اگر پسندیدی صحبت کنیم. هرچه من شانه خالی کردم و فرار کردم، اینها ما را رها نمی کردند. حالا من می خواستم بروم جبهه، می گفتند نه. پدر و مادرم می گفتند اگر ازدواج کنم ممکن است جبهه نروم، چون پسرعمه ام هم یک سال و نیم پیش از آن در سن 20 سالگی شهید شده بود؛ خدا رحمتش کند. 

 

فاش نیوز: می خواستند کاری کنند که شما پاگیر شوید وبه جبهه نروید. مادرتان هم با پدر هم نظر بود؟

- بله.

 

فاش نیوز: در آن زمان که شما 20 ساله بودید همه ی برادرهای بزرگتر از شما  متاهل و ازدواج کرده بودند؟

- بله بچه هم داشتند.

فاش نیوز: فقط شما مانده بودید؟

- بله.

 

فاش نیوز: بعد چه اتفاقی افتاد؟

-  کسی که برایم در نظر گرفته بودند فامیل بود؛ غریبه نبود، نوه ی خواهر پدرم بود یعنی نوه ی عمه ام بودند. رفتیم با ایشان صحبت کردیم و به ایشان هم گفتم کار من این است. پدر من مغازه ی پنچرگیری و تعویض روغن داشتند، هنوز هم هست؛ چون برادرهایم آنجا کار می کنند. گفتم این هم خانه ام است. من چیز دیگری ندارم. گفت: تو می خواهی بروی جبهه؟ گفتم: بله؛ من جبهه ام را می روم. حالا اگر برای شما مشکلی هست فکرهاتو بکن. من واقعاً نمی توانستم بمانم. هر کسی که یک بار رفته بود جبهه، دیگر نمی توانست بماند. من سال 1361، 20 دی ماه که آمدم، بهمن ماه برگشتم، نمی توانستم اینجا بمانم یعنی 20 روز طاقت نیاوردم. سریع ثبت نام کردم؛ دوباره که برگشتم باز سریع رفتم یعنی نمی توانستم بمانم.

 

فاش نیوز: چرا؟

- طاقت نمی آوردم. زمان عملیات خیبر، 5/12/1362 آمدم تهران. گفتم خیلی وقت است که تهران نرفته ام، می خواهم بروم یک سری به تهران بزنم و برگردم که به من مرخصی دادند و من آمدم تهران. کسی هم نمی دانست که عملیات کی هست. من هم پرسیدم که عملیات کی هست که من نروم، گفتند معلوم نیست؛ شاید یک ماه دیگر، دو ماه دیگر. حالا خبری نیست. گفتم پس مرخصی من را بدهید من بروم و برگردم. من 5 اسفند رفتم تهران و سه روز بعد عملیات شد. اصلاً نمی توانستم تهران بمانم. انگار داشتند من را آتش می زدند و بالاخره هفتم یا هشتم اسفند بود که به جبهه برگشتم. در نیروی هوایی یک پسرخاله ای داشتم، رفتم و به او گفتم من را با 330 بفرست بروم اهواز. گفت باشه تو بیا من سوارت می کنم. رفتم آنجا که با 330 زودتر بروم. مثلاً قطار یک روزه می برد ولی با هواپیما یک ساعته می رفتیم. رفتم اهواز و از اهواز رفتم اندیمشک. رفتم آنجا گفتم عملیات دارد شروع می شود، شما من را می فرستید تهران؟ خلاصه یک مقدار با فرمانده بگومگو کردم و او هم گفت یکدفعه به ما اعلام کردند. بالاخره همان روز ما را بردند به منطقه ی خیبر و دو شب هم ما را آنجا نگه داشتند و بعد ما را با هلی کوپتر به جزیره بردند. نمی توانستیم بمانیم.

 

فاش نیوز: چه چیزی باعث می شد که شما بروید؟ به خاطر جوی که داشت می رفتید یا به خاطر شهدا بود؟

- اصلاً آدم یک عرقی پیدا داشتیم. نمی خواستیم بی مسئولیت بمانیم. فرار که نمی خواستیم کنیم، اگر کسی می خواست فرار کند، می گفت من می خواهم بروم. من می رفتم آنجا که مرکز آتش بود. من بعد از مجروحیتم که نخاعی شدم مدام می گفتم نمی شود من را هم یک جوری ببرید؟ می گفتند: تو دیگه به درد نمی خوری. هُلت بدیم رفتی!

فاش نیوز: پس شما را به نوه ی عمه معرفی کردند؛ شما همین یک مورد را دیدید؟ الان ایشان همسر شما هستند؟

- بله. پدر و مادر من صحبت هایشان را کرده بودند. فقط من را برده بودند به عنوان این که اگر تو قبول داری، تمامش کنیم.

 

فاش نیوز: بعد خانمتان قبول کردند؟

- بله. خب ما را می شناختند دیگر. در کل می دانست که من می روم جبهه. چون می دانست کسی که یک بار به جبهه برود باز هم می رود. پسرعمه ی من که شهید شده بود، دایی ایشان بود. چند ماهی هم گذشت تا اردیبهشت 1364 که تولد امام زمان (عج) بود و ما عقد کردیم.

 

فاش نیوز: نیمه ی شعبان سال 1364؟

- بله. چند ماه بعد هم 10 مرداد 1364 عروسی کردیم.   

 

فاش نیوز: رفتید همان دو اتاق در طبقه ی بالا؟ بقیه ی برادرها هم در همان خانه بودند یا جایی دیگر نزدیک شما بودند؟ خواهرها چطور؟

- بله. نه خواهرها بیرون رفته بودند و فقط برادرها آنجا بودند. خلاصه من 8 ماه بعد از ازدواجم دوباره به جبهه رفتم. خانمم بچه ی اولم را باردار بود که من به جبهه رفتم و آنجا مجروح شدم.

 

فاش نیوز: با جزئیات برای ما بگویید که چه اتفاقی افتاد؟

-  این خاطره ی قشنگ و جالبی است. در حین عملیات بود که ما پشت سیم خاردارها کنار دژ، کنار جاده ی فکه خوابیده بودیم تا رمز عملیات را بگویند. پای یکی از بچه های گردان کناری ما رفت روی مین و منورها روشن شد. منور که روشن می شود، اول حدود یک متر و بیست تا یک متر و چهل شعله اش ارتفاع دارد. چند تا کلاه انداختند روی این منور، در دم ذوب شد. این بنده خدا بلند شد و با شکم خوابید روی این منور، ذوب شد! چند دقیقه بعد فقط یک خاکستر از او مانده بود. (در اینجا جانباز ملاحسینی نتوانست جلوی سیل اشک هایش را بگیرد و به شدت گریه کرد و بعد دقایقی ادامه داد) خیلی سخت است آدم ببیند دوستش، هم وطنش، به خاطر این که بچه های دیگر زیر گلوله نروند خودش را بخواباند آنجا، روی شعله ی 1500 درجه. بعد از این که آتش منور خاموش شد، ما بلند شدیم و عملیات شروع شد و پیشروی کردیم. تقریباً 50 متری با ایشان فاصله داشتیم که من همان لحظه تیر خورد به نخاعم و افتادم و از همان زمان به بعد دیگر نتوانستم بنشینم.

فاش نیوز: از پشت سر یا از شکم وارد شد؟

- از دست چپم خورد و از پهلو وارد بدنم شد و از نخاعم درآمد. مهره ی کمرم را شکسته بود و از نخاع رد شده بود. از بالای کلیه رد شده بود؛ به طوری که قسمتی از کلیه را هم خراشیده بود.

 

فاش نیوز: از همان لحظه شما افتادید؟

- بله من از ساعت 12-1 شب آنجا ماندم. دو نفر از بچه های دیگر هم مجروح شده بودند که یکی از آنها به پایش خورده بود و پایش شکسته بود. من چون پیش خودم مسکن داشتم، یک مسکن به او دادم گفتم بخور پایت درد می کند آرامت می کند. من خودم درد نداشتم ولی با این وجود یک مسکن هم خودم خوردم تا ببینم وضعیت چگونه می شود. اصلاً نمی توانستم تکان بخورم.

 

فاش نیوز: شما با چیزی با عنوان قطع نخاعی آشنا بودید؟

- آشنا نبودم. دیده بودم یکی از بچه های محلمان نخاعی شده بود و جانباز بود. بچه ی ارتش بود. اما اصلاً فکر نمی کردم چنین چیزی به این شکل باشد.

 ما تا نزدیک اذان صبح آنجا بودیم. طلوع آفتاب را می دیدیم. بچه ها زدند به خط و نتوانستند خط را نگه دارند و برگشتند. وقتی داشتند می رفتند عقب، گفتم ما را هم ببرید عقب و بیندازید آن طرف ها. همین که می رفتند من را 5 متر می بردند، 10 متر می بردند و می انداختند و می رفتند. خلاصه هر کس می رسید من را به همین شکل 5 متر، 10 متر می برد تا این که 50 متر که من را آوردند و دیگر کسی نیامد.

یک موتورسواری بود به نام آقای خسروی که الآن هم هست، نمی دانم الان کجاست ولی هرجا هست خدا حفظش کند. این بنده خدا می آمد بچه هایی که کنار جاده مجروح بودند را چون آن طرف سیم خاردار بود، یک مقدار امنیتش بیشتر بود؛ یکی یکی یا دو تا دوتا یا کسانی که می توانستند روی موتور بنشینند را برمی داشت و 2 کیلومتر می برد عقب و دوباره برمی گشت که بقیه را هم ببرد. همه را برد. دیگر کسی نمانده بود و فقط من بودم. آمد گفت بلندشو بیا ترک موتور بنشین ببرمت عقب. گفتم نمیتونم، وضعیت من به این شکل است... گفتم تو برو یک نفر دیگر را بیاور و دو نفری من را بلند کنید بگذارید روی موتور. رفت یک نفر را با خودش آورد و دو نفری من را بلند کردند و گذاشتند روی موتور. این پشت سری من را محکم گرفت و بردند. در حین بردن من، از لای انگشتان من تیر خورد به شکم راننده موتور، بنده خدا فریاد می زد آی شکمم، تیر خوردم و همینطور داد می زد. پشت سری من گفت: تکان نخور، درد را تحمل کن و برو چون اگر بمانی هم خودت افتادی، هم این بنده خدا می ماند و هم من. من هم نمی توانم کاری برایتان بکنم. تحمل کن تا برسیم جلوی آمبولانس ها.

 خلاصه همینطور رفتیم تا رسیدیم به آمبولانس، پا را که گذاشت روی ترمز افتاد و فقط پشت سری من من را نگه داشت. ما را بردند گذاشتند داخل آمبولانس و این بنده ی خدا هم به شکمش تیر خورده بود و به خاطر من مجروح شد. از آنجا من را بردند بیمارستان اندیمشک. گفتند وضعیتش خراب است؛ سریع ببرید بیمارستان دزفول. من را بردند بیمارستان دزفول. آنجا گفتند وضعیتش خراب است ببرید بیمارستان اهواز. گفتم: چرا ما را اینقدر آلاخون والاخون می کنید؟ گفتند احتمال دارد که شهید بشوید. من را سریع سوار آمبولانس کردند. یک جانباز دیگر هم آوردند و گذاشتند کنار دست من و ما را بردند اهواز. از دزفول تا اهواز 160-170 کیلومتر بود، گرما هم اذیت می کرد؛ کولر هم نداشت. مدام می گفتیم تشنه ایم، داریم می میریم از گرما، به ما آب بدهید. این مسیر 160 کیلومتری برای ما شده بود 1000 کیلومتر. تشنگی به ما فشار می آورد. این یکی جانباز هم فک و صورتش داغان شده بود.

 

فاش نیوز: یعنی ترکش به صورتش خورده بود؟

- بله به صورتش خورده بود و وضعیتش خیلی خراب بود؛ مدام هم می گفت تشنه ام تشنه ام....من هم همینطور. می ترسیدند به ما آب بدهند ما خونریزیمان بیشتر شود. به خاطر همین آب نمی دادند. خلاصه رسیدیم اهواز و ما را بردند هتل. آنجا ما را معاینه کردند و گفتند باید عمل کنیم. منتظر شدیم صبح شد ساعت 11-12 رسیدیم بیمارستان و دیدم ما را معطل می کنند. گفتم چرا اینقدر ما را معطل می کنید، اگر عمل نمی کنید من را بفرستید تهران. گفتند شما بمانید تا فردا. آماده کردند ما را تا شب. شب شد خوابیدیم، نزدیک صبح من برای نماز صبح بیدار شدم. این بنده خدا که با من آورده بودند سر و صدایش درآمد و همه ی پرستارها آمدند دورش را از این کاورها بستند و دیدیم که بله شهید شده است.

 بعد از این قضیه نمازم را خواندم و دیدم که پرستار آمد؛ گفتم چه خبر است، چه شد؟ چیزی نگفت. گفتم: این تلفن کار می کند؟ گفت: تلفن داخلی است. آن زمان هم تلفن ها مثل الآن نبود که بتوانیم شماره ی تهران را بگیریم. باید حتماً زنگ می زدیم مرکز بیمارستان و از آنها می خواستیم که شماره ی تهران یا هرجای دیگر را که می خواستیم برای ما بگیرند. گفتم چطور شما تلفن سانترال می گذارید از این اتاق به آن اتاق با تلفن داخلی زنگ می زنید، بعد نمی شود یک شماره ی تهران را گرفت. گفت: داخلی است و نمی شود. گفتم حالا شما چکار داری، شماره ای که من می گویم را بگیر. گفت باشد می گیرم. گفتم این شماره ی خانه ی من است.

 یک هفته بود که خانه ی ما تلفن آمده بود. تلفن را برداشت و زنگ زد؛ گفت من می زنم ولی می دانم که نمی گیرد. گفتم شما بزن، کاری نداشته باش. زنگ زد و همان شماره ی من را گرفت و همان طور که گوشی را به من می داد گفت بیا صحبت کن؛ بیا صحبت کن و متوجه نشد که آن طرف خط کسی گوشی را برداشته است. زن داداش من تلفن را برداشت و سلام و احوالپرسی کردیم؛ زن داداش من صدای این پرستار را شنیده بود. گفت: کجایی؟ گفتم: من اهوازم. گفت: کی می آیی؟ گفتم: میایم چندروز دیگر، فعلاً خبری نیست و همین روزها برمی گردم. گفت: حالت چطوره؟ گفتم: خوبم هیچ مشکلی ندارم و می خواهم بیایم تهران. صحبت هایمان را که کردیم و تمام شد، پرستار گفت: آقا با این گوشی اصلاً نمی شد صحبت کرد، تو چطور صحبت کردی؟ ما فقط خط های داخلی بیمارستان را می گیریم؛ جاهای دیگر را نمی گیریم. تو چطور صحبت کردی؟

 این داستان پیچید در بیمارستان که چنین اتفاقی افتاده و همه یک توجه خاصی نسبت به من پیدا کردند و می گفتند معجزه شده که این تلفن ها گرفته، وگرنه این اتفاق نمی افتاد. از طرفی هم زن داداشم به برادرم گفته بود که من مجروح شدم و امشب می آیم، ایشان هم مادرم را برداشته بود برده بود کرج که نفهمد من مجروح شده ام. من را شب آوردند تهران. ساعت5 - 6 بعداز ظهر بود بردند بیمارستان امیرالمؤمنین علیه السلام. زنگ زدم خانه که به برادرم اطلاع دهم، برادرم خانه نبود. با برادر دیگرم صحبت کردم و گفتم من فلان بیمارستان هستم که پشت تلفن غش کرد و افتاد. از من پرسید چه اتفاقی افتاده؟ گفتم نخاعی شدم، بنده خدا از حال رفته بود.

فاش نیوز: مستقیم گفتید نخاعی شدید؟

- پرسید چی شده و منم تا گفتم کمرم... دیگر نتوانست صحبت کند. زنگ زدم به یک برادر دیگرم، بلند شد و با چند نفر از فامیل ها آمدند بیمارستان. من را که دید مثلاً من اینجا روی تخت خوابیده بودم و برادرم آن طرف تر ایستاده بود ولی من را نمی شناخت. رنگ من زرد شده بود. من را نمی شناخت. گفتم: منم. دیدم همینطور نگاه می کند ولی حرفی نمی زند. گفتم: جواد چکار می کنی؟ گفت: تویی حمید! اصلاً یک وضعی شد. این بنده ی خدا یک ماه تمام بالای سر من بود تا این که مادرم فهمید و آمد بیمارستان. مادرم آمد من را دید و خیالش راحت شد که من حالم خوب است. دست ها و پاها سر جایش هست و ترکشی نیست. آمد بالای سرم و گفت چی شده، چه اتفاقی افتاده است؟ آمد کف پاهای من را قلقلک داد؛ وقتی متوجه شد که من اصلاً هیچ چیزی نمی فهمم او هم یکدفعه افتاد.

 

فاش نیوز: خیلی عزیز بودید.

- چون آخرین بچه خانواده بودم همه روی من خیلی حساس بودند. مادرم هم بنده خدا به کل به هم ریخت و رفت توی راهرو و شروع به گریه کردن کرد. خلاصه همه به او دلداری می دادند که چیزی نیست؛ حمید زنده است و خوب می شود و ....

 

فاش نیوز: خانمتان کی آمدند و واکنششان چه بود؟

- خانمم روز بعدش فهمید و آمد و فقط می گفت خدارو شکر می کنم که آمدی. حالا هرطور که هستی عیبی ندارد، همین که هستی برای من مهم است و بقیه ی چیزها مهم نیست. در واقع دلش قرص تر بود.

 

فاش نیوز: خانمتان ماه چندم بارداری بودند؟ هول نکرد؟

-  تقریبا ً 4 -3 ماهه بودند. نه. نمی دانم چه چیزی بود یا خدا به ایشان صبر بیشتری داده بود.

- الآن باور می کنید یک سردرد من را نمی تواند تحمل کند. یک مقدار مشکل پیدا می کنم به هم می ریزد و نمی تواند خودش را جمع کند. بعد من باید بروم بگویم بابا چیزی نیست، مشکلی نیست خوب می شوم. به هر حال خداوند خودش یک صبر و تحملی می دهد در آن وضعیت که باردار بود؛ و این که مشکلی برای بچه پیش نیاید.

 

فاش نیوز: شما چند وقت بیمارستان بودید؟

- من حدود 1 ماه و نیم بیمارستان بودم؛ بعد از بیمارستان ما را بردند آسایشگاه و یکی دو ماهی هم در آسایشگاه بودم.

فاش نیوز: کدام آسایشگاه؟

- یک آسایشگاهی بود به نام یافت آباد که بعدها تعطیل شد. الآن چند سالی هست که تعطیل شده است. برادرهای من نگذاشتند من بیشتر آنجا بمانم. چون آمدند آنجا را دیدند، آلودگی خیلی زیاد بود و هردوی آنها هم مریض شدند. من را می بردند و می آوردند، اوایل مجروحیت هم آدم خیلی وارد نیست و نمی داند باید چکار کند. این بنده خداها مراقب من بودند که من زخم بستر نشوم. من را حمام می بردند و به من کمک می کردند که من بتوانم خودم را جمع کنم. زمان می برد تا آدم بتواند خودش را پیدا کند. آدمی هم که شرایط  سالمی دارد، وقتی یک دفعه مشکلی برایش پیش می آید، تا خودش را جمع کند یک مقدار زمان می برد.

برادرانم مواظب من بودند و من را می بردند. نمی دانم آلودگی بود یا چیز دیگر پاهایشان ورم کرد. به من گفتند ما هم به خاطر تو داریم مریض می شویم و همین باعث شد که  گفتم نمی خواهد دیگر شما بیایید؛ من را در خانه نگه دارید. خانه ی من طبقه ی سوم بود و برادرم هر روز من را کول می کرد و می برد بالا و می آورد پایین. صبح ها من را می آورد پایین، شب ها می برد بالا. چند ماهی به همین شکل بود تا اینکه مادرم خدابیامرز یکی از اتاق هایش را خالی کرد، به من داد و گفت تو اینجا باش که برادرهایت نخواهند تو را بالا و پایین کنند؛ خودشان هم رفتند یک طبقه بالات و یک مقدار هم اذیت شدند، یک مقدار هم ما اذیت شدیم. هرچه به بنیاد گفتیم وضعیت ما به این شکل است، یک کمکی، کاری یا برنامه ای، متأسفانه کاری نکردند. تا اینکه سال 1371 رفتم با یک وام یک خانه اجاره کردم یعنی پولش را بنیاد داد. یک میلیون داد که پول پیش دادم و از این وضعیت درآمدم.

 

فاش نیوز: خب فرزندتان 5 ماه بعد به دنیا آمد؟

- بله.  آبان ماه 1365. محمدمهدی به دنیا آمد

 

فاش نیوز: از آن به بعد زندگی شخصی شما چطور گذشت؟ یعنی کار و فعالیت اجتماعی، روحیه و برخوردتان با این شرایط جدید چطور بود؟

- من چون برادرهایم بودند، اکثر اوقات با آنها این طرف و آن طرف می رفتم. مثلاً برادرم می خواست سهمیه لاستیک یا سهمیه روغن بگیرد، برای کارهای اداریشان، من هم با آنها می رفتم و با هم انجام می دادیم.

 

فاش نیوز: شما را چطور می بردند؟

- با ماشین. می رفتیم کارهای آنها را انجام می دادیم، بنیاد هم به من حقوق می داد. با همین امرار معاش می کردم. یک مدت با دوستی بودم که در کار قاب عکس و به قول معروف کاسبی بود ولی با روحیه ی من سازگار نبود و رهایش کردم. چند سالی هم با یک نفر شریک شدم، آژانس تاکسی سرویس داشتیم؛ چند سالی هم با او کار کردم، رهایش کردم. کارهای متعدد و زیادی انجام دادم، اما موفق نبودم.

مثلاً با چند جانباز یک شرکت زدیم تا کاری انجام دهیم که نشد. یک سری آدم ها به جانبازان بها نمی دهند و نمی گذارند یا دوست ندارند که اینها بیایند جلو و کارهای اقتصادی انجام دهند یا سنگ جلوی پای آدم می اندازند. از ما هم نمی توانند رشوه بگیرند. روز اول یک نفر به ما گفت چشم، حتماً کار شما را انجام می دهیم؛ اما خودش برای ما شد یک معضل و جلوی کار ما را بست. ما 7-8 نفر جانباز بودیم؛ همین کار اگر انجام می شد خودش باعث می شد در کنار این کار خیلی کارها انجام شود اما نگذاشتند. جلوی ما را گرفتند و ما را اذیت کردند و در واقع دلسردمان کردند.

 بله شرکت را هم خیلی وقت است تعطیل کرده ایم. دنبال پروژه های خیلی خوبی هم رفتیم، می خواستیم کارهایی را انجام دهیم که هم برای مردم خوب باشد هم برای بچه های خودمان، اما نشد.

فاش نیوز: گویا فرزندان دوقلو هم دارید؛ از آنها هم بگویید.

- سال 1378 خدا دوقلوها را به ما داد. الآن دو پسر 20 ساله هستند. محمدحسن و محمدحسین.

 

فاش نیوز: دوقلوها الآن چکار می کنند؟

- دانشجو هستند.

 

فاش نیوز: پسر اولتان محمدمهدی چطور؟

- محمد مهدی دیپلم را که گرفت رفت دنبال کاسبی و الآن در بازار، در صنف پوشاک کار می کند.

 

فاش نیوز: عروس دارید؟

- بله.

 

فاش نیوز: نوه هم دارید؟

- خیر نوه ندارم.

ادامه دارد...

 

گفت و گو از شهید گمنام

کد خبرنگار: 20
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
سلام فاش . سلام آقای ملاحسینی . سلام شهید گمنام ...
آقای ملا حسینی میدونه ، من سال پنجاه وهفت تویه بیست متری ولیعد سابق شمشیری
الان بعد از دبیرستان روبروی شیرینی فروشی یه مغازه بزرگ لوازم خونگی داشتم که چند ماه بعد فروختم رفتم بازار ...
بعد انقلاب چون اونجاها رفیق زیاد داشتم بعضی موقعها از مسجد که پایگاه فلق بود تا پایگاه یکم شکاری یه سری میزدم الان که بیشتر از سیو چند ساله که راهمم اونطرف نیفتاده ...
شهید گمنام ... گاهی اوقات یکم تند مینویسم ایراد میگیرم نیش ناخواسته میزنم امید وارم
ناراحت نشید .
بیشتر نظرات رو داخل ماشین میدم از این کار تا به اون کار وچون عادت دارم برای بهتر شدن
کاراها سرهمه غر بزنم ، تیکه بندازم ، به خوبه خوبش نیش میزنم که یوقتی شل نگیرن
سیستم کاری ضرر ده بشه . حلال کنید به خانم محمدی هم بگید حلال کنه عادت کردم
با سیستمه کاری جوری رفتار کنم که همیشه سعی در بهترکردن تولید ، فروش ، و خدمات
باشه .... فلذا مطئمنم شما بهترین کار خود رو به مخاطب خودتون ارائه میدید .
اگه یه وقتی غر غر منو دیدید این از ذات گرگ بودن منه نه فرشته خوی بودن شما ...
عزتمند و پایدار باشید در پناه خدای توانا . حاج رائف
یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او
...
مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

تقدیم به آقای ملا حسینی عزیز ... حاج رائف .
فاش نیوز خودش عملا آمده وسط سینه سپر کرده که جلوی ارسال نیش و کنایه های منو بگیره . اما با شما چه سر و سری داره نمی دونم که هیچ تذکری بهتون نمی ده تازه می ذاره تهدید جانی و زبانی بشم ؟ یعنی چی حریفم قدره ؟ هر چی به زبانت بیاد بگی قدری می خواد ؟
اگه خوب فکر کنی شهید گمنام و خانم محمدی دو نفر هستند که فقط به عشق خدا و شهدا این کار سخت را تقبل کردند . بهترین کارشون اینه که با همه قشر جانباز صحبت می کنند . عده ای از رزمنده ها اصلا نمی دونن چطور صحبت کنند ولی این دو نفر با مهارت اونا رو به ذکر خاطرات دعوت می کنند که این خاطرات در گذر زمان گم نشه
فقط دو تا فرشته نیکوکار و صبور و با انگیزه این همه تلاش می کنند
تقدیم به آقای ملا حسینی و خانم محمدی و شهید گمنام ...


کجایی کوله پشتی که یادت بخیر ...
کجایی دو کوهه صبحگاهت بخیر ....
کجایی که فراموشمان کرده اند ...
شعار جنگ طلب ،در گوشمان کرده اند ...
کجایی که زمانه بد نوشت ...
شجاعت را بنام خفت نوشت ...
کجایی سربند یا زهرای من ...
کجایی، تو بودی یارای من ...
کجایی ، مرا رها کرده اند ...
پس لقمه ایی نان رسوا کرده اند ...
کجایی که درمانم همانا تویی ...
به خیبر قسم ، ایمانم تویی ...
کجایی که خار کاشته اند ...
خار بر رخ یار کاشته اند ...
کجایی که وعده پشت وعده داده اند .‌..
بجای نان ، خربزه داده اند ...
کجایی که دفاع را خار کرده اند ...
دو کوهه نام ما را خاک کرده اند ...
کجایی دوکوهه که نامت به خیر ...
دوبنده ، حمایل ، کارزارت بخیر ...
کجایی که ترکش شده یار ما ...
همان چند ترکش گواه ما ...
کجایی گرفتار موج گشته ایم ...
ملول و ملوچ و گنگ گشته ایم ...
کجایی ، خلط سینه امانم برید ...
گمانم وقت رفتن رسید ...
حاج رائف ...
من از خانمها دفاع نکردما . از قدیم گفتند یا مکن با پیلبانان دوستی یا بساز خانه ای در شان پیل. حرفم نحوه بیان شماست . شما اینجور می نویسی منم از مصیبتها . ولی تفاوت برخورد با من و شما مرا بفکر فرو برده . کلا کسی نمی خواد بفهمه حقیقت چیه ؟ همه دوست دارن سرشون تو برف باشه .
برات یه مطلب نوشتم ولی به مذاق فاش خوش نیومد . مهم نیست همینکه واقعیت رو
سانسور میکنه نشون میده حرفم حساب بود .
فاش زیاد زور نزن خودت همه بچه هارو پر دادی رفتن ! امروز یه نفرم نظر نذاشت .
حتی نظر منو بقول خودتون منتشر نکردید ! هع ! سخت بود واستون سنگین تموم میشد که یکی از بیرون شما رو هرس کنه میدونم سخته ولی رمز پیشبرد هدفه که شما ندارید .
شما اصلا جامعه هدفو ول کردید چسبیدید به نماینده های اصولگرا که خوبه منم قبولشون دارم . اما مشکلتونو چطور میخواید حل کنید ؟
این هف هش ده تام پر میزنن میرن شما میمونید با یه مگس کش ... لااقل شجاعت داشته باشید عین من حقایق رو بگید !
دوستان سلام
سعی کنید در رابطه با محتوای مطلب چیزی بنویسید. خیلی قشنگ بود این مصاحبه
هم شهید گمنام خوب هدایت می کند و طرف مقابل هم راحت و با دست باز صحبت می کند.
دم آقای ملاحسینی گرم
چقدر مرد و جانباز نازنینیه
ای به ردی چشم مش محرم گل ... تازه برخلاف عادتم یه مثبتم بهت دادم که هزار تا میرزه
چون من اصلا دستمو سمت مثبت منفی نمی برم کلا بدم میاد .
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi