28 شهريور 1397/ ۰۹ محرم ۱۴۴۰
شناسه خبر : 61077
1397,سه شنبه 27 شهريور13:40
اشتراک گذاری در:
عکس روز

زندگی پرماجرای راوی ماجراهای دفاع مقدس


از ۱۲بهمن ۵۷ که دراستقبال از حضرت امام(ره) به دنبال ماشین او می دویدیم، تا به امروز همچنان دنباله رو ایشان هستم"... و اینگونه عاشق امام(ره) شدم...

زندگی پرماجرای راوی ماجراهای دفاع مقدس

گفت‌وگو با «زهره علی‌عسکری» همسر شهید و نویسنده دفاع مقدس

فاش نیوز - زمانی که برای اولین بار افتخار آشنایی با ایشان را در کتابخانه موسسه پیام آزادگان پیدا کردم، قول یک گفت وگوی صمیمی را از ایشان گرفتم و امروز همان زمان موعودی بود که پای صحبت های این بانو بنشینیم و او از فراز و فرودهای زندگی و ازدواج با همسر شهیدش و از چگونگی ورودش به حوزه دفاع مقدس بگوید.

کودکی این بانوی فاضل در جو صمیمی و بسیار عاطفی خانوادگی شکل می گیرد و دوران نوجوانی اش نیز با ورود حضرت امام خمینی(ره) به میهن اسلامی گره می خورد. از همان زمان، مهر امام(ره) بردلش می نشیند و به قول خودش: "از همان 12بهمن 1357 که به دنبال ماشین حضرت امام دویدیم، تا به امروز همچنان دنباله رو ایشان هستم."

 او همسر شهید "قدرت الله ملانوری" و خواهر آزاده "مهدی علی عسکری" است. دو انسانی که از تاثیرگذارترین افراد زندگی او به شمار می آیند.

حکایت فراز و فرودهای زندگی این بانو آنقدر جالب، جذاب و گاه تلخ و نفس گیر است که بی اختیار اشک را میهمان دیدگانمان می کند؛ چرا که تنها با گذشت سه ماه و اندی از زندگی مشترک، همسرش در عملیات والفجر یک مفقود می شود و  11 سال تلخ بی خبری از او برایش رقم می خورد. ماحصل زندگی مشترک آنان یک فرزند به نام "محمدحسین" است که شش ماه پس از شهادت پدر به دنیا می آید که اکنون جوانی 35 ساله است.

«زهره علی عسکری»، متولد تهران و کارشناس ارشد ارتباطات، بانویی نام آشنا برای فعالان حوزه دفاع مقدس است؛ چرا که کتاب های متعددی به قلم این بانوی نویسنده درقالب رمان و  داستان کوتاه و در حوزه کودک و بزرگسال به چاپ رسیده است.  10 عنوان کتاب با عناوین "لیلا"، "پرواز با آتش"، "کلاه قرمزی ها"، "اگر می شد به پای بادبادک ها طناب بست"، "عاشقانه های جنگ"، "دختری از آسمان" و چندین کتاب کودک از این نویسنده ارزشی، به گنجینه کتاب های حوزه دفاع مقدس افزوده شده است. وی همچنین کتاب های بسیاری در این حوزه را نیز ویراستاری گرده است.

با این مقدمه کوتاه، پای حرف های خواندنی این زینب کربلای ایران و داستان زندگی پرماجرایش می نشینیم: 

 

فاش نیوز: لطفاً خودتان را بیشتر برای خوانندگان معرفی بفرمایید.

- زهره علی عسکری هستم. همسر شهید "قدرت الله ملانوری" البته فامیلی همسرم"ملا" بود اما در میان دوستانش به "ملانوری" شهرت داشت.

 

فاش نیوز: فکر می کنید علت این شهرت چه بوده؟

- گویا در قدیم، اجداد همسرم افرادی بودند که در روستای محل سکونتشان روحانی و یا باسواد آن روستا محسوب می شدند؛ به همین علت به آنها "ملا" می گفتند.

 

فاش نیوز: این روستا در کجا واقع شده است؟

- بین چالوس و نور روستایی قرار داشت به نام "پل" که مردمان بسیار مومن و باخدایی در آنجا زندگی می کردند و شاید همین کلمه "ملا" هم دراین باره بی ربط نباشد.

 

فاش نیوز: بسیار خوب. کودکی شما چطور گذشت؟

- من در تهران درخانواده ای به دنیا آمدم که قبل از من یک خواهر و برادر و من سومین فرزند خانواده و بعد از من هم یک برادر به دنیا آمد. با یک پدر و مادرجوان. یعنی زمانی که من کلاس سوم ابتدایی بودم، مادرم 27ساله بود و پدرم شاید 37سال داشت. خواهرم از من پنج سال بزرگ تر بودند و کوتاه بگویم «ما در یک جو جوانانه زندگی می کردیم.»

پدر، مردِ کار بود و مادر یک جو صمیمی خوبی برای ما ساخته بود. پدربزرگ و مادربزرگ پدری ام  در یکی از طبقات ساختمان  و در کنار ما ساکن بودند که بسیار مومن بودند و دایم به مسجد می رفتند و عموی من هم با خانواده اش در طبقه دیگری از این خانه ساکن بود. عصرها در طبقه سوم منزلمان بالکنی بود که مادر ما را به آنجا می برد. خاطرم هست ظرف تخمه می گذاشت و خودش هم با ما مسابقه می داد و همیشه هم خودش برنده می شد و کلی می خندیدیم و یا خوراکی هایی که برایمان می خرید، خاطرات خوشی را برای ما می ساخت. روزی حق انتخاب دو خوراکی برای بعدازظهر داشتیم و عصر منتظر بودیم که پدر کِی به خانه بیاید و دور هم باشیم و چون کوچک بودم، خیلی در جریان سختی های زندگی نبودم و به نوجوانی و جوانی من که رسید، دیگر سختی ها هم کمتر شده بود و زمان خوشی خانواده بود.

فاش نیوز: جرقه های انقلاب چگونه به خانه شما کشیده شد؟

- همانطور که می دانید، مساجد زمان شاه، مساجد سیاسی بودند. پدربزرگ و مادربزرگ من هم افراد مومنی بودند که دایم  به مسجد می رفتند و وقتی می آمدند، معمولاً توپشان از شاه پر بود و این مسایل را برای ما بازگو می کردند و ما هم با آن سن نوجوانی اما ذره ذره موقعیت را درک می کردیم که پدربزرگ و مادربزرگ های دوست داشتنی ما، از اوضاع ناراضی بودند. روی همین اصل، زمانی که انقلاب شد، خیلی زود با آن همراه شدیم.

 

فاش نیوز: خاطره ای هم از آن دوران دارید؟

- بله. خاطرم هست 14- 15 ساله بودم. یک دوست همکلاسی داشتم به نام زهره که فاصله منزل ایشان تا منزل ما یک کوچه فاصله بود و  پدر ایشان هم مومن و مسجدی. زمانی که از خانه به سمت مدرسه حرکت می کردیم، او "آیت الکرسی" را می خواند و من تکرار می کردم و این شد راه و رسم همیشگی ما. آن زمان حاج آقا کافی، تازه فوت کرده بودند. یک روز او به منزل ما آمد و پشت در اتاق پذیرایی نشستیم تا کسی در را باز نکند. کمی که صحبت کردیم و صحبت سر این بود که رژیم شاه او را به شهادت رسانده است و همان جا فهمیدیم که کدام طرفی هستیم. از همان لحظه طرفدار امام شدیم.

 

فاش نیوز: آن زمان کلاس چندم بودید و چند سال داشتید؟

- 16 یا 17 ساله و کلاس سوم یا چهارم دبیرستان بودم.

 

فاش نیوز: در ادامه چه گذشت؟

- ما موضع انقلابی گرفته بودیم اما حضرت امام را به درستی نمی شناختیم. زمانی که ایشان به ایران آمدند من به همراه همین دوستم زهره برای دیدار با ایشان به مدرسه علوی رفتیم و آنجا فهمیدیم که ما این "پیرمرد" را دوست داریم واز آن لحظه طرفدار امام شدیم.

 

فاش نیوز:  در لحظه دیدار امام چه حسی داشتید؟

- فقط این را بگویم که ما از پشت اشک ایشان را می دیدیم. در نوبت صف طولانی ایستادیم. همه چهره ها معمولی و شهرستانی. جمعیت که موج می زد و ما هم در این موج رها بودیم. می رفتیم نزدیک امام و بازمی گشتیم و دوباره.... و ایشان که از دور برای ما دست تکان می دادند، ما از همان جا عاشق ایشان شدیم. زمانی که از دیدار برگشتم، واقعاً مست بودم و از دیدار با ایشان روی پای خودم بند نبودم.

 

فاش نیز: و در ادامه؟

- از آنجایی که همه خانواده، خواهر و برادر انقلابی بودیم، هر کدام دنبال برنامه ای رفتیم. سال 58 آخرین کنکور بعد انقلاب برگزار شد. همه بچه ها دسته جمعی شروع به درس خواندن کردیم که خواهرم زهرا رشته اقتصاد دانشگاه الزهرا و برادرم مهدی رشته بازرگانی دانشگاه تهران(قم) قبول شد اما من که رشته ریاضی بودم، آن سال قبول نشدم. پیشنهاد خواهر و برادرم این بود که من رشته ام را تغییر بدهم و در رشته انسانی شرکت کنم. آنها یک ترم را خوانده بودند که دانشگاه ها به جهت انقلاب فرهنگی تعطیل شد. با تعطیلی دانشگاه ها هرکدام ما شغلی را انتخاب کردیم. سال 59 من و خواهرم زهرا به آموزش و پرورش ناحیه 4 رفتیم و در مقطع راهنمایی و دبیرستان تدریس می کردیم. مهدی هم وارد بنیاد شهید شد. چند ماهی در آنجا بود و بعد هم وارد سپاه پاسداران شد.

برادرم مهدی سر پرشوری داشت و ما هم واقعاً دوستش داشته و هنوز هم داریم.  از همان کودکی نیز علاقه خاصی میان ما بود. خواهرم زهرا که مثل مادر دوم ما بود و در کارهای منزل به مادر کمک می کرد، لباس های ما را می شست و مانند یک مادر حامی بود. در اوان نوجوانی من،  همیشه به من سفارش می کرد زمانی که در خیابان هستی، اگر جوانی به تو چیزی گفت، تو عکس العملی نشان نده و زمانی که من اشتباه می کردم، برای اینکه مادر به من سخت نگیرد، به مادر می گفت: «زهره بزرگ بشه بهتر میشه» و  نمی گذاشت مادر مرا دعوا کند.

 

فاش نیوز: حدس می زنم دوران نوجوانی پرشر و شوری داشتید، درست است؟

- بله؛ چون مهدی شیطون بود، من جا پای مهدی می گذاشتم. او جلودار بود و من دنباله رو. و من این سبک زندگی را می پسندیدم. پدربزرگ پدری ام اهل روستای "امامیه" بودند که بین فشم و اوشون واقع شده بود. من و مهدی تمام کوه های آن منطقه را دو نفره با هم زیر پا می گذاشتیم. بادبادک درست کردن هایمان مشهور بود. از صبح تا غروب روی پشت بام آن را به آسمان می فرستادیم. الان هم گاهی که با مهدی می نشینیم، از آن به عنوان خاطرات خوش کودکی یاد می کنیم.

فاش نیوز: ماجرای ازدواجتان با شهید ملانوری چگونه رقم خورد؟

- به هر حال من مهدی را خیلی قبول داشتم. سال 1360 زمانی که مهدی برای اولین بار برای عملیات فتح المبین به جبهه رفت و برگشت با همسر من در همان عملیات آشنا شده بود و البته این را هم اضافه کنم که همسر من در همان عملیات تیرخورده بود. زمانی که مهدی برگشت، این خاطره را برای ما تعریف کرد که «در شب عملیات یکی از سربازهای ما تیر خورد و این دوست من زمانی که بلند شد برود او را بگیرد،  یک تیر به سمت راست بدنش اصابت کرد و از کتفش بیرون آمد و حالا نمی دانم چه اتفاقی افتاد و اسم و فامیلش هم "قدرت الله ملا" بود.» ما به این کلمه "ملا" خنده مان گرفت و این ماجرا تمام شد.

به فاصله کوتاهی از عملیات فتح المبین، عملیات بیت المقدس پیش رو بود و مهدی برای بار دوم می خواست برای عملیات آزادسازی خرمشهر به جبهه اعزام شود. برای همین من برای بدرقه با او رفتم. اعزام از خیابان فلسطین بود. مهدی گفت: یک لحظه  اینجا باش من الان برمی گردم. رفت و پس از چند لحظه آمد و گفت: دوستم "ملا" را که گفتم الان آمده بود. بچه ها که نمی دانستند چه اتفاقی افتاده، همه روی سرش ریخته بودند ولی من چون می دانستم که مجروح شده، زیاد نچلاندمش...  به او آدرس دادم که به خانه مان بیاید. من منظور حرف مهدی را متوجه شدم اما به روی خودم نیاوردم.

 

فاش نیوز:  در همان اعزام، شما هم شهید "ملانوری" را دیدید؟

- بله اتفاقاً او هم یکی دو مرتبه با موتور از مقابل ما رد شد و مهدی او را به من نشان داد. مهدی به جبهه رفت و شاید یک هفته هم طول نکشید که او به اتفاق خانواده برای خواستگاری به منزل ما آمدند.

 

فاش نیوز: آن زمان شما چند سال داشتید؟

- 21 ساله بودم و ایشان هم 24-25 ساله بودند.

 

فاش نیوز: خانواده شهید ملانوری چگونه خانواده ای بود؟

- خانواده ای پرجمعیت با تعداد 8 خواهر و برادر که همسر من جزء آخرین فرزندان خانواده بودند. زمانی که خواهرشان برای خواستگاری آمدند، من فکر کردم ایشان مادر خانواده هستند. البته مادر سن بیشتری داشتند و در شهرستان زندگی می کردند و فرزندان در تهران ساکن بودند. یک بار مادر و پدر من به خانه آنها رفتند و با یک آشنایی ده روزه، توسط حاج آقا محمدمهدی موحدی کرمانی(اخوی آقای موحدی کرمانی امام جمعه موقت تهران) در منزل پسر ایشان محرم شدیم. البته پسر ایشان آقا علیرضا هم در همان روزها در جبهه شهید شده بود و هنوز خانواده شان از این موضوع اطلاعی نداشتند. البته چند ماهی از شهادت داماد این خانواده نیز گذشته بود. آن لحظه که حاج آقا خطبه را برای ما می خواندند، خاطرم هست که دختر خانواده چادر به سرکشیده و  فرزندش را بغل کرده بود و زارزار گریه می کرد و من اصلاً داستان را متوجه نبودم که قرار است چنین داستان هایی هم برای ما تکرار شود. به هر حال پس از ده روز آشنایی، ما 16 اردیبهشت محرم شدیم و  عقدمان ماند برای اواخر شهریور ماه.

 

فاش نیوز: شهید ملانوری را چگونه شخصیتی یافته بودید که ازدواج با او را پذیرفتید؟

- خب من قبل از ایشان هم خواستگارانی داشتم که به نتیجه نرسیده بود. طبیعی است که پس از یک عمر مردی وارد زندگی آدمی بشود بی درنگ عاشقش می شود. در زندگی کوتاه ما، حتی فرصتی نشد که قدرت بدی انجام بدهد و من بدی او را ببینم. یعنی در اوج خوبی، من او را از دست دادم. خیلی دوستش داشتم و همین که نمی توانستم دوری او را ببینم، روزهای سختی را برایم رقم می زد اما زمانی که برای اولین مرتبه از بالای سرشان عبور کردم، تا طرف دیگر اتاق بنشینم، در یک لحظه چهره شان را دیدم، خیلی معصوم بود. شاید باورتان نشود مثل یک کودک معصوم و مظلوم که رنگ چهره و موها بور و سفید بود و همین ویژگی یک چهره معصومانه ای به او داده بود. سرش را بلند نمی کرد. صدای آرامی داشت که در همان لحظه اول گفتم: خود اوست! شخصیت نه فقط آرام که اگر یک کارمند و یا یک دبیر هم بود، قطعاً قبول نمی کردم زیرا من از زندگی روی یک خط مستقیم و صاف بیزار بودم و برایم کسل کننده بود و مهمترین شرط من این بود که ایشان سپاهی بود.

فاش نیوز: چرا سپاهی؟

 - زیرا من مهدی را می دیدم و سپاهی ها را می دیدم که چقدر عاشق امام هستند و عشق من به حضرت امام باعث می شد که بهترین شرطم سپاهی بودن همسرم باشد و من با همسرم در بهترین نقطه که امام و انقلاب بود، تفاهم داشتیم. من خواستگارانی داشتم که وقتی صحبت می کردیم، می فهمیدم طرفدار شریعتی هستند و می گفتم: نه.

روز دوم هم که قدرت به منزل ما آمد، با لباس سپاه آمد و من دیگر عاشقش شدم. زمانی هم که مهدی لباس سپاه را به تن می کرد، من و زهرا (خواهرم) برایش می مردیم. البته این را هم اضافه کنم، مهدی دوستان خوبی که داشت به خانه می آورد و ما همه سر یک سفره می نشستیم و غذا می خوردیم و همسر خواهرم زهرا را که از دوستانشان بودند، معرفی کردند که ایشان هم در زندگی ما بسیار مثمرثمر بوده و هستند.

همزمان با ما، مهدی هم توسط یکی از دوستانش با خانواده ای آشنا شده بود و قصد ازدواج داشت. یعنی ازدواج ما در 21آبان ماه 61 و ازدواج مهدی 25 آبان ماه همان سال صورت گرفت.

فاش نیوز: مراسم ازدواجتان چگونه بود؟

- شب اول مهدی ماشین پدر را برداشت، من و همسرم سوار ماشین شدیم و در راه یک نان سنگگ گرفت و رفتیم سر خانه و زندگیمان. یک شب هم مهدی با همان ماشین پدر، دنبال همسرش رفت و با هم زندگیشان را در طبقه دوم منزل پدرمان شروع کردند.

 

فاش نیوز: به همین سادگی؟

- بله، به همین سادگی.

 

فاش نیوز: خانواده ها هیچ اعتراضی به این مسیله نداشتند؟

- خیر. خرج و هزینه ای نبود. ایشان یک حلقه ساده برای من خریدند و من هم یک ساعت مچی برای ایشان خریدم. همین.

 

فاش نیوز: مهریه تان چه بود؟

- مهریه ام 5سکه بهار آزادی و یک سفر حج تعیین شد.

 

فاش نیوز: الان پشیمان نیستید؟

- خیر. نه الان و نه هر زمان دیگری هیچگاه پشیمان نشدم که چرا لباس عروسی نپوشیدم و چرا مراسمی نداشتم.

 

فاش نیوز: در کجا ساکن شدید؟

- در یک خانه اجاره ای در حوالی خیابان پیروزی. آن زمان تازه گشت "ثارالله" راه اندازی شده بود و ترور منافقین بیداد می کرد و به بهانه های مختلف که فلانی ریش دارد یا حزب اللهی است، مردم کوچه و بازار را به گلوله می بستند و برای همین هم سپاه، گشت ثارالله را راه اندازی کرده بود. ماشین های لندرور با چهار عضو سپاهی در آن می نشستند و در سطح شهر گشت می زدند. هم مهدی و هم قدرت در یک ماشین با هم کار می کردند و دو روز سرکار و یک روز در خانه بودند. من و همسر مهدی هم معلم بودیم و زمانی که آن ها در منزل بودند، ما مدرسه بودیم و زمانی که ما منزل بودیم، آنها سرکار بودند و زندگی مشترک من سه ماه و نیم و زندگی مهدی سه ماه طول کشید.

فاش نیوز: چقدر کوتاه!

- بله. مهدی سه ماه بعد برای عملیات والفجر مقدماتی رفت و همسر من هم زمانی که متوجه شد مهدی رفته، می خواست خودش را به او برساند. همان روزِ عملیات حرکت کرد اما نرسید و چند روز بعد هر دو برگشتند. اول مهدی آمد و بعدهم همسر من. اسفند 61هردو برای مرخصی آمدند و حالا باید خودشان را برای عملیات والفجر یک آماده می کردند. اواخر اسفند ماه هر دو رفتند و 19فروردین ماه قدرت آخرین تماس را با من گرفت و با هم صحبت کردیم.

 

فاش نیوز: صحبت هایتان چه بود؟

- من در مدرسه بودم که از منطقه تماس گرفت و در حد کوتاه که خوبی؟ و... من عجله دارم و باید بروم.

 دو سه روز بعد، عملیات والفجر یک شروع شد. معمولاً اینطور بود که چند روز بعد از عملیات، رزمنده ها با خانواده هایشان تماس می گرفتند. سروصداهای عملیات خوابید اما از این دو خبری نشد. اردیبهشت سال 62 بود که خواهرم آمد و گفت: بلند شو برویم تا از بچه ها خبر بگیریم.

بعدها فهمیدم که پدرم صبح به "خانه شهید" سپاه، میدان فردوسی رفته بود و از ماجرا خبر داشت و نمی دانستند که خبرها را چگونه بدهند.

این بود که خواهرم به دنبالم آمده بود تا خود مسئولان "خانه شهید" مرا در جریان بگذارند. پدر به همراه ما نیامد و من به اتفاق مادر و خواهرم به خانه شهید رفتیم. در آن جا مردم در صف زیادی ایستاده بودند و آقایی هم پشت میزی بود که پاسخگوی مراجعین بود. مادرم رو به آن آقا گفتند که فرزندان ما به اسامی فلانی و فلانی هستند. گفتند: اتفاقاً صبح آقایی به اینجا آمده بود و من فهمیدم که پدرم بوده. آن آقا پرسید شما کی هستید؟ مادرم گفت: من مادر و ایشان هم همسر فلانی هستند. آن آقا به خواهرم گفت: شما با من بیایید. ما خواهرمان را تنها نگذاشتیم و به اتفاق رفتیم. ایشان به آرامی به خواهرم گفتند: آنها  50 درصد شهید، 50 درصد اسیر و ممکن است درصد کمی هم مجروح و در بیمارستان باشند و این آغاز داستان بود تا اواخر خرداد ماه که خبر اسارت مهدی رسید. یک پاکت نامه آبی رنگ که فقط اسم، تاریخ و امضای مهدی پای آن بود.

 

فاش نیوز: با آن وابستگی که شما به آقا مهدی داشتید، با اسارت او چگونه کنار آمدید؟

- خیلی سخت اما باز هم خوشحال بودیم که زنده است. زیرا در عملیات های قبلی هم ترکشی به سرش اصابت کرده بود که سردردهای بسیار شدیدی می گرفت و ما نگران این بودیم که در اسارت بر اثر کتک و شکنجه چه اتفاقی برای او خواهد افتاد.

 

 فاش نیوز: ایشان چند سال در اسارت دشمن بودند؟

- هفت سال

 

فاش نیوز: آقا مهدی برای شما تعریف کرده بود که چگونه به اسارت دشمن درآمده بود؟

- بله، تیری به لگن راست مهدی می خورد که قادر به حرکت نبوده و خون زیادی از بدن او رفته بود به طوری که یک شبانه روز در همان جا می افتد. او تعریف می کرد: زمانی که چشمانم را بازکردم، دیدم قطار مورچه های درشت از روی تپه ها تا روی زخمم صف کشیده بودند که از گوشت و لخته های خونم می کندند و با خود می بردند و شاید تنها اسیری بودم که با دیدن دشمنم خوشحال شده بودم. به هر حال عراقی ها او را پیدا می کنند و با خود به "اردوگاه تکریت" می برند.

 

فاش نیوز: به گفته آقا مهدی، اردوگاه تکریت چگونه اردوگاهی بود؟

- اردوگاهی که به اصطلاح عراقی ها افراد کله شق و سپاهی را در آنجا نگهداری می کردند و حاج آقا ابوترابی را هم برای آرام کردن این افراد به آنجا فرستاده بودند. البته مهدی از شکنجه هایی که شده خیلی صحبت نمی کند اما برای نمونه تعریف می کرد: «عراقی ها من و دو نفر را در آفتاب سوزان، چاله ای می کندند و خاک را روی ما می ریختند و زنده به گور می کردند و بعد خاک را کنار می زدند  و به مدت سه روز  این آزار  و اذیت ها ادامه داشت.»

 دو سال آخر اسارت مهدی، تمام گوشت های بدنش ریخته بود و زمانی که به ایران برگشت، تمام صورتش چروک شده بود. با آن که سی و سه سالی بیشتر نداشت، پشتش قوز کرده بود و زمانی که مژه می زد، گویی فیلم را کند کرده باشند بسیار طولانی می شد و اگر کسی می خواست به او نزدیک شود، ناخودآگاه خود را عقب می کشید و گارد دفاعی می گرفت و روزهای سختی برای مهدی و خانواده او رقم می خورد.

فاش نیوز: برگردیم به زندگی خودتان، در خانه شهید چه صحبت هایی با شما شد؟

- وقتی به خواهرم گفتند 50 درصد شهید، 50درصد اسیر، من می شنیدم چه می گوید اما مثل یک تکه سنگ شده بودم. نه گریه می کردم و نه عکس العملی داشتم، فقط قلبم مانند طبل می کوبید. خون تا گوش هایم می آمد و دوباره برمی گشت. به خانه آمدیم. 6اردیبهشت سال61 او را دیده و با او صحبت کرده بودم و حالا 6اردیبهشت 62 این خبر به ما رسیده بود. من دفتری داشتم که تمام خاطراتم را خطاب به او می نوشتم زیرا تمام تصوراتم این بود که او در جایی دور مجروح و اسیر شده اما زنده است و روزی برخواهد گشت. تا اینکه سال 70 اطلاعیه ای از تلویویزون پخش شد مبنی بر این که افرادی که از عملیات والفجر مقدماتی و  والفجر یک مفقود دارند، به معراج الشهدا مراجعه کند. ازسال 70 تا72 دو سال پرماجرا برای من گذشت تا اینکه مشخص شد ایشان به شهادت رسیده اند. ماجرایی که از سال 73 تا همین الان هنوز هم شهادت او را باور نکرده ام.

 

فاش نیوز: ماجرا از چه قرار بود؟

- از همان سال 70 تا 72 پیکر بسیاری از شهدا  پیدا شد و من، مادرم و خواهرم مدام در مسیر معراج الهشدا بودیم و  بار آخری که همسر من پیدا شد، مادرم تنها رفته بود. در آنجا روی یکی از تابوت شهدا برگه ای دیده بود که روی آن به جای "قدرت الله ملانوری" "قدرت الله ملانوروزی" زده بودند. مادر به خانه آمد و به معراج زنگ زد که چنین موضوعی هست اما من بعد از دو سال، صحنه هایی که دیده بودم، دیگر حاضر نمی شدم که به معراج بروم.

فاش نیوز: چرا راضی نمی شدید؟

- چون باور شهادتش برایم سخت بود و همین مفقودیت او و ادامه این شرایط برای من بهترین مدل از زندگی بود و احساس می کردم دیگر نباید دنبال او بروم.  اما بالاخره آنها مرا راضی کردند. وقتی به آنجا رفتیم گفتند فامیلی کسی که روی تابوتها رامی نوشته "ملانوروزی" بوده  و "ملانوری" باید می نوشته.

اوایل جنگ شماره پلاکی برای هر رزمنده وجود داشت که دو قسمت می شد. رزمنده ای که می دید دوستش روی زمین افتاده، آن پلاک را می شکست و یک تکه در کنار شهید می ماند و بعد هم با کنار هم قرار گرفتن دو قسمت پلاک، اعلام شهادت می شد اما بعدها روی پلاک فقط یک شماره می خورد. در معراج یک شماره پلاک هم به ما دادند. من راضی نمی شدم و به مادر گفتم: این پلاک و مقداری استخوان، از کجا معلوم که متعلق به قدرت باشد؟ و دوباره از این پادگان به آن پادگان و... تمام  پادگان ها را زیر و رو کردیم تا رسیدیم به پادگان  امام حسن(ع) که یک سروان "احمدی" آنجا بود که بسیار کمکمان کرد. ماجرا را برایش تعریف کردیم و او پیگیری کرد. آدرسی را که به ما داده بودند، متعلق به روستای "پل" بود اما همسرم به من گفته بود که هرجا که آدرسی نیاز بود، من آدرس منزل پدر شما را داده ام و اگر این شماره پلاک متعلق به قدرت باشد، باید آدرس پدر مرا داشته باشد نه روستای پل را. و با خود می گفتم: معراج الشهدا هم دیده که ما مفقود داریم، خواسته یک مشت استخوان به ما بدهد و خیالمان را راحت کند.

سروان احمدی از همان جا به منطقه طلاییه زنگ زد و لیست را زیر و رو کردند و گفتند: ما چنین شماره پلاکی نداریم. من هم  خوشحال و خندان از پادگان بیرون آمدم که این شماره پلاک متعلق به قدرت نیست. به خانه که آمدیم اما از آن موقع احساس کردم که اطرافیان بسیار کسل و ناراحت هستند. برادر قدرت مدام زنگ می زد که به نظر من قدرت شهید شده و پیکرش در منطقه افتاده، یکی دیگر می گفت: وقتی هم که گفتند قبول نکردی که شهید شده و... دیدم اطرافیان فشار روحی زیادی به من وارد می کنند، بنابراین تصمیم گرفتم که خیال بقیه را راحت کنم. بالاجبار گفتم: «باشه این پیکر قدرت است!» اما به دل این گفته را باور نداشتم. به همین خاطر گفتند: برویم و استخوان ها را ببینیم.

خاطرم هست من آن روز از حرصی که داشتم، یک مانتوی قرمز رنگ که متعلق به مادرم بود را زیرچادرم پوشیدم به طوری که آستین قرمز آن از زیر چادر کاملاً نمایان بود. کمی استخوان ها را زیر و رو کردیم. استخوان های فک، سوخته و لگن و بخشی از استخوان ها که بر اثر آفتاب شدید و خاک رنگ آن کاملاً رفته بود! همان پلاک، سربند و جانماز سوخته که من آن ها را برداشتم و درون یک کیسه ریختم. به ما گفتند: این ها را برندارید، شاید شیمیایی باشد در حالی که  آن زمان منطقه فکه اصلاً شیمیایی نشده بود. من گوش نکردم و سربند و پلاک را برداشتم و کسانی هم که همراهمان بودند، چندتایی از استخوان ها عکس گرفتند که این عکس ها را فقط من و مادرم تا به امروز دیدیم و این عکس ها را به هیچکس هم نشان ندادیم.

به منزل آمدیم. مراسمی گرفتیم و چند ماشین هم از سپاه آمد و طی مراسمی، او را تشییع کردیم و حالا فرزندم محمدحسین هم به سن 11سالگی رسیده بود که او هم در تشییع حضور داشت. من دلم برای حسین کباب شده بود زیرا پدر را ندیده بود و حالا در 11 سالگی باید در تشییع پدر شرکت می کرد. او منتظر آمدن پدر بود و زمانی هم که مهدی از اسارت برگشت، به من می گفت: "پدر کی می آید؟ بریم دنبالش؟" و اینقدر باورش شده بود که حالا که مهدی می آید، پس پدر  او هم می آید و من نمی توانستم بگویم مفقود با اسیر فرق دارد. می گفتم: "اگه نیامد چه؟" می گفت: "خب خانه را پر از عکس هایش می کنیم." مدتی که از بازگشت مهدی گذشته بود، می گفت: کلاه موتور پدر را بده و من که کلاه را داخل پارچه ای پیجیده و بالای کمد گذاشته بودم را برایش می آوردم، می گفت: «این کلاه که پیشم باشه، خیالم راحت تره. می گویم: بابایم هست و در یک راه دور، هزار روز دیگر می رسد.»

این حرف های او مرا گندم برشته می کرد و مسئله قدرت کنار رفته بود و حالا مسئله محمدحسین مرا رنج می داد. بهانه گیری های بی خودی که من دروغی به او نگفته بودم اما اطرافیان دائم به او امید داده بودند که پدرت می آید و گویا می خواستند او این دوران را بگذراند اما فکر بعدها را نکرده بودند.

زمانی که مهدی از اسارت برگشت، دوران سخت و بسیار دشواری به ما گذشت. شاید اگر کودکی بود که پدرش مفقود شده بود، منِ مادر، نمی گذاشتم که از بازگشت اسرا باخبر شود و بعد کم‌کم در سن نوجوانی به او ذره ذره می گفتم که اسرا آمدند و پدر تو شهید شده و از مقامات شهدا می گفتم؛ ولی زمانی که مهدی از اسارت آمد، کوچه چراغانی شد، گوسفند کشتند و روی دوش گرفتن ها و... مریم دختر مهدی روی دوش پدر می پرید و با پدر کشتی می گرفت(البته مهدی متوجه بود و نمی گذاشت این اتفاقات بیفتد) اما محمدحسین می فهمید که پدر او نیست و زمانی که خواستیم خداحافظی کنیم و به خانه خودمان برویم، محمدحسین زد زیرگریه و فکر می کرد همه اسرا آمده اند و تنها بابای او نیامده. دیگر دورانی داشتیم. شب ها گریه می کرد. مشق هایش را با گوله گوله اشک می نوشت و هنوز هم دفترهای مشق او را نگه داشته ام.

فاش نیوز: آیا پس از سال ها، باز هم پیگیر ماجرا نشدید؟

- هر بار که خواستم دوباره پیگیری کنم که این پیکر متعلق به قدرت هست یا نه؟ محمدحسین نگذاشت. می گفت: «پیگیری کنی که خودش هست یا نیست؟ فکر کن پیکر یک عراقی. شما سرمزار بنشین. نیت خود را بگو و حاجتت را بگیر و برو.»

 

فاش نیوز: محمدحسین چقدر از لحاظ رفتار و ظاهر شبیه پدر است؟

- من مدت بسیار کمی با شهید زندگی کردم اما حتی در این مدت هم من هیچگاه عصبانیت او را ندیدم اما محمدحسین خیلی این طور نیست، اما از نظر عقاید همانند پدر است. از کودکی و زمانی که پنج سال بیشتر نداشت، به من می گفت: من بچه ام اما "ایمان" دارم. نماز و روزه اش ترک نمی شود و بسیار معتقد به راه شهداست. کوچکترین اتفاقی را که در زندگیش رخ می دهد، می گوید: من پیش خدا پارتی بزرگی دارم و معتقد است که پدرش در تمام لحظات زندگی همراه اوست.

و در ادامه می گوید: محمدحسین به خاطر راهی که من انتخاب کردم، بسیار ضربه خورده است و دیگر نمی خواهم به او ضربه بزنم. هر بار که "کلمه" بابا را به زبان می آورد، گویی عاشق پدری است که ندیده بود. گاهی پیش من، به فرزند خودش که نوزاد چندماهه بود، می گفت: تو بابا داری؟ من نداشتم! یک حسرت و یک آرزویی که با آنکه 35 سال از او گذشته، "پدر" برایش تقدس دارد و یک آرزوی دست نیافتنی است.

 

فاش نیوز: رابطه تان با هم چگونه است؟

- ما به هم بسیار نزدیکیم و پناه یکدیگر هستیم و حتی زمانی که همسرش از او درخواستی دارد که حسین نمی پذیرد، به من می گوید و از من می خواهد که با او صحبت کنم و او هم در کمال احترام و تا جایی که مقدور باشد می پذیرد.

 

فاش نیوز: نظر محمدحسین نسبت به شهادت پدر چیست؟

- راستش خیلی در این مورد صحبت نمی کنیم. زمانی هم که با هم سر مزار می رویم، کنار سنگ مزار نمی نشیند و دورتر می ایستد اما در شست و شوی مزار مرا کمک می کند.

فاش نیوز: خودتان سر مزار چه حسی دارید؟

- هیچ حسی ندارم اما خدا را شکر می کنم که در گلزار شهدا جایی هست که به آنجا می رویم.

 

فاش نیوز: آیا خواب ایشان را هم می بینید؟

- اوایل خیلی زیاد اما جدیداً کمتر. اوایل با دست و پای زخمی و قطع شده می دیدیم اما حضوری زنده. حتی یک بار در خواب دستش را به سمت من دراز کرد و من دستش را گرفتم. آنقدر دستانش داغ بود که تا مدت ها این گرما به سر انگشتان من مانده بود. حتی زمانی هم که بیدار شدم، این گرما وجود داشت. حسین هم گاهی خواب پدر را می بیند اما خیلی به من نمی گوید.

 

فاش نیوز: آیا  شده برادرتان را سرزنش کنید که چرا این سرنوشت را برای شما رقم زده؟

- تا به حال به این موضوع فکر هم نکردم. مهدی کسی را به من معرفی کرد که عقیده من بود و من این زندگی را می خواستم.

 

فاش نیوز: از چه زمانی وارد حوزه دفاع مقدس شدید؟

- محمدحسین سال 80 دانشگاه قبول شد اما با تصادفی که داشت، سال بعد هر دو کارشناس ارشد ارتباطات قبول شدیم. او با نشریه "جنات فکه" آشنا بود که من هم از سال 82 با این نشریه آشنا شدم. بعد حسین به اداره اوقاف رفت و من هم با نوشتن و ویراستاری مجله و کتاب کارم را آغاز کردم و کم‌کم با مراکز مختلف در بخش ویراستاری و نوشتن کتاب همکاری داشتم.

 

فاش نیوز: قلم زدن و قدم زدن در وادی دفاع مقدس چه حال و هوایی دارد؟

- حال و هوای خوب. گویی همواره در کنار "قدرت" هستم. روز 12بهمن، ما به دنبال ماشین حضرت امام(ره) دویدیم. بعد از 40 سال هنوز به دنبال ایشان می دویم. هرکس هر سرزنشی هم که می خواهد بکند، برایم مهم نیست! البته مشکلات هست اما در ذهن من یک کانالی با حضرات امام(ره) باز شده  و من عهد بسته ام که در این راه بمانم و در این خط بمیرم. باور کنید در نوشته هایم، من با هر شهیدی که آشنا می شنوم، خدا را سپاس می گویم که  این آشنایی امتیازی برای من بوده و هر نوشته ای که برای یک شهید می نویسم، فکر می کنم با او فامیل شده ام. پیشنهادهای کاری فراوانی از نشریات زرد داشته ام که وقتی پرسیدم: "در این مجله آشپزی و خیاطی و روانشناسی کودک... هست؟" گفتند: بله. گفتم: قبول نمی کنم. من فقط برای دفاع مقدس می نویسم و در عهدی که بسته ام، اگر خدا بخواهد این راه را  تا پایان ادامه می دهم.

 

فاش نیوز: کراماتی هم یقیناً در این راه مشاهده کرده اید، از موارد این چنینی نیز بگویید.

حقیقتاً من خیلی در عالم کرامات زندگی نمی کنم اما یقیناً چیزهایی هست.

 

فاش نیوز: چند نمونه از آثار خود را برای خوانندگان فاش نیوز معرفی بفرمایید.

- کتاب های زیادی برای روایت فتح، بخش زنان حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس، پیام آزادگان و جنات فکه نوشته ام ولی به طور اختصاصی 9 کتاب که بخشی از آن خاص کودکان و درباره زندگی شهید بقایی است.

 

فاش نیوز: آیا از اقبال مخاطبان کتاب های دفاع مقدس هم اطلاعاتی دارید؟

- یقیناً کتاب های دفاع مقدس مشتری های پر و پاقرص خود را دارد. من کتابی درباره کودکی شهید بقایی نوشته بودم. این کتاب درباره ماجرایی بود که  در یک اردوی دانش آموزی شهید بقایی دوچرخه خود را به یکی از همکلاسی هایش داده بود و آن همکلاسی دوچرخه را خراب کرده و آورده بود که شهید بقایی هیچ گله ای از دوستش نمی کند.  من این خاطره را به صورت داستان و با کمک دیگر همکاران با تصاویر زیبایی به عرصه رساندیم یک خانم فرهنگی  که معاونت مدرسه ای را برعهده داشت با من صحبت می کرد که من این کتاب را برای نوه خودم خواندم. هفته بعد که من نوه ام را دیدم، به من گفت: مادربزرگ من اسلحه خودم را به دوستم دادم که او اسلحه ام را خراب کرد و من اصلاً به روی او نیاوردم. با نقل این سخن، واقعا خستگی من در رفت. منظورم از این خاطره کاری است که یک شهید 30-35 سال قبل انجام داده و اکنون اثر خود را روی فرزندان کنونی گذاشته است و این اثر بخشی یک کار است. اگر کار برای رضای خدا انجام شود، هر چقدر هم که سعی در مخفی کردن آن نماییم، هیچگاه مخفی نمی ماند. شما کتاب "سلام بر ابراهیم" را که می خوانید، نویسنده آن گمنام است ولی می بینید که چه غوغایی به پا کرده است.

 

فاش نیوز: پیشنهاد شما برای فرادی که به تازگی وارد حوزه نویسندگی دفاع مقدس شده اند، چیست؟

- پیشنهاد من این است که به دنبال اسم نباشند. یک تعدادی از نویسندگان به دنبال تقریظ هستند. البته تقریظ بسیار خوب است و  آن نویسنده و موسسه انتشاراتی را تکان می دهد و همه چیز زیر و رو می شود، اما اعتقاد من این است که ما برای "تاریخ" می نویسیم؛ بنابراین نباید دروغ بنویسیم. من عمرم را در این راه گذاشته ام. اگر همسر من رفت و به شهادت رسید، کار او تمام شده اما کار من نیمه تمام است و حال که این فرصت پیش آمده که تاریخ نویسی از دست صلاتین به دست مردم افتاده است پس به تاریخ دروغ نگوییم.

 

فاش نیوز: چقدراز عملکرد خودتان راضی هستید؟

- صفر. زیرا خداییِ خداوند آن قدر کامل و بی نقص بوده و من در درگاه خداوند شرمنده هستم که شاید می توانستم انسان مفیدتر و تاثیرگذارتری باشم.

 

فاش نیوز: و سخن پایانی.

- سخن پایانی من پیرو عنایتی است که خداوند به ما کرده است. زمانی که کاری برای نوشتن در دستم نیست، دائم نذر و نیاز می کنم که خدایا یک کاری از یک شهید را به من مرحمت کند و همینطور هم می شود. گاه سه یا چهار ساعت روی یک نوشته یک شهید متمرکز می شوم و وقتی از پای کار بلند می شوم، خدا را شکر می کنم که این چند ساعت عمرم به بطالت نگذشته است. در این سال ها نه تنها کم نیاورده ام بلکه سخت‌جان‌تر و قوی‌تر هم شده ام و فکر می کنم این اتفاقات خوب، تنها در حوزه دفاع مقدس می افتد و بس.

گزارش از صنوبر محمدی


کد خبرنگار : 23


همسر شهید     مهدی علی عسکری     قدرت الله ملانوری                                
Reply
no
0
yes
1
رزمنده و جانباز عملیات کربلای یک
1397/06/20 - 21:12
با عرض سلام خدمت همسر شهید والامقام قدرت الله ملا نوری و آرزوی توفیقات الهی بیشتر برای شما و همه خانواده های شهدا و جانبازان شما در بخش خاطرات فرمودید که هر کسی طرفدار شهید دکتر علی شریعتی بوده اگر به خواستگاری شما می اومده رو بعنوان همسر قبول نمی کرده اید زیرا عاشق امام بوده اید..
این مسئله ای شخصی و مربوط به خودتان بوده و لازم به بیان آن در اینجا نبود.. چنانکه چند عکس استخوان شهید عزیز قدرت الله ملا نوری را نشان هیچکس نداده اید...
شایسته است شما که انسانی رنج کشیده و انقلابی بحمدالله هستید بدانید که انقلاب ما یک معلم داشت و یک رهبر..
معلم انقلاب شهید شریعتی است
و رهبر انقلاب امام خمینی
و انقلاب بسیار مدیون زحمات و کتاب های اسلامی و با صلابت و شجاعانه و تکثیر میلیونی ان.. آن هم در آن زمان ..شهید دکتر شریعتی در جامعه بوده است..
در پناه خداوند موید باشید.

Reply
no
1
yes
0
جانباز کرجی
1397/06/25 - 20:30
آفرین به این بانوی با ایمان وصبور. از خواندن این سرگذشت حالم بهتر شد.
ای کاش همه زنان و به خصوص زنان امروز از این خانم درس زندگی و دینداری بیاموزند.
از خانم صنوبر محمدی هم بابت این گفت وگو تشکر ویژه دارم.





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.