شناسه خبر : 74745
پنجشنبه 01 خرداد 1399 , 13:00
اشتراک گذاری در :
عکس روز

گفت و گو با جانباز ۷۰% "اکبر حسین زاده" (بخش یازدهم)

فالوده ای که ختم به شهادت شد!

قهرمان گفت و گوهای خواندنی و دلنشین سال های بی بدیل جنگ، جانبازحاج "اکبر حسین زاده" همچنان که ایام کنونی عمر خویش را به تلاش برای تامین نیازهای هموطنانش می گذراند، همان کسی ست که در بزرگ ترین و مهم ترین رویداد دهه شصت در ایران نیز بی تفاوت نماند

فاش نیوز – قهرمان گفت و گوهای خواندنی و دلنشین سال های بی بدیل جنگ، جانبازحاج "اکبر حسین زاده" همچنان که ایام کنونی عمر خویش را به تلاش برای تامین نیازهای هموطنانش می گذراند، همان کسی ست که در بزرگ ترین و مهم ترین رویداد دهه شصت در ایران نیز بی تفاوت نماند و لذت های نوجوانی را کنار گذاشت و دل داد به حلاوت و شیرینی سختی های جنگ.

سختی هایی که بدخواهان متجاوز برای وطن رقم زده بودند و غیرت ایرانی و مردانش اجازه نمی داد در برابر آن سر خم کنند! و نه تنها آن سختی ها خسته شان نمی کرد بلکه آنچنان شیرینی اش در کامشان مانده که در توصیفش به دنبال واژه هایی خاص می گردند تا بتوانند حال آن روزها را پیش چشم غائبین به تصویر بکشند.

جانباز "حسین زاده" با حالی غریب از لذت مجروح شدنش صحبت می کند گویی هدیه ای ناب و الهی نصیب او شده!... از شیرینی خاصی سخن می گوید که طعم آن را جز شهدا نچشیده اند و آتش حسرت را در دلت روشن می کند... حالی که تو را به یاد مصراع زیبای "شنیدن کی بود مانند دیدن" می اندازد!

در این بخش حاج " اکبر حسین زاده" از حضور در پدافندی شلمچه بعد از کربلای 8 برای ما می گوید. بخش یازدهم گفت و گو با وی را با هم می خوانیم.

فاش نیوز: کربلای 8 تمام شد و شما را به بیمارستان بردند. لطفا ادامه بدهید.

- کربلای 8 با همه سختی ها و شیرینی هایش تمام شد. با اینکه من مجروح شدم اما از افرادی که در عملیات ها مجروح شده اند، اگر بپرسید، آن زمان همه می گفتند که این توفیق بزرگی ست که در راه جهاد خدا مجروح بشویم و کسی احساس ناراحتی نمی کرد و دردی که می کشید را هم دوست داشت.

 لذت خاصی بود وقتی که شما مجروح می شوی، انگار که تازه متولد شده ای! درد داشت ولی انقدر حس خوبی به ما دست میداد از اینکه تصور می کردیم شاید مورد عنایت و تایید الهی تاحدی قرار گرفته ایم. این حس را بسیاری از جانبازان جبهه دارند. این شعار نیست ولی واقعا لذت داشت. به دلیل مقدس بودن آن. انگار که به آدم هدیه زیبایی عطا بشود!


فاش نیوز: پس حس شما گرفتن یک هدیه خاص و بزرگ بود.

- من خیلی دنیا را گشته ام و خیلی لذائذ دنیایی را دیده ام که انسان ها از آنها بهره می برند ولی شاید باورتان نشود، آن چند سالی که جبهه بودیم را با تمام دنیای خودم عوض نمی کنم و بدون اغراق می گویم که اگر 100 بار هم به دنیا بیایم، همان مسیر را می روم. اینجا دلم میخواهد ریا کنم، چون آن زمان و جبهه همه چیزش عشق واقعی بود.

بچه هایی که در آن مقطع زمانی قرار گرفتند، آدم های دیگری بودند. شاید لنگه آنها را پیدا نکنید! خیلی پاک و زلال و ناب! چون راضی به رضای خدا بودن را از ائمه گرفته بودند. از قربانگاه اسماعیل گرفته تا قتلگاه اباعبدالله... تماما" رضا برضائک بود و مطیعا" لامرک.

آن بچه ها که من خیلی شبیهشان نیستم، شیرینی و حلاوت عشق را چشیدند و من هم شاید گوشه ای از آن شیرینی که شهدا درک کردند را چشیده باشم.

فاش نیوز: خوب. برویم سراغ برگشت شما به تهران.

- بله . بعد از تشییع جنازه بچه ها که رفتیم، یواش یواش پای من هم داشت خوب میشد و قرار شد دوباره برگردیم. خط پدافندی بعد از کربلای 8 تشکیل شده بود. ما نیرو گرفتیم و به کوزران آمدیم. اردوگاه لشگر و ساختمان هایی بنام آناهیتا که بچه ها آنجا آماده می شدند. قاسم کارگر هم که یادتان باشد گفته بودم از قبل کربلای 8 از گروهان درآمده بود و شده بود فرمانده گردان مسلم. آقای دریایی هم که بیسم چی اش بود و یکی دو تا از بچه ها هم با او رفتند. آنها شدند یک گردان و ما هم یک گردان.

  در کوزران آنها کف ارتفاع بودند و ما نقطه اوج ارتفاع بودیم. نه جنگلی بود و نه کوهستانی محض! بسیار زیبا بود. بحث سر این بود که کدام گردان برود خط پدافندی. گردانی که یک ماهی داخل خط بود، دیگر قرار بود که خط را تحویل بدهد. لشگر هم آن موقع گردان هایش تکمیل نبود! گردان ما هم کلا" یکی دو تا گروهان داشت، دقیقا" به خاطر ندارم!

  رمضان صاحب قرانی که در کربلای یک بود، آمده بود و در تبلیغات مشغول بود. رمضان خیلی شیطون بود و باهم کل کل و شوخی زیاد داشتیم. او 49 بود و من 46 و فاصله چندانی نداشتیم اما به شوخی اذیتش می کردیم. مصطفی خرسندی هم که چشمش در کربلای 8 مجروح شده بود، رفته بود عمل کرده بود و آمده بود. او باید دو سه روز دیگر می رفت تهران و بیمارستان تا بخیه داخل چشمش را بکشند.

 شهید آذری به او گفت کجا می خواهی بروی؟ مصطفی گفت: می خواهم بروم بخیه چشمم را بکشم. شهید آذری گفت: بیا خودم برایت می کشم. تیغ پیستوری را برداشت و بخیه ها را کشید. ما هی می ترسیدیم که چشمش چرک کند! ولی خدا را شکر، چیزی نشد!

بین ما و گردان مسلم رقابت شده بود که ما باید برویم شلمچه یا آنها بروند. آنها می گفتند حمزه باید برود و ما می گفتیم مسلم. قاسم کارگر که از پیش ما رفته بود و فرمانده گردان مسلم شده بود، برخی از بچه ها دلگیر شده بود که رفته. حالا ما از بالای ارتفاع می آمدیم رو به پایین، به شوخی می گفتیم: قاسم برو شلمچه! قاسم برو شلمچه! شوخی های جبهه بود دیگر. با تویوتا که مثلا" جایی می رفتیم، کُل گردان با هم می خواندند که قاسم برو شلمچه! ... یا مسلم برو شلمچه!

 

فاش نیوز: خلاصه قرار شد چه کسی برود؟

- قرار شد ما برویم پدافندی. آنها هم جای دیگری رفتند. قرار شد ما به شلمچه برویم. حاج محمود امینی چون مجروح شده بود، نبود! سید مجتهدی هم که معاونش بود، آن موقع بود و شهید آذری هم شده بود معاون گردان. معاون فریبرز آقاجانی بود که او هم بعدا" شهید شد و معاون گروهانی بود که شهید آذری فرمانده اش بود.

 من هم رسما" پیک بودم. خط پدافندی را تحویل گرفتیم و شب ها بچه ها توی کمین می رفتند. خیلی گرم بود! 40-50 درجه بالای صفر. شما چفیه را از آن طرف خیس می کردی و از این طرف می انداختی روی صورتت، خشک بود! شاید حتی اگر تخم مرغ را می انداختی داخل ظرف، در عرض 3 ثانیه نیمرو میشد.

سنگر هم بسیار کوچک بود و سقف کوتاه! 5- 6 نفر باید داخلش جا می شدند. فرمانده گروهان و معاونش بودند. بیسیم چی هم بود. بالاخر بچه ها هم می آمدند و سر می زدند، معاون دسته ها، مسئول دسته ها و... کار داشتند. شب ها اصلا" نمی توانستی از گرما بخوابی! واقعا گرم بود. یک چیزی می گویم و شما یک چیزی می شنوید!

با وجود همه این مشکلات و گرمای نفسگیر، بچه ها باید نگهبانی می دادند، توی کمین می رفتند، مهمات جابجا می کردند، آتش دشمن هم بود و نمی توانستی خیلی تردد کنی.

 یک پل فلزی بود که رویش خاک بود و اطرافش باز بود. مال عراقی ها بود. ما شب ها می رفتیم و آنجا می خوابیدیم. چون شب که باد می آمد، چون دو طرف باز بود، باد می پیچید و خنک میشد. صبح بچه ها بلند می شدند و چای درست می کردند. استکان و لیوان که هیچ، دیگر اینجا شیشه مربا هم نبود! بچه ها توی جای نارنجک که یک چیز مشکی رنگی بود، چای درست می کردند و می خوردند.


فاش نیوز: اوضاع دشمن و حملات چگونه بود؟

- دشمن خیلی آتش می ریخت. ما هم برای اینکه دشمن را اذیت کنیم، گفتیم یک کاری بکنیم. لاستیک بزرگی را آوردیم و داخلش را پر از مواد انفجاری کردیم. هم دشمن را اذیت می کردیم، البته شیطنت بود ولی باعث میشد بعدش دشمن آتش بریزد و کمی از مهمات خالی شود و ما هم می رفتیم و در سنگرها می نشستیم. اینطور که میشد، دشمن به خودش اجازه عملیات نمی داد چون فکر می کرد دارد اتفاقی می افتد!

 لاستیک لودر یا کامیون بود. پر از موادش کردیم و چاشنی و فتیله و آن را بستیم. از روی خاکریز روشنش کردیم و به سمت عراقی ها هلش دادیم. انفجار عظیمی رخ داد! از عقبه هم نمی دانستند که ما داریم چه کار می کنیم! عراق شروع کرد به آتش ریختن! و شلوغ شد چون آنها فکر می کردند عملیاتی شده، برای همین هرچه آتش داشتند ریختند.

 از عقبه بیسیم زدند که چی شده؟! ما هم از داخل سنگر با خیال راحت می گفتیم: هیچی! عراقی ها دیوانه شده اند! جز اینکه کمی شیطنت بود ولی تاکتیکی هم بود. بالاخره با آن گرما و خستگی های بچه ها، باعث میشد حداقل دشمن کمی در جای خودش متوقف بماند!

کمی شیطنت ما بی احتیاطی بود! چون بالاخره آن حجم آتش ممکن بود به کسی صدمه بزند ولی پیش بینی آن را کرده بودیم و همه داخل سنگرها بودند و قرار بود موقعی که لاستیک را هل دادیم و رفت سریع، همه داخل سنگرها بروند.


فاش نیوز: خوب شما داخل پدافندی چه می کردید؟

- پدافندی مسائل روزمره ای دارد. دو ساعتی می روی و پست می دهی. بعد آبی یا غذایی می آید و استراحتی و بعد دوباره پُست دادن. البته من که پیک بودم، پست نمی دادم . کارهایی از قبیل پشتیبانی، بردن و آوردن، به کمین سر زدن، سرکشی کردن به نگهبانی ها و ... را باید انجام می دادم. ما باید بیست روز تا یک ماهی آنجا می بودیم.

 

فاش نیوز: خاطره خاصی از آنجا یادتان هست؟

- یک شب برای ما طالبی با پنیر برای شام آوردند. رمضان هم عقب بود، چون فرهنگی بود و باید می آمد و یک سری می زد و می رفت. نمی دانم چطور شد که طالبی را نخوردیم. توی سنگر ما تصمیم گرفتیم که بگذاریم طالبی بماند و صبح فالوده درست کنیم و یخ در آن بریزیم و خنک بشود و بخوریم. همه آن شب طالبی هایشان را خوردند و صبح شد.

صبح ماشین تدارکات آمد و یخ و ... آورد. بچه های دسته ها هم می آمدند و آب و یخ و ... می بردند. رمضان هم با همین ماشین آمده بود. حسین گلستانی که مسئول دسته علی اصغرها بود یادتان هست؟ ماجرای این دسته هنوز هم ادامه داشت. حسین دبه ها را آورده بود که پر از آب کند، ماشین رفت و قرار شد رمضان بماند. تا بعدازظهر برگردد.

ما هی مسخره اش می کردیم که تو فرهنگی هستی و اینجا چه می کنی و باید برگردی! و با هم کل کل داشتیم. مهدی برادرش هم در کربلای 8 مجروح شده بود و آن موقع تهران بود. البته اسمش بهزاد بود که عوضش کرده بود بنام مهدی. ما فالوده را درست کرده بودیم و رمضان داخل سنگر ما آمد. فالوده را که دید، گفت: آخ جون! طالبی! ما به شوخی گفتیم: بیخود! تو دیشب طالبی ات را خوردی!

  به رمضان برخورد! قهر کرد و حسین هم دبه ها را پر کردند و رفتند کمین. یکدفعه بعد از نیم ساعتی صدای چند تا انفجار از کمین آمد که یکی اش خیلی نزدیک بود! بیسیم زدیم که چه شده؟! و دویدیم طرف کمی که دیدم رمضان رفته بوده داخل سنگر کمین، حالا دیده بانی می کرد یا خط را چک می کرده، خمپاره خورده و همان جا مجروح شده! او را بردیم عقب ولی طاقت نیاورد و شهید شد. بعد همه می گفتند تو باعث شدی رمضان شهید شود!

فاش نیوز: چون از شما قهر کرده بود و رفته بود؟

- بله دیگر. البته شوخی می کردند. وقت پرواز و رفتن رمضان رسیده بود. بعد قرار شد من رمضان را برای تشییع جنازه به تهران برگردانم. بالاخره هم بچه محلمان بود و هم همشهری بودیم. بچگی مان هم توی یک خانه گذشته بود. بیشتر با آقا مهدی و برادر بزرگترش آقا محمود که الان جانباز است و تیپ 20 رمضان بود.

من که جمع و جور کردم، آمدم تهران و کارهای تشییع و مسجد را انجام دادیم و رمضان را تشییع کردیم. مادرش در معراج شهدا خیلی بیتابی می کرد . خیلی سخت بود. من چون کمی هم بزرگتر بودم و احساس مسئولیت می کردم، کمی برایم سنگین بود.

پدافندی تمام شد. دشمن هم برای اینکه توان رزم تیپ و لشگر ما را پایین بیاورد، هی ضربه می زد و ما مجبور بودیم جوابش را بدهیم. خلاصه به این شکل جریان پدافندی شلمچه به پایان رسید.

فاش نیوز: ممنون از صبر و شکیبایی شما.

ادامه دارد...

 

گفت و گو و عکس از شهید گمنام

ییشتر بخوانید

خط ویلچر جانبازان، امتداد خون شهداست (بخش اول گفت‌وگو با حسین‌زاده)

وصیت بی نظیر یک شهید مرفه! (بخش دوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

ماجرای نورافکن های شب عملیات! (بخش سوم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

پاتک تاریخی 31 فروردین! (بخش چهارم گفت‌وگو با حسین‌زاده)

اسم رمزی که بعثی ها را گیج می کرد! (بخش پنجم گفت‌وگو با حسین زاده)

رزمنده مجروحی که جان به عزرائیل نمی داد!(بخش ششم گفت و گو با حسین زاده)

روی موج عشق در کانال دوئیجی!(بخش هفتم گفت و گو با حسین زاده)

نفس های تنگ کانال! (بخش هشتم گفت و گو با حسین زاده)

شهیدشدگان پیش از شهادت! (بخش نهم گفت و گو با حسین زاده)

خواب راحت بر روی جنازه بعثی (بخش دهم گفت و گو با حسین زاده)

تلگرام
اینستاگرام
توییتر
نظری بگذارید
نام خود را وارد نمایید
متن نظر را وارد نمایید
مقدار صحیح است
مقدار صحیح وارد کنید
بدون ویرایش از شما
آخرین اخبار
فاش نیوز آگهی می پذیردصندوق همیاریخبرنگار افتخاری فاش نیوز شویدمطب تغذیه و رژیم درمانیانتشارات حدیث قلمبنر بیمه دیسایت جمعیت جانبازان انقلاب اسلامیمتن نهایی مرامنامه و اسانامه جبهه جانبازاناساسنامه انجمن جانبازان نخاعیاسامی راه اندازان جمعیت جانبازانپرسش و پاسخ حقوقی ایثارگرانفرم فراخوان پیوستن به جمعیت جانبازانکارگاه مبنا تقدیم می کند: بالابر کمک حرکتی logo-samandehi