شناسه خبر : 74504
یکشنبه 14 ارديبهشت 1399 , 15:58
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش نهم)

شهیدشدگان پیش از شهادت!

جای حیرت نیست که چنین سختی هایی، چُنان ایمان هایی پولادین را می پروراند و از سوی دیگر، صدها زخم روحی و جسمی بر تن این رزمندگان نهراسیده از مرگ و عاشق پیشگان عرصه دفاع از وطن... بر جای گذاشت.

فاش نیوز - وارد کربلای 8 نمی شود و دلش می خواهد که تنها به توصیف عملیات ها بسنده نکند و از رخدادهای زیبایی که در پشت جبهه ها برای آمادگی رزمندگان برای شب های عملیات اتفاق افتاده، بگوید.

حاج " اکبر حسین زاده " از آمادگی های جسمی، روحی و معنوی در پشت جبهه ها و سنگرهای انسان پروری قبل از عملیات ها می گوید که دلیران و مردان رزم سنگرهای عشق و شهادت را پرورش می دهد... رزمندگانی خستگی ناپذیر و زبده برای ایستادن و مقاومت در برابر دشمن!...

 "حاج اکبر" پیش از ورود به کربلای 8، از جان به لب رسیدن هایی می گوید که اگر نبود، رزمندگان والفجر 8 و کربلای 5 و کربلای 8 ساخته نمی شدند!... از عطش های بیقرار، جان های بیتاب وصل در آغوش مرگ، انسان سازی هایی در شرایط طاقت فرسا برای روزهایی بزرگ!

جانباز "حسین زاده" از شب ها و روزهایی می گوید که پیش از عملیات ها، در شدت سختی ها دست کمی از خود عملیات نداشت و در آنجا بود که روح بزرگ و وسیع میشد و تاب می آورد برای ماندن تا پای جان در شب های جانفرسا و روزهای داغ آتش باران... و جای حیرت نیست که چنین سختی هایی، چُنان ایمان هایی پولادین را می پروراند و از سوی دیگر، صدها زخم روحی و جسمی بر تن این رزمندگان نهراسیده از مرگ و عاشق پیشگان عرصه دفاع از وطن... بر جای گذاشت.

با هم بخش نهم گفت و گوی جانباز قطع پا حاج " اکبر حسین زاده" را می خوانیم که از راه هایی سخن می گوید برای ایستادگی در برابر دشمن!... در برابر دشمن خارجی و متجاوز... دشمن نفس... دشمن وسوسه و غفلت... دشمن ترس...! از کسانی که همه این مسیرها را برای غلبه بر هر دشمنی طی کردند... از شهیدشدگان پیش از شهادت!

اسدالله پازوکی فرمانده گردان حمزه قبل از حاج محمود امینی و فرمانده آموزش لشگر ۲۷
 

فاش نیوز: عید سال 1366 شد. حاج اکبر حسین زاده چه می کند؟

- بسم الله الرحمن الرحیم. اللّهم ایاک نعبد و ایک نستعین. اگر اجازه بدهید، وارد کربلای 8 نشویم. خوب است بنویسیم از 10 – 20 روز قبل از عملیات ها. بچه های جبهه عمر مفیدشان در اردوگاه هاست. اتفاقاتی که در آمادگی ها می افتد، باعث می شود که این آدم ها در عملیات ها ساخته شوند. اینکه در جایی مثل عملیات کربلای 5، حدود 900 قبضه کاتیوشا فقط در موقع عقب نشینی شلیک شد. خط توسط دشمن شکسته شده و فقط 50 – 100 نفر آدم سعی می کنند تا مقاومت کنند و به سختی بایستند که دشمن از این که هست جلوتر نیاید.

زحمات فرمانده ها، نیروها و آموزش هایی که می دیدند، شنیدنی ست. معنویت هایی که در عقبه جبهه وجود داشت بینظیر بود چون همین عقبه معنوی ست که رزمنده ها را می ساخت و مثلا وقتی که دشمن چند هزار گلوله رسام پرتاب می کند، وقتی منور یک یا دو ساعته روی هواست، آن رزمنده آن طور ده شب می تواند بایستد. شاید بد نباشد که بدانید در گردان حمزه چه می گذشت.

 در تاریخ جنگ هست که هر جا که گردان حمزه بود، گارد ریاست جمهوری عراق هم حضور پیدا می کرد. عدنان خیراله که دست راست صدام بود، فرمانده لشگر و معاون صدام، همیشه هر جا حاج محمود امینی بود، او هم بود! این دو حتی با هم مستقیم جنگیدند. در عراق او از نظر شجاعت و جسارت جزء فرمانده های برتر بود.

 لشگر گارد ریاست جمهوری یعنی زبده ترین نیروهای آموزش دیده برای جنگ! نه اینکه جیش الشعبی یا تیپ و لشگرهای دیگرشان قدرتمند نبودند، ولی اینها قدرتشان خاص بود شاید مثل کماندوها که ما می گوییم. والفجر 8، کربلای 1، کربلای 5 و ... هر جا گردان حمزه بود، مستقیم گارد ریاست جمهوری عراق با ما درگیر بود. برای همین بود که بچه ها می دانستند باید قوی باشند و زبده! چه روحی چه جسمی! با آن تجهیزاتی که آنها داشتند، عقبه آموزشی ای که داشتند، تجربه نظامی و ... در برابر تیپ و گردانی که تجهیزاتش تیربار و آرپی جی و کلاشینکف بود! و تازه بچه های ما بیایند و با چنین لشگری مقابله کنند و زمینگیرش کنند. اینها یک عقبه معنوی محکم دارد.

فاش نیوز: می توانید مصداقی بیاورید؟

- مثلا" شما نگاه کنید. در اردوگاه آب نیست! غذا نیست! ما گاهی می رفتیم توی کرخه، خوب یکسری کپرنشین ها و چادرنشین ها آنجا بودند. می رفتیم دم گاوداریشان و نان خشک هایی که برای گاوها ریخته بودند، جمع می کردیم و می آوردیم که بچه ها بخورند. یا غذا نبود و یا غذا نمی رسید شاید گاهی هم در طی مسیر اتفاقی می افتاد برای ماشین حمل غذا و بالاخره روزهای بی غذایی یا محدودیت غذایی کم نبود! و حتی این نیامدن غذا گاهی بخشی از آموزش ما بود برای اینکه طاقت بچه ها بیشتر شود اما بچه ها در چنین شرایط سختی انقدر روحیه و معنویت و توان اعتقادی بالایی داشتند.


فاش نیوز: خوب این یقینا" نیروی ایمان و باور به کاری بوده که انجام می دادید.

- حالا شما تصور کنید الان قبل از کربلای 5 است و می خواهیم برای عملیات آماده شویم. نماز صبح را که خواندیم، یک ساعت بعد صبحگاه است. در صبحگاه مراسم دعا بود و بعد صحبت برای بچه ها. بعد حاج محمود امینی ما را دو دور، دور صبحگاه می دواند و خودش هم دور ما می دوید. یعنی خودش 3 تا 4 برابر ما می دوید. انقدر حواسش جمع بود که وقتی گردان، اول صبحگاه به خط می شدیم، یک دور، دور گردان می چرخید، می گفت گروهان دو، دسته یک 3 نفر مثلا" نیستند! آمار را با یک دویدن دور ما می فهمید و از فرمانده گروهان ها می خواست که چرا بچه هایت نیستند؟!

حالا اگر شما در نیروها و بچه های آنها چیزی می بینید، از فرماندهیِ چنین فرمانده ای و چنین پدران معنوی و نظامی ای بوده که بالای سر ما بودند. اگر گردان حاج محمود امینی شاخص بود در لشگر و در میان گردان ها، از صدقه سر کارهایی ست که این فرمانده و کادر گردان برای آموزش، انتقال معنویت، تحکیم اعتقادات و ... برای ما کرد.

حالا برای شما مثالی می زنم. صبح دویدیم، صبحانه خوردیم و ساعت 10 گروهان باید برای پیاده روی به خط می شد. 18 ساعت پیاده روی بدون آب و غذا ! اینها که می گویم داستان و رویا نیستند. بعد رسیدن به جایی، 2 – 3 ساعت استراحت می کردیم و باید 18 ساعت برمی گشتیم. بعد تنظیم می کردند که از کنار جوی آب برویم اما حق نداشتیم به آب نگاه کنیم. اگر کسی می خواست آبی بخورد، اجازه نداشت!

پیاده روی و آماده سازی نیرو برای عملیات


فاش نیوز: به ما هم در اردوهای راهیان نور یا غذای کم می دادند یا سرد یا محدود و کنسرو و وعده غذایی گرم کم می دادند برای اینکه ما کمی احوالات رزمنده ها را متوجه بشویم.  

- بله خوب کسی حق آب خوردن نداشت برای اینکه این آدم باید بتواند 24 ساعت حداقل تشنه و گرسنه بجنگد. تصور کنید آب زلال و خنک، وسط تابستان و گرما و عطش بیداد می کرد ولی حق آب خوردن نداشتیم! موضوع غیر از این، اطاعت پذیری از فرمانده هم بود. موضوع ولایت فقیه، ولایت پذیری، رعایت سلسله مراتب و اینها برای ما و رزمنده ها طوری جا افتاده بود که حتی آرپی جی زن نسبت به کمک خود ولایت داشت و اگر حرف او را گوش نمی کرد، انگار که ولایت پذیری اش دچار خلل است. چون رضایت خدا در این ولایت پذیری بود. از آن کمترین درجه که حمل مجروح باشد تا نفر دومی که حتی سر برانکارد را گرفته، به هم ولایت داشتند. اگر اینطوری نبود، کار پیش نمی رفت. حتی شاید کسی هم تو را چک نمی کرد اما به خاطر اینکه در خودت نهادینه شده بود، کاری را که گفته بودند انجام نده، نمی کردی!
اگر اینطوری نبود، در تمامی شرایط سخت از بیابان گرفته تا کوهستان، در زیر آتش دشمن و جایی مثل میدان مین که انواع مین ها بود و باید جلو می رفتی، کار درست پیش نمی رفت. اینگونه بود که وقتی می گفتند بروید و توی میدان مین بخوابید، می رفتند! تکه تکه می شدند و دیگران رد می شدند! شاید فیلم ها ذره ای از عظمت ها، ایثارها و شجاعت های واقعی ای که رخ می داد را نشان داده است. شاید حتی برخی فکر کنند که اینها خیالات است ولی اینکه می بینند گوشه ای از حقیقت بیشتر نیست!

خوب آمدیم کرخه، قبل از کربلای 5، حاج محمود امینی فرمانده بود و سیدمجتهدی معاون گردان. قرار شد به میدان تیر برویم. ساعت 7 صبح صبحانه خوردیم و مسافت زیادی را رفتیم. روزهای کرخه بسیار گرم است مخصوصا" تا ساعت 3 دیگر اوج گرماست. در اوج گرما رفته بودیم. ما هم رفتیم میدان تیر، آر پی جی زن، آرپی جی زد، تیربارچی با تیربارش شلیک می کرد و ...

سمت راست سید محمد مجتهدی و مهدی خراسانی سمت چپ


برگشتیم. بچه های تدارکات لشگر به همراه تیپ ذوالفقار و بچه های ترابری، شنیده بودند ما میاییم آب و شربت آماده کرده بودند و مارش عملیات گذاشته بودند که بچه ها قبل از برگشتن به گردان خودشان، پذیرایی بشوند. حالا از آن منطقه تا گردان ما یک ساعتی پیاده بود. دیگر داشتیم از تپه می آمدیم پایین که برویم داخل دشت حالا نرسیده هنوز به بچه های تدارکات، سه چهار تا از بچه ها دویدند و شربت خوردند.

داد سیدمجتهدی درآمد که برای چه رفته اید شربت خورده اید؟ گفت گردان بنشیند و هیچ کس حق رفتن برای پذیرایی را ندارد. آنهایی که از دستور تمرد کرده اند را تنبیه کرد یعنی توی کوله پشتی هایشان را پر از سنگ کرد، پوتین هایشان را درآورده و از گردنشان آویزان کردند، مقداری از مسیر را به صورت سینه خیز یا پامرغی و بقیه راه را پیاده به این شکل باید خود را پابرهنه باید به گردان برسانند و تنبیه حسابی شدند. اینها که رفتند، بچه ها را بلند کرد و دیگر اجازه خوردن آب نداد و همه را روانه کرد به سمت گردان. حالا بچه ها تشنه، گرسنه، خسته، گرمای طاقت فرسا! سر ظهر بود و نیم ساعتی به اذان ظهر مانده بود. بچه ها دانه دانه از تشنگی غش می کردند و روی زمین می افتادند! اما کسی حق نداشت بایستد و کاری بکند.

آماده سازی نیرو در کوهستان و برف


 من از سید محمد مجتهدی می ترسیدم. نه از خشن بودن او بلکه از جدیت و جذبه ای که داشت. بسیار خوش قلب و رئوف و مهربان و معنوی ست اما من هنوز هم از او حساب می برم. خلاصه درحال تنبیه ما بود که چرا با اینکه تشنه هستید اما گردان را به بی نظمی کشانده اید و نیامدید مثلا" همه بنشینند و آب و شربت بیاورند و شما بخورید. خلاصه رسیدیم گردان، آنها که غش کرده بودند را آمبولانس برد. تدارکات گردان هم پذیرایی آماده کرده بودند، اما بیسیم زدند که آب و هر چیز گذاشته اید جمع کنید و هیچ کس تا ما بگوییم حق ندارد چیزی بخورد. فقط اجازه دادند وضو بگیریم بدون آب خوردن! شاید باور نکنید!


فاش نیوز: واقعا" سختی آن غیرقابل تصور است!

- اگر اینطوری نبود که آن نیرو نمی تواند بدون این ولایت پذیری و سختی کشیدن، ده شب در کربلای 5 بماند. مگر می توانست با 3 تا تیپ در یک شب بجنگد و زمینگیرش کند! اگر بچه های جنگ این اعتقادات و عقبه ایمانی قوی را نداشتند، سردار سلیمانی و سردار همدانی نمی شدند!

 یا مثلا" من مسئله ای را بگویم. مثلا" ما در شب مانور انقدر حجم آتش را زیاد می کردیم که شاید نتوان تصور کرد! من چون تخریبچی گروهان بودم، این انفجارها با من بود. ما انقدر حجم این انفجارها را بالا می گرفتیم که حد نداشت. خود من بارها از انفجاری که خودم کرده بودم، ترکش خوردم. سعی می کردیم انفجارها را خیلی نزدیک بگذاریم. می توانستیم ما هم برویم آن طرف اما این کار را نمی کردیم! به ما یاد داده بودند باید خودت هم باشی.


فاش نیوز: مشخص است که آمادگی های پیش از عملیاتتان هم بسیار سنگین بوده!

- یک شب توی ارتفاعات کوزران در کرمانشاه یک تعدادی چادر بود. پایینش چادر دسته های گروهان یک بود، چادر فرمانده گروهان بالاتر بود. چادرها را که زده بودند، موتور برق گذاشته بودند و شب ها چادرها را روشن می کردیم. این سیم را از بالای چادرها کشیده بودند و رد شده بود. من آمدم موادگذاری کردم، بالای سر چادرها هم مواد گذاشتم، پشت و جلویشان هم گذاشتم. آنجا یکسری سرویس بهداشتی هم با بلوک زده بودیم، دور تا دور هم آرپی جی زن و تیربارچی و ...مستقر بودند برای اینکه بتوانیم حجم سنگینی از آتش را ایجاد کنیم که رزمنده زبده شود.

 قرار گذاشتیم ساعت دو نیمه شب که همه خوابند، با انفجار من رزم شبانه شروع شود. من فتیله گذاری کرده بودم که فقط بیایم و روشن کنم. نگو شبنم زده و فتیله ها خیس شده! حالا هر کار می کنم فتیله روشن نمی شود! آنها هم هی می پرسند چی شد؟ چی شد؟! حالا به هر سختی ای اولی را روشن کردم، دویدم که دومی را روشن کنم، پایم به کابل برق گیر کرد و از آن بالا پرتاب شدم به جلوی چادرها! که ارتفاعش 3 -4 متری بود!

صبحانه جمعی بعد از صبحگاه

 این که منفجر شد، قلوه سنگ های بزرگ تالاپ و تالاپ به زمین می خوردند. من هم حسابی ترسیده بودم. خلاصه همه بیدار شدند و به خط شدند. رزم که شروع شد، در محل صبحگاه، گروهان به خط شد. من مواد منفجره ای که در قسمت پایین محل صبحگاه تعبیه کرده بودم، منفجر کردم، همه از حجم آتش خودشان را به سمت کوه کشاندند، بعد رفتم مواد قسمت بالای صبحگاه را منفجر کردم، همه خودشان را به سمت دره که خیلی خطرناک بود، جمع کردند و کسی حق خروج از محوطه را نداشت و باید زیر حجم آتش صبر می کرد! جلو و عقب چادرها را که زدم، از همه جا آتش می بارید! آرپی جی و تیربار می زدند! فرمانده گروهان می آمد و نیم متر جلوتر از گروهان می ایستاد و از بالای سر نیرو آرپی جی شلیک می کرد. اگر یک ذره آرپی جی را پایین می زد، سرها را برده بود! چون آر پی جی وقتی رها می شود، پره ای دارد که باز می شود و این پره است که آن را هدایت می کند. چهار تا شاخک دارد که اگر دقت نمیشد؛ سر را زده بود.

 از این طرف چادر می ایستادند و به آن طرف چادر آر پی جی می زدند که بچه ها از خواب بیدار شوند. حالا تمام سرویس بهداشتی ها در اثر حجم انفجارها ریخته بودند. معمولا" در شب های مانور یا رزم شبانه، برخی می رفتند و داخل سرویس ها قایم می شدند. خدا با ما یار بود که کسی آن شب داخل سرویس بهداشتی ها نبود!

مثلا" در بشکه 220 لیتری بنزین و گازوئیل می ریختیم، دو تا مین ضد تانک اِم - 19 زیر آن بشکه می گذاشتیم و بچه ها در فاصله دو متری آن که بودند، منفجرش می کردیم. اصطلاحا" به این فوگاز می گفتند. این حجم آتش ها، آن بچه ها را پروراند.


فاش نیوز: از معنویت بچه ها بگویید.

- بچه ها جنبه های مختلفی داشتند، ایثارهایشان، امتناع کردن ها از خوردن، بگو و بخندها، به جای هم کار کردن ها و لباس شستن ها، نماز شب خواندن های دائمی در قبرها، از جان گذشتن ها برای نجات جان یک مجروح، چشم های قرمز بعد از گریه های سحر و... اینها بود که آن آدم ها را می ساخت... برخی از بچه های جنگ شهید شده بودند و شاید ظاهرا" هنوز در دنیا بودند! به قول سردار شهید حاج قاسم سلیمانی که می گفتند اول باید شهید باشی تا شهید شوی، اکثر بچه هایی هم که من دیدم و همه شهدا همینطور بودند!

فاش نیوز: یکی از چیزهایی که در صحبت های شما بسیار نمایان است، داشتن روحیه در عین همه این سختی هاست.

- بله خوب . بچه ها با وجود ایمان و آرامشی که داشتند، درعین همه آن سختی های گاها" طاقت فرسا شوخی، امید، شادی، بگو و بخند را ازدست نمی دادند و همراه داشتند. کربلای 8 بماند برای جلسه بعد.

فاش نیوز: سپاس از شما.

- ان شاء الله

ادامه دارد...

 

گفت و گو و عکس از شهید گمنام

بیشتر بخوانید

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست (بخش اول گفت‌وگو با حسین‌زاده)

وصیت بی نظیر یک شهید مرفه! (بخش دوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

ماجرای نورافکن های شب عملیات! (بخش سوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

پاتک تاریخی 31 فروردین! (بخش چهارم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

اسم رمزی که بعثی ها را گیج می کرد! (بخش پنجم گفت‌وگو با حسین زاده)

رزمنده مجروحی که جان به عزرائیل نمی داد!(بخش ششم گفت و گو با حسین زاده)
 

روی موج عشق در کانال دوئیجی!(بخش هفتم گفت و گو با حسین زاده)

نفس های تنگ کانال! (بخش هشتم گفت و گو با حسین زاده)

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi