شناسه خبر : 73523
شنبه 16 فروردين 1399 , 14:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش نخست)

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست

خود جانباز نخاعی نیست اما ارادت بسیاری به جانبازان به ویژه نخاعی ها دارد و به قول خودش، خط ویلچر آنها را امتداد راه امام و انقلاب دانسته و حفظ کشور و استمرار فرهنگ ایثار و شهادت را در گروی خدمت گزاری و ارادتمندی به ایشان می داند.

فاش نیوز - آشنا بود اما از فعالیت های جهادی اخیرش در مناطق محروم سیستان و بلوچستان پس از حادثه سیل، بیشتر با او مرتبط شدیم. سال ها او را در کنار جمع جانبازان و درحال خدمت و فعالیت دیده بودیم.
 

"حاج اکبر حسین زاده" جانباز قطع عضو فعال و خستگی ناپذیری که هم مسئولیت باشگاه ایثار جانبازان را به عهده دارد و هم برای ورزش و سلامت جانبازان، اجرای اردوهای فرهنگی و تفریحی برای جانبازان به ویژه نخاعی در شهرک شاهد تهرانپارس و موسسه ایثار زحمات بسیاری را کشیده است.

" حاج اکبر" خود جانباز نخاعی نیست اما ارادت بسیاری به جانبازان به ویژه نخاعی ها دارد و به قول خودش، خط ویلچر آنها را امتداد راه امام و انقلاب دانسته و حفظ کشور و استمرار فرهنگ ایثار و شهادت را در گروی خدمت گزاری و ارادتمندی به ایشان می داند.

 خستگی ناپذیر است و با تمام وجود و عشقی فراوان، دلش برای دردهای قشر ایثارگران می تپد و فکر رسیدگی و پیگیری امور و مشکلات جانبازان و رفع آنها، اجازه خسته شدن و ازپانشستن را به او نمی دهد!

سینه اش مالامال از احساس مسئولیت و صفا و اخلاص برای همرزمان خود است و در تمام طول مدت گفت و گوها با لحنی آرام و دلنشین و با شوقی بینهایت، خاطرات شهدا و رزمندگان زمان خودش را تعریف می کند.



 "حاج اکبر" تلخی ها و شیرینی ها، سختی ها و زیبایی های جبهه را با هم می شناسد و سیاهی جنگ و سپیدی دفاع را از ته دل و به زیبایی توصیف می کند. با حساسیتی منحصربه فرد، تک تک واقعه ها را بازگو می کند و طوری صحبت می کند گویی هنوز آنجاست.

 جانباز حسین زاده به اقتضای زمانه و نیازهایش و با تمام فعالیت های فراوانش در عرصه های مختلف اجتماعی، فرهنگی، ورزشی و ... برای جانبازان و خانواده هایشان، زندگی خویش را صرف می کند اما انگار تکه بزرگی از روحش که به همسنگران و یاران شهیدش گره خورده، او را به عملیات ها و دورانی متصل نگه می دارد که هنوز در آنها زندگی می کند!

  مرام و معرفت خاص حاج اکبر، توصیف دقیقه به دقیقه خاطرات آن روزها و نگاه ویژه اش در خدمت به جانبازان و ایثارگران به عنوان حافظان نظام و انقلاب و فرهنگ ایثار و شهادت، نشان از عطر شهدایی را دارد که هنوز در زندگی او جاری اند و با اعتقاداتی از همان جنس زندگی می کند.

 در دهه 90 و پس از گذراندن 5 دهه عمر پر جنب و جوش و ارزشمند، خستگی ناپذیرِ حلِ معضلات و مشکلات امروزیِ همسنگران و هموطنانش است اما با عطر دهه 60 و یاد روزهای عاشقی سینه خود را جلا می دهد. با عِرقِ خاصی که به نام و یاد و ذکر عمل شهدا و رزمندگان دارد، تنها جهت بازگویی خاطرات قهرمانان پشت خاکریزها حاضر به چند جلسه مصاحبه با ما می شود.

 از خود چندان چیزی نمی گوید و روی نگاهش به افق های روزهای جبهه و دریادلان غرورآفرینی ست که هم نشینی با آنها را تجربه کرده است. او در چندین عملیات از جمله والفجر 8، کربلای 1، کربلای 5، کربلای 8 و ... شرکت کرده و مجروحیت هایی از ناحیه قطع پای چپ، آسیب زانوی پای راست، آسیب کبد و کلیه، شیمیایی و اعصاب و روان دارد.



گفت و گوی پرخاطره ما با جانباز 70% "حاج اکبر حسین زاده" با معرفی وی از خود آغاز می شود:

فاش نیوز: لطفا" خودتان را معرفی کنید:

جانباز اکبر حسین زاده – بسم الله الرحمن الرحیم. من اکبر حسین زاده هستم. متولد 24 اسفند 1346 هستم در محله نظام آباد تهران. ما 6 خواهر و برادریم. 3 پسر و 3 دختر که من فرزند سوم هستم و یک دختر و پسر از من بزرگتر هستند. در یک خانواده مذهبی و سنتی به دنیا آمدم. پدرم کارمند شهرداری بود و مادرم خانه دار. هر دو هم در قید حیات هستند. من بچه خیابان سجاد و مسجد سجاد هستم.

فاش نیوز: زمان انقلاب شما 11 ساله بودید. کمی تعریف کنید که چگونه بچه ای بودید؟

   - شلوغ و بسیار شیطون. من که از مدرسه برمی گشتم، یا لباسم پاره بود یا کیفم گلی بود یا با یکی دعوا کرده بودم! بیشتر اهل شیطنت بودم نه درس! با اینکه بچه بودم ولی در جریان تظاهرات و انقلاب بودیم. شب ها کوکتل مولوتوف درست می کردیم، درگیری های انقلاب و سر کوچه ها و ... آن اواخر دیگر حکومت نظامی شد و سنگربندی و... ساواک حمله می کرد و ما هم در عالم بچگی فرار می کردیم. یکی از بچه های هم محلی شهید شده بود و بچه ها رفته بودند در خانه او و شعار می دادند و این حال و هواها...

یک کلانتری ای بود کنار 32 متری مسیل باختر یا رودخانه. قرار بود آنجا را بگیرند. شب 2-3 تا از بچه های چریک آمده بودند و رفتند روی پشت بام خانه ها و تیراندازی تا صبح. صبح هم که شد، مردم ریختند و با هم کلانتری را آزاد کردند. ما هم رفته بودیم.

فاش نیوز: جو خانواده چطور بود؟

  - برادر من مستقیم در درگیری ها بود. او متولد 1341 بود و 16 ساله. ما هم همراه مردم بودیم. من هرچند خیلی دقیق از مسائل اعتقادی سردرنمی آوردم ولی می دانستم که باید با مردم همراهی کنم. حیاط خانه ما و همسایه کناری، مرکز ساخت کوکتل مولوتوف بود. آوردن باند و دارو و بنزین و ...



فاش نیوز: خوب وقتی انقلاب شد، چه اتفاقی افتاد؟

  - بعد پیروزی انقلاب قرار شد آقا بیاید. پدر و مادر من هم قرار بود بروند. برادر من هم داشت تنها می رفت. من به او گفتم مرا هم ببر. گفت نه تو کوچکی آنجا له می شوی و رفت! من هم به کسی چیزی نگفتم. آن موقع ها اتوبوس ها دوطبقه بود. پشت اتوبوس قسمت سپرش را گرفتم و تکه تکه تا بهشت زهرا رفتم. 10- 11 صبح بود. رسیدیم اول بهشت زهرا. این طرف و آن طرف جاده همه نشسته بودند که امام بیاید. چند ماشین آمدند و بعد فهمیدیم این چند ماشین الکی ست و گفتند امام را با هلی کوپتر بردند داخل بهشت زهرا. مردم یکباره همه دویدند. یکی زمین می خورد، یکی زیر دست و پا می ماند، علاقه به امام بود دیگر.

 از آنجایی که امام نشسته بود، من 500- 600 متر عقب تر بودم و می دیدمش. آقا صحبت کرد و برنامه تمام شد. من که می خواستم شب برگردم، گم شدم. راه را بلد نبودم اما اسم محله را می دانستم. خلاصه تکه تکه و پرسان پرسان، مرا آوردند تا سر باشگاه. حالا همه برگشته بودند و نگران! مادربزرگی داشتم که مرا خیلی دوست داشت. خیلی ناراحتی کرده بود و والدین مرا سرزنش کرده بود که چرا بچه را تنها رها کردید و رفتید؟! این بچه الان اگر بلایی سرش آمده باشد چطور؟! آمده بودند کوچه و خیابان را بگردند که دیده بودند من دارم می آیم. مرا بردند و نه اینکه دعوا کنند ولی نگران بودند و از طرفی هم خوشحال که من سالم برگشتم.



فاش نیوز: بعد از انقلاب شما چه کردید؟

 - من موقع انقلاب کلاس سوم یا چهارم بودم. کج دار و مریض درسمان را می خواندیم. تا رسید به سال های جنگ. سه سالی از جنگ گذشته بود یعنی سال 1362. یعنی 16 سالگی. آن موقع من در کمیته ذخیره بودم. سپاه، بسیج داشت و کمیته، نیروی ذخیره داشت. ما قبل از اینکه بسیجی بشویم، نیروی ذخیره کمیته بودیم. من هی می رفتم این طرف و آن طرف ثبت نام می کردم اما نمی بردند ما را ! ما می دیدیم که دوستانمان می روند جبهه و خبر عملیات و شهادت... من هم می خواستم که بروم. رفتم نیروی ذخیره کمیته و آنها را متقاعد کردم که من هم بروم و خلاصه متقاعد شدند. آمدم خانه و گفتم من می خواهم بروم جبهه، گفتند نمی شود!

عموی من هم در همین یکی دو سال جنگ شهید شده بود و شوهر خاله ام هم میشد. خانه آنها مهمان بودیم که من موضوع را گفتم. جسور هم بودم و گفتم من می خواهم بروم. پدرم بلند شد و یک کشیده به صورت من زد. من صورتم را برگرداندم و آن طرف هم یک کشیده زد. دوباره این طرف و آن طرف. اما من محکم گفتم که من می روم.

خلاصه گذشت و شب من رفتم بسیج. برنامه را با بچه ها چیدیدم که اعزام فلان زمان است و از فلان جا می رویم. بعد رفتیم توی ستاد مرکزی کمیته در خیابان نیرو دریایی میدان رسالت. از آنجا رفتیم. ساکم را جمع کرده بودم و رفته بودم خانه یکی از دوستان. پدر و مادر من می دانستند که من دارم می روم. صبح بیدار شدیم و بعد صبحانه سوار اتوبوس شدیم و رفتیم.



فاش نیوز: پدر و برادر بزرگتر چطور؟

 - نه. من اولین جبهه ای بودم. رفتیم پادگان ابوذر در سر پل ذهاب.

فاش نیوز: با اعتقاد رفتید یا شرایط و جو احساسی؟

 - در جبهه یک شور بود و یک شعور. خیلی ها اولش با شور می آمدند. جنگ بود و حمله. عملیات میشد و بچه هم محلی های ما از دست می رفتند. باید برای دفاع می رفتیم. ولی وقتی می روید آنجا، اگر شعورش هم نباشد، آنجا پیدا می کنید. آنجا خیلی چیزها می بینید. شور و شعور در جبهه وقتی با هم در آمیخته میشد، تبدیل به عشق میشد. اگر آن شعور هم بدون شور باشد، شما در برابر آنهمه گلوله و توپ و خمپاره و آتش طاقت نمی آوری. شما هم می ترسید، سختی ها اذیتت می کرد اما بودن این شور و شعور باعث میشد که کم نیاوری و ترس و سختی به تو غلبه نکند!

بالاخره جو هم تاثیر دارد. من صبح می رفتم بسیج، می دیدم دوستم شهید شده! عملیات ها را که اعلام می کردند و شهدا را می دیدی، یک عشقی تو را می کشاند آن طرف. بالاخره من انقلاب را دیده بودم. جریان های کردستان و سر بریدن های پاسدارها را هم شنیده بودم. همان زمان هم می فهمیدم چه خبر است. به نظر من همان شور هم مقدس بود چون انگیزه و معنای رفتنمان بود و وقتی می رفتیم و شعورش را هم کسب می کردیم، عاشقانه میشد.

بزرگ ترین آرزوی من جبهه رفتن بود. نه به خاطر اسلحه دست گرفتن و جذاب بودن جنگ برایم! چون دوستانم و هم کلاسی هایم را دیده بودم که می روند و شهید می شوند. خود آن شور میتوانست شعور هم بیافریند. چون تو با دیدن ایثار رزمندگان و شهادت شهدا، درس می گرفتی. نمیشد بی تفاوت بود! می دیدید که رزمندگان، نخاعی یا قطع عضو می شوند. وقتی می رفتی جبهه، نماز شب خواندن ها، مناجات ها، کارهای هم را کردن و ایثار و گذشت و ... بالاخره خیلی چیزها یاد می گرفتی.



فاش نیوز: خوب در پادگان ابوذر چه شد؟

- ما را بردند پادگان ابوذر آموزشی. برای آموزشی ما 5- 6 نفر بودیم. 2 تای ما را انتخاب کردند و بقیه را فرستادند تهران. یکی بود بنام مهدی صاحبقرانی که هنوز هم دوست صمیمی من است. در واقع ما آن زمان 3 نفر بودیم که صیغه اخوت خواندیم. آنها را که برگرداندند تهران، نماندند. رفتند و از طریق بسیج رفتند بوکان. ما هم که آموزشیمان تمام شد، به آنها ملحق شدیم. 4 ماه سمت قصر شیرین بودیم جایی بنام آق داغ. مهدی صاحبقرانی را انداختند داخل تپه ای بنام فاطمیه، من رفتم محور و تپه سجاد.

دیگر رفتیم داخل خط. شبها پاس بود و بیداری. باید می رفتیم داخل کمین. یک خاطره هم اینجا بگویم.

 بچه ها با فرمانده کمی اختلاف پیدا کرده بودند سر پاس دادن. نه اینکه ترس باشد اما به هرحال نیرو کم بود و فرمانده می گفت باید تنهایی بروید 200 متری دشمن در کمین، نصفه شب مثلا" 1 تا 4 پاس بدهید. خوب تنهایی نیمه شب خیلی سخت بود و ترس هم داشت. فرمانده ای بود بنام مهدی عاقلان که بعدا" هم شهید شد. حالا جمع شده بودند که اعتراضشان را به او بگویند، فرمانده مرا که کوچک هم بودم واقعا، نشان داد و گفت: همین اکبر را می بینید؟ الان می رود به تنهایی توی کمین 3 ساعت پاس می دهد. شماها اینجا نشستید و غر می زنید! اکبر بلند شو برو.

منم
تنهایی بلند شدم و با کمی ترس رفتم. واقعا" ترسیده بودم. شغال و جوجه تیغی هم در آن منطقه زیاد بود. چند باری ایست دادم، یکدفعه دیدم شغال است. یک ساعت و نیمی بودم که یکی از بچه ها آمد پیشم که تنها نباشم. 4 ماهی خلاصه آنجا بودم.

یک خاطره دیگر بگویم.

اوایل رسیدنم بود که دیدم گفتند بسیم زده اند و گفته اند اکبر حسین زاده بیاید قرارگاه. من گفتم خدایا قرارگاه کی با من کار دارد؟! ماشین هم نبود. حالا یک ماشینی صبح می آمد برای تدارکات، مجبور بودی بایستی با او بروی و برگردی.

جایی بود بنام خدابخشی. آنجا مینی بوس می ایستاد. تقریبا عقبه خط بود. بعد از آنجا تا قرارگاه 2 ساعتی راه بود. من خودم را رساندم به خدابخشی و رفتم قرارگاه. یکباره دیدم فرمانده نیروی مسجد ما آنجاست! حاج مجتبی! گفت: "کی گفته تو بیایی جبهه؟ بابات کشته ما رو! که چرا این بچه را فرستادید جبهه و تقصیر شماست.

آمده بود مرا برگرداند. منم رها کردم و بیرون آمدم. گفتم من برنمی گردم. هرچه صدایم کرد که برگرد، برنگشتم. از تهران بهشان فشار آورده بودند که چرا بچه 15 ساله را فرستادید جبهه؟! دعوا و مرافع ! فرمانده هم مجاب شده بود بیاید دنبال من.

برگشتم تا غروب دوباره به خط رسیدم. یکی دو تا از بچه ها در طی این 4 ماه شهید شدند. گاهی من می رفتم پیش مهدی و گاهی او می آمد. مرخصی می گرفتیم و یک شب می رفتیم پیش هم.

فاش نیوز: خوب پس 4 ماه در منطقه قصر شیرین بودید. بعد چه کردید؟

- بعدش برگشتم خانه. همه خوشحال بودند که بعد 4 ماه آمده ام. هیئتی داشتیم بنام هیئت منتظرالمهدی. آنجا می رفتم ولی خیلی مسجد نه. کم کم ما هم بیشتر به مسجد رفتیم و با بسیج اخت شدیم. کم کم دیگر به بسیج میدان تسلیحات و مسجد فاطمیه می رفتم. من شدم بسیجی مسجد فاطمیه.

 مسجد سجاد، مسجد خودمان هم بسیج داشت منتها چون با بچه های بسیج این مسجد دوست بودیم، اینجا آمدیم. شهید کشمیری، عندالله و چند تا دیگر از بچه ها. از نیروی ذخیره هم بیرون نیامدیم ولی بسیج بیشتر شد. گاهی نماز صبح را حتی مسجد می خواندیم. ظهر و شب را که حتما".

 دیگر قرار شد دوباره به جبهه برویم. در بسیج سپاه، پایگاه شهید بهشتی ما را به خاط سن کممان ثبت نام نمی کردند. هی می بردند مصاحبه و سخت می گرفتند. جوری شد که من از مسئول ارزیابی بسیج می ترسیدم. خلاصه ما کاری کردیم که اینها بالاخره مجاب شدند و ما را فرستادند کردستان.



فاش نیوز: این بار خانواده گذاشتند راحت بروید؟

- نه باز هم فرار کردم. ما را اول فرستادند پادگان ولیعصر برای دوره پدافند هوایی. ولی ما مشتاق رفتن به خط بودیم. خلاصه با اینها کلنجار داشتیم. یک روز صدا کردند که صاحبقرانی و حسین زاده به در جبهه. همان در پادگان ولیعصر میدان سپاه را می گفتند. آمدم دم در که دیدم پدرم آنجاست. پدرم به مسئول دژبانی گفت که اسلحه ات را بده! او نمیداد و هی میگفت بده! پدرم هی اصرار که این اسلحه را بگذاری روی دوش این، این بچه اندازه این اسلحه می شود؟!

دو تا کشیده به من و مهدی زد و ما را برد خانه. ما هم از خداخواسته که آنجا نباشیم. صبح رفتیم اعزام زدیم. خلاصه ما را فرستادند بوکان در کردستان. آقامهدی را بردند اعزام نیرو و مرا بردند مهندسی رزمی. کار مهندسی رزمی تخریب و ... بود. مرا به عنوان نیروی حفاظت فیزیکی و حفاظت از مقر در واقع گذاشتند. ما دیگر بسیجی بودیم.

شب ها می رفتیم پست می دادیم و بسیار سرد بود. منم بچه. لباس گرم می پوشیدیم و اورکت و یک چیزهایی بود بنام پانچو. بالای پشت بام نگهبانی می دادیم. من خوابم می برد و یکدفعه می خوردم به لبه پشت بام و بارها و بارها می پریدیم و ممکن بود بیفتیم!


فاش نیوز: چقدر آنجا بودید؟

- 3- 4 ماه آنجا بودیم. بعد گفتند که کوموله ها حمله کردند و پَسوِه را گرفتند. نزدیک ارومیه و کردستان. ما چون مهندسی رزمی بودیم، هم راهسازیمان از نظر لودر و بولدوزر و هم باز کردن راه و... هم تخریب لازم بود. به عنوان تامین گفتند شما هم باید بیایید. ما هم از خداخواسته. فرمانده اصلیمان که خودش رفت. ما قرار شد که با فرمانده مهندسی، با یک ماشین تویوتا برویم و به سمت آنجا راه افتادیم. دشمن حمله کرده بود. هی مجروح پشت مجروح. بچه ها می رفتند راه ها را باز می کردند و جاهایی که منفجر شده بود و خراب شده بود، همراهشان بودیم.

یک روز من گفتم می خواهم بلدوزر سوار شوم. گفتند نه نمی توانی! یکی بود یکی دو سالی از من بزرگتر بود، گفت صبح اول وقت بیا من به تو یاد می دهم. همه خواب بودند و ما رفتیم. نشست و دنده و راندن و همه را یادم داد. مثلا یاد گرفتم و نشستم پشت بلدوزر. خوب بلدوزر شنی دارد و نباید آن را در سنگلاخ انداخت! منم انداختم در کفی رودخانه در سنگلاخ و شروع به راندن کردم. یکدفعه دیدم فرمانده دارد فریاد می زند: کی سوار بلدوزره؟ کیه؟ آمد دید که منم! گفت کی گفت تو سوار بلدوزر بشی؟ و حسابی دعوایم کرد.

آنجا هم عملیات الحمدلله با موفقیت انجام شد و آن محور را آزاد کردند. یک اسب غنیمت گرفته بودند که برای فرمانده کوموله ها بود. فرمانده گفت که تا حالا سوار اسب شدی؟ گفتم نه. گفت می خواهی سوار شوی؟ بلد که نبودم! اسب مرا برداشت و رفت. می گویند اگر دهانه اسب را بکشی، تندتر می رود. منم از ترس هی می کشیدم و خلاصه خدا رحم کرد که مرا زمین نزد و توانستم یک جوری برگردم.

و دوباره به تهران برگشتم.


ادامه دارد...

 

گفت و گو و گزارش از شهید گمنام

عکس از مهرنوش یاسری

کد خبرنگار: 20
تلگرام
اینستاگرام
توییتر
‏جنگ شده بود؛
پدری، شوهری، برادری، فرزندی رفت تا پدری، شوهری، برادری، فرزندی را بکشد...

نکند که به کشورش، همسرش، مادرش یا دخترش تعدی شود؛

وشهیدی ها مدال گرفتند ...
خط ویلچر!؟
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi