04 خرداد 1398/ ۲۱ رمضان ۱۴۴۰
شناسه خبر : 64329
1397,دوشنبه 13 اسفند11:47
اشتراک گذاری در:
عکس روز

مگه دستم بهت نرسه!


مگه دستم بهت نرسه!

جانباز زیر ۲۵ درصد- این بار حتی به صمیمی ترین رفیقم هم نگفتم که دارم اعزام میشم. چون بار قبلی همین رفیق لو داد و برادرم که در مرخصی بود ، اومد و منو برگردوند.
...شرط خانواده پایان ماموریت برادرم در جبهه برای رفتن من بود، خودم هم راضی نمی شدم در شرایط کار سخت کشاورزی پدرم رو تنها بزارم..
برادرم که دوباره به مرخصی اومد اعزام مجددی ثبت نام کردم و بدون اطلاع همه رفتم.
در اعزام نیروی همدان لباس گرفتیم و مشغول اندازه گیری لباس و پوتین و ....بودیم. کم کم بچه ها یکرنگ می شدند و شور و شوقی حاکم شده بود که حد نداشت.
نزدیک عصر بود که اتوبوس ها از راه رسیدند و برای خط شدن نیروهای هر شهرستان را صدا می زدند. در همین حین نگاهم به درب ورودی اعزام نیرو دوخته شد! برادرم از کنار فنس ها بالا اومد و داشت با نگهبان صحبت می کرد که وارد اعزام نیرو بشه.خیلی سریع از راه پله ها رفتم پشت بام و پشت دور چینی بام سرک می کشیدم.
پرژکتورهای برجک و پشت بام روشن شد و نگهبان شب که اومد بالا با دیدن من جا خورد و پرسید اینجا چکار می کنی؟ نیروها دارند سوار اتوبوس میشن؟
گفتم : برادر بیا لبه بام تا بهت بگم.نگهبان هم مشکوک شده بود و عجیب نگاهم می کرد.به برادرم که در داخل اعزام نیرو و جلوی درب ایستاده بود اشاره کردم و گفتم: اون آقا لباس شخصیه اومد داخل و برادر منه و می خواد از رفتن من جلوگیری کنه!
دمش گرم فوری پرید رو پله ها و در حال رفتن بهم گفت: الان درستش می کنم .
نگهبان رفت کنار درب ورودی و برادرم را به بیرون هدایت کرد و از همونجا با دست اشاره کرد که بجنب!!
سریع دو پله یکی کردم و در چشم بهم زدنی به حیاط رسیدم و رفتم داخل یکی از اتوبوس ها و سرم رو پایین بردم بین زانوهام...
یکی از دوستام هم که داخل اتوبوس بود گفت داداشت دم درب داره به داخل اتوبوس ها سرک میکشه...
در همین حالت موندم تا اتوبوس از اعزام نیرو خارج شد.به مخض اینکه سرم را بالا کشیدم تا از پنجره بیرون را نگاه کنم با برادرم رخ به رخ شدیم...
شیشه کشویی و کوچیک اتوبوس نیمه باز بود گفتم : داداش داریم میریم جنوب، اتوبوس از ملایر رد میشه میای تا اونجا سوار شی؟
صورتش سرخ شده بود و فکر کرد دارم مسخرش می کنم...
گفت: مگه دستم بهت نرسه!!!
گفتم: نمیرسه داداش این وقت غروب ماشین کجا بود که بیای دنبال من؟
از بخت بد من اتوبوس ها برای نماز در ملایر توقف کردند.جرئت نمی کردم پیاده بشم.
خلاصه حالا که همه اتوبوس از ماجرا با خبر شده بودن گفتن: پیاده شو برادر آخه مگه الان داداشت ماشین گیرش میاد که به اینجا رسیده باشه..
تا اندیمشک هم نگران بودم که مبادا بیاد دنبالم...


کد خبرنگار : 20


اعزام     ملایر     برادر     فاش نیوز     جلوگیری                        
Reply
no
0
yes
0
جانباز زیر ۲۵ درصد
1397/12/13 - 21:53
از پایگاه بیرون اومدیم، مدتی گذشت یکدفعه محمد گفت: برگرد باید بریم پایگاه.پرسیدم چیزی جا گذاشتی؟
گفت: نه چیزی پیشم جامونده!
تعجب کردم پرسیدم چیزی پیشت نیست چی جا مونده؟
یک عدد سوزن ته گرد را نشون داد و گفت : حواسم نبود این سوزن را از پایگاه ورداشتم!!
برگشتیم و سوزن را سر جایش گذاشت.
سن من کمتر بود و هر بار که می رفت جبهه و برمی گشت کلی حسرت می خوردم...مجنون..سومار...اشنویه..فکه و..‌‌
سال ۶۴ که از جبهه برگشت گفتم منم می خوام بیام فقط نمی خوام آموزشی برم‌( تمام آموزش های لازم را در پایگاه ها دیده بودم اما برای اعزام شرط دوره آموزشی پادگانی الزامی بود)
محمد گفت: بگو اعزام مجدد هستم، اگر هم پرسیدن کجا بودی؟ بگو سپاه سومار بودم.
با هم رفتیم و ثبت نام کردیم و به جنوب اعزام شدیم حدود چهار ماه در آموزش، کلاس، مانور و..‌..بودیم تا در آستانه عملیات غرور آفرین والفجر ۸ وارد منطقه رقابیه شدیم.
محمد آرپی جی زن بسیار قابلی بود و من هم کمکی ایشان بودم.
روز نوزدهم بهمن بود که در صبحگاه گردان دیدم محمد رفت دسته یک در صف ایستاد.خیلی تعجب کردم، به چادر که برگشتیم پرسیدم: چرا رفتی دسته یک؟
محمد گفت: تصمیم فرمانده گروهان بود....
من هم دیگه پیگیر نشدم.
محمد در بیست و هشتم بهمن ماه در جاده فاو بصره در نبرد با گارد ریاست جمهوری عراق مفقود شد و ....
....سال بعد که دوباره رفتم جبهه به عنوان پیک در ستاد لشکر مشغول شدم.
یک روز که در ستاد جلسه فرماندهان واحد ها بود و ما هم طبق معمول ورودی ها به ستاد را چک و کنترل می کردیم فرمانده گروهان رو دیدم.
یک دفعه ماجرای رفتن محمد به دسته یک یادم اومد !
پرسیدم : حاج قاسم راستی چرا محمد رو بردی دسته یک؟ ما با هم اومده بودیم؛ رفیق چندین ساله، فامیل و هم دهاتی چرا این کار رو کردی؟
حاجی گفت: من منتقلش نکردم! خود محمد خواست بره دسته یک!
پرسیدم علتش رو نگفت؟
حاج قاسم گفت: چرا الان که محمد شهید شده بهت میگم: محمد خودش اومد و ازم خواست که از رسته شما جدا بشه وقتی علتش رو پرسیدم گفت: چون من و این دوستم خیلی بهم وابسته هستیم، فامیل و هم ولایتی، هم پایگاه و...‌ اگر در موقع عملیات هر کدوم از ما مجروح یا شهید بشیم نمی خوام که معطل همدیگه بشیم...من نمی خوام دوستی ما باعث بشه که من نتونم ادای تکلیف کنم و یا کارم رو درست انجام بدم!!!
ن"نه سال بعد در سال ۱۳۷۳ پیکر محمد برگشت....
یاد و نام شهدای دفاع مقدس بخصوص شهید محمدرضا بیات زنده و جاوید و راهشان پر رهرو باد.





نظری بگذارید
chapta

بدون ویرایش از شما
بیشتر...
آخرین اخبار
بیشتر...
معرفی کتاب

نقل مطالب سایت، فقط با ذکر منبع بلامانع است.

@ 2014 تمام حقوق مادی و معنوی برای پایگاه خبری تحلیلی فرهنگ ایثار و شهادت(فاش نیوز)،محفوظ می باشد.