23 آذر 1396/ 25 ربيع الأول 1439
شناسه خبر : 54685
1396,چهارشنبه 18 مرداد15:35
اشتراک گذاری در:
عکس روز

با یک نگاه، عاشقش شدم


پس از استراحت کوتاه و مرخصی خبر رسید که فرمانده لشگر، حاج مهدی کیانی یک نفر را به عنوان فرمانده گردان توپخانه که اهل دزفوله را می خواهد به عنوان فرمانده گردان توپخانه معرفی کند.

با یک نگاه، عاشقش شدم

جانباز قطع نخاع حسین توکلی- 27 اردیبهشت 96، صبح رفته بودم باغ بهشت همدان جهت مراسم تدفین یکی از بستگان عباس نوریان فرمانده دیده بان های لشگر انصار الحسین، متوجه شدم با سرعت یک ویلچر سوار ازم زد جلو و مشغول نماز میت شد و بعد از نماز جمعیت را شکافت و خودش را به عباس رساند و عرض تسلیت گفت وآمد.

  گفتم: زبل خان باز آرام وقرار نداری! روی ویلچر هم که 31 سال نشسته ای؟ خندید و گفت:« بیا بریم تا با مراسم دفن میت برسیم. مهدی مرادیان که سال های سال با حسین در دیده بانی همراه و رفیقش بود، داشت ویلچر را هدایت می کرد که رسیدیم پیش خودروی حسین.

 جلدی در ماشین را باز کرد و به یک چشم بهم زدن مثل زمان دفاع مقدس که از کوه و کمر در کوهستان های غرب ودکل ودیده بانی در سرزمین خوزستان بالا می رفت و وقتی که سوار موتور می شد، بایستی بودی و تماشا می کردی که زیر آتش شلمچه و فاو چطوری خودش را به خط می رساند و خط دشمن را با آتش توپخانه جهنم می کرد و.... نشست پشت فرمان. ما شدیم سرنشین او، مثل دورانی که همیشه در ترک موتورش بودیم و راهی دیار شهدای دفاع مقدس شدیم.

  گفتم حسین! از دزفول برای شهید احمد هدایت پناه خاطره خواستند، فکر کرد و گاز ماشین را گرفت وگفت جمشید! 31 سال گذشته. او رفته. من جا مانده ام. چی بگم، یادم نیست.

 کلی کلنجار رفتم و محمد ترک دیگر دیده بان توپخانه هم رسید وجمع دیده بان ها با رسیدن حمید حسام وعباس نوریان و چند تای دیگر مثال رضا بهروزی و با آمدن علی حاتمی که جدیدا" از دمشق برگشته بود، جمع شد و بنا شد حسین آغاز سخن کند:

 «عملیات والفجر هشت در فاو و به دنبال آن عملیات تکمیلی صاحب الزمان در کارخانه نمک فاو با موفقیت به اتمام رسیده بود. عده زیادی از دیده بان ها و خدمه های آتش بارگردان های توپخانه وادوات و رزمندگانی که سال ها رفیق و در کنار هم بودیم، به شهادت رسیده بودند. فرمانده گردان توپخانه لشگر ناصر عبد اللهی هم جزء شهدا بود و جایش خالی.

  من هم با خیل جاماندگان برگشتیم به اردوگاه شهید مدنی دزفول. پس از استراحت کوتاه و مرخصی خبر رسید که فرمانده لشگر، حاج مهدی کیانی یک نفر را به عنوان فرمانده گردان توپخانه که اهل دزفوله را می خواهد به عنوان فرمانده گردان توپخانه معرفی کند. کم سن و سال بودم جوانی تُخس، مثل دیگران، که از این انتخاب رنجُور بودند، من هم نمی توانستم ناراحتی خود را پنهان کنم وبرایم این مسائل گران بود که یک غریبه از شهر دیگری که هیچ آشنایی با آن نداریم بشود فرمانده گردان مان.

  همه کادر گردان را در چادر فرماندهی فرا خوانده شدند. فرمانده لشگرحاج مهدی کیانی آمد و به همراهش  یک جوان با جثه کوچک را به اسم احمد هدایت پناه را هم آورد و در جلسه او را به عنوان فرمانده جدید گردان معرفی کرد. از ما خواست تا با این جوان همکاری کنیم  وگفت قدر این جوان وفرمانده جدید را بدانید و از خصوصیاتش، کار وآشنایی او با توپخانه گفت و پس از جلسه مسئولین لشگر، همگی رفتند.

 درگیر ذهنم بودم که چرا غریبه و یه شهرستانی؟ داشتم در محوطه گردان با خودم کلنجار می رفتم که چکار کنم وچگونه پذیرایش باشم. غرق در این فکار بودم که با صدای بلند گوی تبلیغات گردان همگی دعوت به جلسه شدیم. گر چه دیده بان بودم وحس می کردم همه چیز بلد هستم وآشنایی از فرمانده جدید نداشتم ولذا بچه های دیگر هم کمتر از من دلخور این انتساب نبودند طوری که عده ای تصمیمشان بر مخالفت بود و تسویه .

  داخل چادر برای جلسه نشسته بودیم که زیرچشمی فرمانده جدید را از قاب دوربین دیده بانی رصد کردم. متوجه شدم یک قرآن در دست دارد بدون اینکه به اطرافیان واطرافش فکر و نگاه کند غرق در تلاوت قرآن است. همگی دور تا دور چادر نشستیم و یکباره با نگاه نافذ وعرفانی جمع ما را با خواندن آیاتی از قرآن به عمق معنویات برد، با تلاوت دلنشینش.

  بعد از تلاوت قرآن خودش را معرفی کرد واز جمع  خواست یکی یکی با ذکر مسئولیت خودشان را معرفی کنند. نوبت من که رسید جابجا شدم و با یک نفس عمیق واز روی غرور وجوانی گفتم: « حسین توکلی دیده بان هستم» نگاه نافذی بهم کرد ونفر بعدی. در ادامه جلسه با ذکر نکاتی ما را برد به حال وهوای اول جنگ و سال های 60و61 وگفت وگفت در ایامی که در عملیات های بزرگ جنوب دیده بان بوده و با موتور تریل چطوری در تیر رس دشمن در جاده اهواز خرمشهر دیده بانی می کرده وبدنش  آماج ترکش های دشمن شده، با ذکر این خاطرات خودم را یواشکی که فرز وتیز نشسته بودم یه مقداری به عقب کشیدم و حواسم بیشتر به ادامه صحبت هایش شد.

نهیبی به خودم زدم که متوجه باش، در برابر چه کسی نشسته ای، و داری از خودت تعریف می کنی! .گفت : «نیروی دیده بانی و کادر آتشبار اول باید ایمان قوی وتقوا داشته باشد وبعد شجاعت، اگر یک نیرو در حین نبرد هر آنچه شجاع باشه و از نظر اعتقادی کم بیاورد، شکستش حتمی است گرچه به ظاهر پیروز شود.» تا اینجا که رسید، شش دانگ حواسم را بیشتر جمع کردم و دوزانو شدم، منی که خیلی دل پری داشتم وکمتر با غریبه ها انس و الفت می گرفتم.

 در دلم متوجه شدم که این جوان فرق دارد با  دیگران، علاقمند شدم به این جوان خوش سیما ودر پایان صحبتش گفت آماده باشید که از فردا کار سخت تری داریم و باید عده ای به اصفهان واهواز بروند وآموزش تخصصی ببینند وگفت بدون آموزش کار ابتر است. باید به علم روز در مقابل دشمنی که هر روز به سلاح های جدید مجهز می شود، شما هم با آموزش بهتر وتخصصی با آنها مقابله کنید.

  از فردا عده ای راهی اصفهان شدند وتعدادی هم به اهواز و تعدادی هم به همدان برگشتند، نوبت من که رسید اجازه گرفتم رُک گفتم من حال وحوصله آموزش وشهر رفتن ندارم. اگرهم بروم طاقت نمی آورم. خواهش می کنم من را نفرست. من طاقت دور شدن از جبهه را ندارم ، فکری کرد وگفت باشه تو برو لشگر ولی عصر وآنجاآموزش دیده بانی ببین. نامه ای به دستم داد و راهی مقر لشگر شدم و رفتم در منطقه فاو که خط پدافندی داشتند، کنار دیده بان های مجرب جنوبی یه آموزش با حال دیدم و پس از مدتی برگشتم دزفول و ادامه کار.

 کار آموزش که تمام شد دو، سه عملیات را با احمد آقا در جزیره مجنون گذراندم و وارد فصل پائیز شدیم و نیروهای اعزامی رسیدند و یگان ها هم مشغول آموزش وتدارک عملیات، حالا آنقدر به این جوان نزدیک شده  و رفیق که بهش احمد آقا می گفتم و آن هم به من ارادت داشت وحسین صدایم می کرد، تا بدان جا بهش نزدیکتر شدم که یک روز گفت حسین بار و بندیل را ببند و برویم قرارگاه جلسه، رفتیم همه بزرگان و فرماندهان منتسب به یگان های آتش آمدند.

  آن چیزی که من را در این دوران شش ماهه جذب فرمانده ام احمد آقا کرده بود، استفاده او اوقات فراقتش بود. تا فرصت پیدا می کرد داخل ماشین، قبل از جلسه، وقت استراحت جلسه و زمانی که عده ای مشغول تعریف بودند. احمد قرآن زیپی کوچکی که همیشه همراهش بود را سریع از جیبش درمی آورد و مشغول می شد، یک لحظه از قرآن جدا نمی شد وبعد از نماز وقبل از نمازش هم دیدنی تر بود همیشه با خواندن دعا خودش را می آراست و من هم با نگاه به روحیاتش عاشق ترمی شدم.

  در جلسات قرار گاه که همراهش می رفتم، مثل یک کارشناس خبره مسائل را تجزیه وتحلیل ومطرح می کرد با توانایی که وجودش داشت، از طرح و برنامه دیگران اشکال می گرفت. آنقدر به توپخانه واجزای آن آشنا بود که فرماندهان موقع نظر دادنش کامل به گوش می شدند. طرح ونظراتش را برای کار قبول می کردند گرچه از یگان پایئن تر به جلسه رفته بود، ولی مثل فرمانده هان بزرگ همیشه طرح ونظر می داد. تازه وقتی برمی گشتیم اردوگاه تمام داشته اش را قبل از عملیات بصورت آموزش واقعی برای بچه های توپخانه با برگزاری مانور شبانه به صورت تجربی انجام می داد ولی آنچه من را عاشق تر از این مسائل می کرد، تقویت معنوی بچه ها بود که همیشه قبل و بعد از آموزش احمد آقا آن را سرلوحه کار وآموزش قرار می داد.

  طولی نکشید که عملیات کربلای چهار را در اروند رود تجربه کردیم. وقتی وارد کارزار عملیات بزرگ کربلای 5 شدیم، دیگر آن احمد ، احمد قبل نبود ومن در دلم غوغایی بود که نکند؟ حسین! احمد برود تو بمانی؟  مدتی گذشت و در یک صبح طلایی احمد آقا در منطقه شلمچه بعد از یک سجده عارفانه وخواندن زیارت عاشورا کنار سنگرش آسمانی شد.

  مدتی بعد من هم  بوسیله انفجار گلوله دشمن چندمتر به آسمان پرتاب شدم، زود خودم را در روی زمین ومیان آمبولانس دیدم که فقط حس کردم پا ندارم ولی پا داشتم و 31 سال از آن روزگار عشق وعاشقی می گذرد ومن روی ویلچر دارم با آن خاطرات زندگی می کنم.

تدوین: جمشید طالبی


کد خبرنگار : 20


همدان     رزمنده     احمد     فاش نیوز     فرمانده     حسین توکلی                    




نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.